|
چقدر دلم بارون می خواد این روزا.... همیشه تو دلتنگی هام بارون بوده،چه تو روزایه سرد زمستونی چه روزایه ...... چه سرمایه سختی خوردم اون روزی که استاد گفت نمره هاتون خیلی بد شده!اونقدر دلم گرفته بود که تمام راه دانشگاه تا خوابگاه رو پیاده زیر بارون رفتم!بیچاره یکی از همکلاسیام با موتورش آروم داشت پشت سرم میومد تا اگه یه جایی انورا افتادم کمکم کنه!روی پل ایستاده بود و داشت با تعجب نگاهم می کرد!منم بدون اینکه نگاش کنم از کنارش رد شدم! اون ولی بازم اومد وقتی رسیدم خوابگاه افتادم!انقدر خیس بارون بودم که بچه ها فکر کرده بودن افتادم تو چاله! بگذریم از اینکه با چه سختی اون شب صبح شد! من که آدم نشدم انگار تازه خوشم اومده بود!تازه فهمیدم چه نعمتیه این بارون!یا اون بارون بهاری که منو انداخت تو کوچه باغ ها و .... اون روز بارون بهاری بود....بچه ها گیر داده بودن بریم کافی شاپ،پیچوندمشون دوباره پیاده راه افتادم!بارون اول آروم بود!یه کوچه باغ بکر پیدا کردم ،تو اون کوچه باغ واسه خودم قدم میزدم و از اون همه زیبایی لذت می بردم که بارون تند شد!می خواستم برگردم که تازه فهمیدم گم شدم!!!!حالا یکی بیاد منو نجات بده!شانس نداریم که همش با خودم می گفتم:من هی میگم احساسات به تو نیومده!اینجا کجاست؟نه سر داره نه ته! می دونستم دوباره قراره چه اتفاقی برام بیفته!دوباره شدم یه مریم به قول بچه ها تو چاله افتاده!!!! ولی منکه آدم نمی شم!اون شب هم زنده موندم!دوستام از این همه سرسختی خندشون گرفته بود!الهام می گفت مریم هنوز قرص هایه سرماخوردگیش تموم نشده رفرش میکنه!!! دیگه فکر کنم همه فهمیده بودن که وقتی بارون میاد منو پیدا نمی کنن!آخی اون بیچاره ای که با عشق یه شربت اکسپکستورانت بهم داد! یکی می گفت براش یه چتر بخریم!اون یکی می گفت مریم و چتر؟! خلاصه که الان دلم بارون می خواد!به قول دوستام دردسر! + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 18:31 توسط بی احساس |
|
| ||||||