|
کوه رو خیلی دوست دارم خیلی صبوره و کلی استقامت!از دبستان بهمون یاد داده بودن کوه مظهر بزرگیه!بزرگیشو،صبرشو و استقامتشو وقتی فهمیدم عاشقش شدم.باورم نمی شد انقدر دوسش داشته باشم!باورم نمی شد واسه این یکی انقدر احساس بزارم! شوخی شوخی عضو تیم کوهنوردی شدم و جدی جدی شدم یه حرفه ای البته به قول اونا غیر حرفه ای ترین حرفه ای!آدمی که کوه ها دوسش دارن وقتی می خواد بیافته میگیرنش!!!! قرار شد بریم لرستان،دورود و دریاچه گهر! هیچ وقت کوله پشتی 10 کیلویی رو یادم نمیره با اون کیسه خواب بزرگ!!!اونم واسه منی که همیشه یه جورایی از زیر بار کوله فرار میکردم!هنوز زیاد جلو نرفته بودیم که احساس کردم قلبم تو دهنمه!یه نگاه به سمیه و لاله و بقیه کردم دیدم حالشون از من بدتره!به خودم امیدوار شدم و جلو افتادم!انقدر جلو افتاده بودم که وقتی برگشتم دیدم اکیپ نشستن دارن صبحونه می خورن!!!برای اینکه اذیتم کنن گفتن مریم اون راهی که میری اشتباهه!با پرویی از یه کوهنورد که داشت بر میگشت پرسیدم راه همه کوهنوردا همینه!اون که شاهد ماجرا بود خندید و گفت همینه برو خیالت راحت! بعد از 3.5ساعت راه رسیدیم به چشمه سفید!بعد از 1.5 ساعت رسیدیم به تپه خدا قوت! (واقعا اسمش بهش میومد!)از تپه بالا رفتیم و بعد یه سرازیری و در نهایت دریاچه! (گفتن 18کیلومتر بود!راهو میگم ارتفاع رو نمی دونم ولی میگن اسمش آلپ ایرانه، اشتران کوه!) انگار یه تیکه از بهشت بود که خدا انداخته بود رو زمین!خوشگلترین جایی که دیدم زیباترین و وحشی ترین کوه ها رو داشت! کلی با دریاچه عکس انداختیم و بعد رفتیم جنگل!قبلش هم من و سمیه دوتایی رفتیم تو جنگل! شیطونیمون گل کرده بود از درختا بالا میرفتیم!یه جا اومدم از درخت بالا برم،دستم گیر کرد تو یه عالمه خار!می دونستم اگه دستمو بیرون بکشم پر از خار میشه!ولی حقم بود آخه طبیعتش زیادی بکر بود واسه بالا رفتن از اون درخت باید هزینه می دادم!چشمامو بستم و دستمو کشیدم وقتی چشممو باز کردم دیدم یه دستبند خونی دستمه!!!دستم بدجوری زخم شد دور تا دورش ولی من پروتر از این حرفا بودم از درخته بالا رفتم و کلی اون بالا نشستم و عکس انداختیم! یه شب اونجا بودیم،زیباترین شب و ترسناک البته!چون گراز و خرس اونجاها زیاد بود!فرداش راه افتادیم با این تفاوت که من آخری بودم و رئیس که ما بهش میگفتیم دایی خیلی از دستم حرص خورد چون همش یادم می رفت با اکیپم،در نهایت جریمم کرد و اول خودش راه افتاد و بعد دستور داد که من پشت سرش را بیافتم و بعد بقیه! بلاخره ما این عکسارو زدیم قابل توجه دلسوختگان عزیز!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 15:49 توسط بی احساس |
نمی دونم شاید مامانم گفته بود،شایدم مامان بزرگم گفته بود!شایدم دوستم گفته بود؟! شایدم تو کتابا خونده بودم؟! نمی دونم خونده بودم یا شنیده بودم؟!که اگه جن دیدی باید بسم ا... بگی!می گفتن این جمله معجزه میکنه تا بگی فرار میکنه!نه دود میشه میره تو آسمون! کنار یکی از سالن های باشگاه یه رختکن کوچولو بود که هیچکی طرفش نمی رفت!دوتا از بچه های سال بالایی که ادعا می کردن خیلی شجاع هستند رفتن ببینن اون تو چه خبره! واینجاست که من وارد قصه می شم! ساعت 17.29 دقیقه بود و من داشتم با خیال راحت تو دانشکده قدم میزدم که یهو هدی گفت مریم مگه تو تربیت بدنی نداری؟ با خیال راحت گفتم آره خوب ساعت 19! و اینجا بود که هدی گفت مگه نمی دونی عوض شده ساعت 17.30 شروع میشه!