|
خودمم نمی دونم الان کجایه زندگی ایستادم؟! من کجام؟ دنبال چی میگردم؟ می خوام خودمو پیدا کنم یا یکی دیگه رو؟ از چی دارم فرار میکنم؟ از دوست داشتن یا دوست داشته شدن؟ بعضی وقتا که تنهایی ،بی حوصلگی،خسته بودن از زندگی فکرمو مغشوش میکنه یاد تنها می افتم! چقدر سخت شده واسش زندگی! با چه حسی این حرفارو میزد: اینا حرفایه تنهاست شاید بهترین دوست : " تو معجزه ای ،معجزه یه زندگی!" این جمله رو اولین بار که شنیدم کلی خندیدم،شاید سادگی این جمله تو نگاه اول بنظرم مسخره بود که اینجوری بهش خندیدم و حالا دارم از عذاب وجدان ندونستنش تو اون لحظه می شکنم! چقدر دلم گرفته این روزا دست خودم نیست شاید چون دارم میرم و از خونه دور می شم یه همچین حسی دارم! چه بنده ای هستم واست خدا!!!!!!!الان تو این لحظه حس میکنم من لایق همه عذاب هایی که تو وعدشو دادی هستم! چون قدر نشناسم!چون لیاقت این همه خوبی رو ندارم! ادعا می کنم که فقط تو رو دوست دارم ولی همه بهم میگن از دوست داشتن فرار میکنم!یه روز یکی با حرفش بدجوری سیلی زد تو گوشم!(گاهی وقتا حرفایه بعضی از آدما از 100 تا سیلی زدنم بدتره....) گفت تو که نمی تونی بنده یه خدا رو که مظهر خداست دوست داشته باشی چجوری می تونی ادعا کنی که خدا رو دوست داری؟!تو که از عشق فرار می کنی چطوری می تونی خودتو عاشق بدونی؟!تو که..... ومن تو تمام لحظاتی که اون حرف میزد مثل یه تکه یخ جلوش ایستاده بودم و فقط نگاهش می کردم!اون روز واسه خودم یه سری دلایلی داشتم که هیچکس نمی تونست قانع ام کنه! اون دلایل همیشه محکم سرجاشون ایستادن ،شاید یه حصار محکم واسه فرار از، یه پیوند! ولی حالا.... تنها میدونم که چقدر تنهایی این روزا و مونده هنوز تنهایی هات ،می دونم با تموم بی احساسی هام نتونستم کاری برات کنم!می دونم چقدر باعث...
پ.ن1: این پستو شاید شاااااااید فقط یکی بفهمه! پ.ن2: تنها تو دوست خوبی هستی ولی منظورم از تنهایه این پست تو نبودی!شاید خودت بدونی کی بوده! + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 12:37 توسط بی احساس |
|
| ||||||