|
عجب روز سختی بود!!!راستش اصلا فکر نمی کردم همچین روزی رو داشته باشم!با چندتا از بچه های تنبل و درسخون زدیم به کوه به پیشنهاد دوستایی که گروه کوهنوردی دانشکده بودن! گفت 6 صبح باید راه بیافتیم و این اولین قسمت سخت کار واسه من بود که واسه کلاسایه 8.30 دانشکده هم 8.25 از خواب پا میشدم!!! همه یه اینا یه طرف کوله کوهنوردی هم یه طرف!هنوز تو قسمت هموار جاده بودیم که صدایه سمیرا دراومد. سمیرا:وای چقدر دیگه مونده؟! من:بابا سمیرا اینجا باید بگی چقدر اومدیم؟!! خلاصه که بعد از کلی پیاده روی از رئیس پرسیدم مقصد کجاست؟ لاله:داریم میریم زیارتگاه بالایه کوه!مرادتونم میده خیالتون راحت! من: لاله جون تو مطمئنی؟من می خوام این خبرو به بچه ها بدماا الکی دلخوش نشن؟! لاله:مریم میری یا دنبالت کنم؟راست میگم دیگه!!! برگشتم طرف بچه ها که حالا یه 3-4 کیلومتری رو با بدبختی اومده بودن! من:بچه ها مقصد مکانی بسیار زیبا با جاذبه های فراوان زیارتی ...سیاحتی....و از همه مهم تر مراد دهنده است!!!امیدوارم حاجت روا شوید عزیزان! بچه ها از دور داشتن زیارتگاهو میدیدن و حال می کردن که یهو رئیس تغییر مسیر داد!!!! من:رئیس اینوره هاااا! لاله:مریم جون برو به بچه ها بگو مسیر عوض میشه!داریم میریم آب حیات بخوریم!چیزی نیست همین بغله!!!!چشمه خضر!!!! من که دیگه داشتم از حال میرفتم حالا چه جوری این خبرو به سمیرا و بقیه میدادم؟!؟؟! من:بچه ها کی دوست داره تا آخر عمرش خوشگل و جوون و شاداب بمونه؟! سمیه: مریم چیه باز داری سر کار میزاری؟ الهام: راستشو بگو زود باش. سارا:مریم من طاقتشو دارم بگو!!! من:هیچی بابا داریم میریم چشمه خضر آب حیات بخوریمو بیایم!همین بغله!این تپه اینوری و اوون رشته کوه اوون وریا رو دور بزنیم رسیدیم! و اینجا بود که سمیرا نشست!و رازی رو برملا کرد که جگرمان را سوزاند!!! سمیرا با ناله یه فراوان:بچه ها من این ترم تربیت بدنی برداشتم!میدونی رشته ورزشیمو چی انتخاب کردم؟! همه با تعجب داشتیم نگاش میکردیم!خوب این چه ربطی به چشمه داره؟ سمیرا:ربطش اینه که من شطرنجو برداشتم که اصلا از جام تکون نخورم و حالا اومدم کوهنوردی ،چون فکر می کردم از یه تپه بالا رفتن خوبه واسم!!!و حالا می بینم که این چشمه از اورستم اون ورتره!!!! بیچاره این یکیو راست میگفت!هرچی می رفتیم نمی رسیدیم!در نهایت اوون بالا رئیس و لاله اینا گفتن که 8 کیلومتر با احتساب بالا اومدن از کوه طی طریق شده!!!! موقع برگشت چون سرازیری بود سمیرا خودش بصورت اتوماتیک اولین نفر بود که پایین می رفت!توی راه من چندتا سنگ خوشگل دیدمو برداشتم!ولی یکیشون زیادی بزرگ بود!چندجا تو دستم نگه داشتم و وقتی شستمش دیدم زیادم جذاب نیست!آروم انداختمش تو کوله یه سارا!بیچاره با اوون هیکل نحیفش داشت زیر اوون همه بار له می شد!همشم میگفت نمی دونم چرا یهو انقدر احساس سنگینی میکنم!!!منم می گفتم سارا جون از بس اوون بالا خوردی! لازم بذکر است که فردای اوون روزم امتحان داشتیم و به قول استاد آزموون!!! نتایج پس از بازگشت از کوه: من خودم به شخصه اول از خودم شروع می کنم! 1. کفشایه خوشگل کوهنوردیم مثل کفشایه کوزت شده بود!یه خوابگاه به اوون عظمت هیچکی واکس نداشت!!!پر از خاک و گل و .... 2. شلوارم که هنوز دو ماه نشده بود که خریده بودمش در اثر تماس با سنگ های خشن کوهستانی بی پاچه شده بود!!! 3. صورتم افتاب سوخته شده بود بدجور که البته در مقابل سمیه هیچ بود! 4. طرز راه رفتنم فردای آن روز به طرز شگفت انگیزی تغییر کرده بود و مثل پیر زنا راه می رفتم تازه بعضی وقتا هم پام می گرفت و نمی تونستم حرکت کنم که از شانس بدم یه دو بار جلوی در کلاس و موقع آنتراک استاد و در اوج ازدحام جمعیت و درست وقتی در گلوگاه در بودم این اتفاق افتاد و و هرچی به این خانومایه غیر کوهی میگفتم یکی منو هل بده هیچکدوم باور نمی کردن چه خبره و همشون می خندیدن و یکی دو تاشونم با پرویی لپمو می کشیدنو بوسم میکردن! دیگه بقیه عوارضم بعدا بوجود اومد!!! مثلا:در کلاس درس: استاد:دوستان آماده بشید برای امتحان! من:استاد کوه بودیم میشه کنسل شه؟!(همه با تعجب نگام کردن!به من چه فکر نمی کردم کلاس یهو انقدر ساکت شه!گفتم منم یه چیزی گفته باشم! در خوابگاه: بچه ها نوبت کیه آشغالارو بزاره دم در؟ من:آی آی عجب روزگار سختیه!من کوه بودم اصلا نمیشه راه رفت! در خانه ،جدیدا ها: مامان:مریم این همون کفشاست؟ من:مامان کوه بودم آخه! مامان:مریم این شلوار کیه؟ من:مامان کوه واقعا خشانت زیادی داره هاااا مامان: مریم جورابتو چند وقت یه بار می شستی تو خوابگاه؟ من:ااا مامان 16 کیلومتر پیاده روی کردم تو کوه!! مامان:مریم چرا انقدر سیاه سوخته شدی؟ من:اوا مامان برنزه شدم تو کوه!میدونی چقدر خرج میکنن رنگ من شن؟! مامان:مریم حالا که زود اومدی بیا کمک کارام مونده! من:آخ پام،احساس می کنم دیگه نمی تونم مثل سابق راه برم!کاش هیچوقت کوه نمی رفت دختر نازت مامان! مامان:باشه بشین اینجا استراحت کن من دارم میرم بیرون واسه خرید شاید شامم نیومدیم! من:وایییییی مامان پس من چی؟! مامان: دخترم شما پات درد میکنه کوه بودی آخه! من:پس شام چی؟ مامان:دخترم تخم مرغ واسه تقویت عضله یه پای آسیب دیده از کوه نوردی خوبه! من:مامان ....الهی....آخه چی بگم؟ + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 9:33 توسط بی احساس |
|
| ||||||