و من واقعا نمی دونستم خودمو چجوری به شهر و سپس باشگاه برسونم فقط می دونستم که اگه پروازم کنم یه 10 دقیقه ای تو راهم! خلاصه که با کلی بدبختی و یه سوتی بزرگ!رسیدم جلویه در باشگاه! نه اینکه خیلی کوتاهه تازه این که داره نزدیکتر میشه!!!!! ا...اکبر ا...اکبر......و بعد خندم گرفت چون وسط ا...اکبر گفتنا یادم افتاد که بسم ا... بوده دیگه جن یادم رفته بود و داشتم بلند بلند به خودم می خندیدم که یهو دیدم همون دوتا سال بالایی اومدن طرفم گفتن مریم خوبی؟چته تو؟پس بقیه کجا رفتن؟مگه نگفتن اینجا می ایستن تا ما بریم تا ته اتاقو بیایم؟!چرا تکبیر می گفتی مریم؟ بعد از کلی خنده ماجرارو براشون تعریف کردم البته بقیه هم بودن! اونا از یه طرف عصبانی شده بودن که چرا سر کار رفتن و از یه طرف خندشون گرفته بود ! ولی عجب تجربه ای بود !خدا رو شکر اونا واقعا جن نبودن!اگه یه جن واقعی بودن که با خنده های من عصبی می شدن منو میکشتن؟! پ.ن: راستی چون نمایشگاه کتاب بزودی بساطش راه انداخته می شه هر کی یه کتاب خوب بهم پیشنهاد بده میام بهش سر می زنم. + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 22:6 توسط بی احساس |
به دوست جان sms زدیم که : کجایی هیچ خبری از ما نمی گیری ما که رفتیم،انگار پسرها تو دوستی هاشون خیلی با معرفت تر از دختر ها هستند! نه؟؟؟!!! دوست جان پس ازیک ساعت تاخیر در جواب فرمود: یه زنگ نزدی و رفتی بی معرفت! مستقیم که نگفتی ولی آره پسره برات بهتره.... حالا داغی عزیزم تقصیر نداری. مواظب خودت باش. بهروز باشی. پس دیدن این sms آنچنان داغ و عصبانی شدم که ناخواسته این جواب را دادم کدوم پسر برای من بهتره؟! بنده منظورم پسرها با هم بود عزیز جان! شنیدی که می گویند: کافر همه را..... خونه ام هنوز دوست جان! و پس از 2 دقیقه از رفتن این پیامک صدایه تلفن بلند شد و سپس صدایه مادرم که مریم جان دوستت!!!! و دوست جان ظاهرا وقتی فهمید چه گندی زده برای جبران مافات منزل را گرفته! پ.ن1 : این را نوشتم اینجا که یادم باشد چه دوست جان هایی دارم!!!! پ.ن2: دوست جان هایه وبلاگی ما داریم میرویم و احتمالا دیر بیایم،هر چه می خواهید بگید!این دوست جان از دبستان ما را می شناخت و اینجوری گفت دیگه از شما هیچ انتظاری ندارم عزیزان! + نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 0:21 توسط بی احساس |
اولش همه می ترسیدن هیچکی جرات نداشت ۹ به بعد بره بیرون!!!حسابی جو داده بود!شایعه ام که تا دلت بخواد!یکی می گفت ۱۲ تا رو کشته!یکی میگفت بچه هم کشته!یکی میگفت می خواد بمب بزاره!!! بعضی ها هم کلاس کاریشو میبردن بالا!!قاتل توریست فرانسوی!!!! خلاصه که هر کی یه چیزی میگفت!البته منم بیکار ننشستم!خدایی کلی سر کار گذاشتم بچه هارو!به بچه ها میگفتم:بچه ها قاتله به جز این سفر استانیش یه سفر به شهرستان ها هم داره! یا یه بار گفتم:میدونید قاتله قبل از این که طرفو بکشه یه حرفی بهش میزنه!همه با تعجب پرسیدن چه حرفی؟ من:حرف که نیست! بچه ها:چی میگی چیه حرفش؟تو از کجا میدونی؟ من با حفظ فاصله!(نکته:قاتل ترکه):دیشب تا سحر پنج تنه کوشتم!اگه تونم بودی تونم میکوشتم. بماند که بچه بعد از کلی وقت که فهمیده بودن دوباره اسکل شدن چه قدر وسط سالن دانشگاه گرگم به هوا بازی کردن.(می خواستن منو بگیرن ِنمی تونستن خلاصه که بعد از این همه ترسو لرزو اتفاق!حالا همه بهش عادت کردن!به قول خودشون انقدر بدبختی دارن که اگه قاتلو ببینن هم میگن برو بابا دلت خوشه! من که اگه ببینمش میگیرمش!!!! + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 8:1 توسط بی احساس |
