|
نمی دونم شاید مامانم گفته بود،شایدم مامان بزرگم گفته بود!شایدم دوستم گفته بود؟! شایدم تو کتابا خونده بودم؟! نمی دونم خونده بودم یا شنیده بودم؟!که اگه جن دیدی باید بسم ا... بگی!می گفتن این جمله معجزه میکنه تا بگی فرار میکنه!نه دود میشه میره تو آسمون! کنار یکی از سالن های باشگاه یه رختکن کوچولو بود که هیچکی طرفش نمی رفت!دوتا از بچه های سال بالایی که ادعا می کردن خیلی شجاع هستند رفتن ببینن اون تو چه خبره! واینجاست که من وارد قصه می شم! ساعت 17.29 دقیقه بود و من داشتم با خیال راحت تو دانشکده قدم میزدم که یهو هدی گفت مریم مگه تو تربیت بدنی نداری؟ با خیال راحت گفتم آره خوب ساعت 19! و اینجا بود که هدی گفت مگه نمی دونی عوض شده ساعت 17.30 شروع میشه!و من واقعا نمی دونستم خودمو چجوری به شهر و سپس باشگاه برسونم فقط می دونستم که اگه پروازم کنم یه 10 دقیقه ای تو راهم! خلاصه که با کلی بدبختی و یه سوتی بزرگ!رسیدم جلویه در باشگاه! نه اینکه خیلی کوتاهه تازه این که داره نزدیکتر میشه!!!!! ا...اکبر ا...اکبر......و بعد خندم گرفت چون وسط ا...اکبر گفتنا یادم افتاد که بسم ا... بوده دیگه جن یادم رفته بود و داشتم بلند بلند به خودم می خندیدم که یهو دیدم همون دوتا سال بالایی اومدن طرفم گفتن مریم خوبی؟چته تو؟پس بقیه کجا رفتن؟مگه نگفتن اینجا می ایستن تا ما بریم تا ته اتاقو بیایم؟!چرا تکبیر می گفتی مریم؟ بعد از کلی خنده ماجرارو براشون تعریف کردم البته بقیه هم بودن! اونا از یه طرف عصبانی شده بودن که چرا سر کار رفتن و از یه طرف خندشون گرفته بود ! ولی عجب تجربه ای بود !خدا رو شکر اونا واقعا جن نبودن!اگه یه جن واقعی بودن که با خنده های من عصبی می شدن منو میکشتن؟! پ.ن: راستی چون نمایشگاه کتاب بزودی بساطش راه انداخته می شه هر کی یه کتاب خوب بهم پیشنهاد بده میام بهش سر می زنم. + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 22:6 توسط بی احساس |
|
| ||||||