من تمام تلاشمو کردم که از راه مسالمت آمیز یه سری اطلاعات از این کارخونه بگیرم ولی اونا فکر میکردن اگه اطلاعات بدنرموز موفقیت کارخونه یه ورشکستشون لو میره!!!! منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم آمپر مردم آزاریم زد بالا! خودشونم خیلی کمک کردن البته تو این راه مثلا منو با یه کامپیوتر و یه پرینتر و یه جایه خلوت بیسرو صدا تنها گذاشتن!منم که حساس! اول یه سرچی کردم ببینم دوربیناشون کجاست؟!دیدم این دفتر نداره!(شایدم داشت ولی خودمو زدم به بیخیالی یا زنگیه زنگ یا رومیه روم بزار هر چی می خواد بشه!) رفتم سراغ تک تک اطلاعات و یکی یکی از همشون پرینت گرفتم!!!! پس با خوشحالی وپس از ۳ ماه التماس کردن به ۱۰ تا مهندس ونگرفتن جواب الان سه سوته با همت خودم هر چی میخواستم بدست آوردم!!! + نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 8:30 توسط بی احساس |
این روزا خیلی سرم شلوغه،یه جورایی دارم یه زندگیه اپراتوری رو تجربه میکنم!!!کار تو کارخونه...نمی دونم از کجاش بگم!!! همه چی از اونجایی شروع شد که استاد یهو سر کلاس همینطوری گفت: قراره چرخ صنعت مملکت به دست صنعت گران جوانی چون شما بچرخه!!!(همینطور که دستم زیر چونم بود و داشتم استادو نگاه میکردم یهو افق دیدمو وسعت دادم!!!این افق دید وسعت دادن همانا و دردسر بزرگم همانا...) منو یکی از دوستام بدجور رفتیم تو فکر!(البته دوستم اصلا تو فکر چرخوندن چرخ صنعت نیست و فقط تو فکر پوله!)خلاصه که تو هفته علاوه بر دانشگاه رفتن یه دو روزی هم میریم کارخونه!از شانس بد من کارخونه هم یه کارخونه یه نیمه ورشکسته!!!یعنی هر چی تلاش میکنیم درستش کنیم و به خودمون امیدواری بدیم میبینیم اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست!همه یه این بدبختیا یه طرف!!! مشکل اساسی اینجاست که اپراتورا اصلا مهندس خانوم قبول ندارن و تا دلشون می خواد آزار میرسونن!کارخونه هم که از سر و روش روغن میچکه و من بیچاره هم از وقتی که وارد کارخونه میشم یا باید مثل بچه هایی که تازه راه افتادن و مامان باباشون رو زمین یخ زده ولشون میکنن راه برم یا از اول تا آخر خط تولید سر بخورم و پاتیناژ برم!!!(رسما دارم تو کارخونه مهارت اسکیت کردن با کفش معمولی رو یاد میگیرم!!!)تازه بعد از این همه بدو بدو ومتلک شنیدن از آقایون اپراتور میریم تو دفتر مهندسی!!!درو که باز کردم نمی دونم کدوم... جلویه دفترو روغن ریخته بود که تا درو باز کردم و پامو گذاشتم تو دفتر تا ته سالن رفتم بدون اینکه قدم از قدم بردارم!آخرشم برایه حفظ تعادل و جلوگیری از ضایع شدن خواستم دستمو به یه جا بگیرم که ...(زونکن هایه خطوط تولیدو اشتباهی گرفتمو همش پخش شد تو هوا!همه یه چشم ها طرفم بود بدبختی اینکه یه خانوم هم تو دفترشون نداشتن که منو درک کنه!!!) بعد از همه یه این اتفاقات و وقتی اوضاع تقریبا رو به راه شد آقایه مهندس نشسته روبه رویه من میگه شما بهتره تو همین دفتر باشید،خط تولید بدرد آقایون مهندس میخوره!!! آنچنان چش غره ای بهش رفتم که یهو گفت :خانوما البته خیلی موفق ترن!!!(وسط چش غره رفتنم با این حرف تابلوش نزدیک بود یهو بزنم زیر خنده که خدا رو شکر کنترل کردم و نشد.) از همه یه این حرفا گذشته قسمت ناهارشه که چون این کارخونه یه خانوم هم توش کار نمیکنه سلف غذا واسه خانوما نداره!ما هم مجبوریم بعد از یه روز کاریه سخت گشنه برگردیم خوابگاه و واسه 2 تا تخم مرغ ناقابل مسابقه یه دو 400 متر بزاریم! + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 10:0 توسط بی احساس |
تو این مدت طولانیه آپ نکردن اتفاقات زیادی برام افتاد که یه نمونه یه بارز اوون ماجرایه بازیگر شدنم بود!!! با چندتا از دوستان رفتم که وقتی کارگردان ازشون پرسید شما هم می خواید تست بدید با خنده گفتن نه ما همراهیم!!! کارگردان ازم خواست برم رویه سن و حس آدمیو داشته باشم که خونشو گاز گرفته!!! کارگردان:خوب حالا فکر کنید وارد خونه میشید و میبینید بویه گاز میاد چه کار میکنید؟! من:کار خاصی نمی کنم!چون همیشه خسته و کوفته میام خونه،یا میشینم خفه میشم یا دیگه نهایت درو باز میکنم میرم بیرون!!! کارگردان:خب پس فکر کنید غذاتون رو گاز سوخته!عکس العملتون چیه؟! من:اینکه عکس العمل نمی خواد کار همیشگیمه!کار خاصی نمی کنم!غذاست دیگه می سوزه!خدا سایه مرغو تخم مرغو از سر دانشجو جماعت کم نکنه!!! من:می خواین از استاد نمره بگیرم؟! کارگردان:نه اینو که خوب بلدی!(چه پروو اتفاقا این یه قلمو اصلا بلد نیستم. آخرش خودش گفت :فکر کن خسته از دانشگاه اومدی خونه،میری تو اتاقت میبینی کتابت پر پر شده کار خواهرتم بوده!چه کار میکنی؟!میزنیش؟! من دیگه دیدم این نقشه دیگه خیلی به واقعیت نزدیکه رو هوا قبول کردم!اونقدر طبیعی بازی کردم که خودشم جو گیر شده بود نقش بابا رو گرفت!واسه اینکه شرو بخوابونه گفت یه کتاب دیگه واست میگیرم!منم جو گیر میگفتم:کتابم یادگاری بود !باید همون کتابو برام درست کنی! در نهایت گفت قبول شدم و قرار بعدیم گذاشت!!! + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 21:25 توسط بی احساس |
هنوز 18 سالم نشده بود رفتم آموزشگاه اسم بنویسم!خانومه گفت زوده!!! سال دیگش اومدم اسم نوشتم!ازهمون بچگی عشق سرعت داشتم!اولین جلسه که نشستم پشت فرمون!مربیم گفت دنده عقب برم.منم با سرعت عقب رفتم!بیچاره ترسیده بود.سرعت منم انقدر زیاد بود که وقت نکرد از کلاژ و ترمز زیر پاش استفاده کنه!!! اولین تذکرو داد!همش غر میزد سرعت نرو!داری با سرعت میری!آرومتر...سرعت مطمئنه....واییییییییییییییی همشم مواظب بود من تو دست انداز نیوفتدم تا از کنار یه چاله رد میشدیم از 100 متریش خودش فرمونو میگرفت! با سرعت رفتم طرف چاله!تا چاله رو دید هول شد فرمونو از دستم قاپید رفت افتاد تو جدول!!! من:ااا دیدید چی کار کردید ؟؟؟ مربی:من؟؟؟ من:من خوب البته هنر جو هستم! پرید وسط حرفام:خیله خوب بسه دیگه یه کم دیگه بگی ،فکر کنم باید یه جریمه هم به تو بدم!!!! خلاصه تا آخر اون روز کلی غرلند کرد!منم برای اینکه کم نیارم(آخه اینجور وقتا میگن تقصیر هنر جو،بی تقصیر نبودم ولی کار اصلی رو اوون کرده بود!) بازم رفتم با خودش!بعدشم مربیمو عوض کردم!این آقایه مربی هم مثل خودم عشق سرعت بود!فقط سر چهاراها که من می خواستم برم اوون ترمز میکرد!!! روز امتحانم !سرهنگ بهم گفت یه یک کیلومتری دنده عقب 30 سانت برم!منم گردنم درد گرفته بود!وقتی دیدم سرهنگ حواسش به من نیست داره ماشینو نگاه میکنه یه کم استراحت کردم. سرهنگ:اینکه 30 سانت نشد برو تو خط!کجا میری؟یهو برگشت طرف من دید من دارم جلو رو نگاه میکنم! من:ببخشید جناب سرهنگ من تخلف نمی کنم! سرهنگ:تخلف؟؟؟؟ من:بله!اولا آدم یه کیلومتر دنده عقب نمی ره!مگه تو خیابون یه طرفه!شایدم تو اتوبان!!! سرهنگ که به قول بقیه مثل برج زهرمار بود یهو خندید گفت:عجب زبونی!!! بعدشم کلی کار دیگه!بعدم گفت پارک کن.منم همه یه کارارو کردم واسه پارک!ماشینو گذاشتم رو دنده!یادم رفت سوئیچو در بیارم!!! سرهنگ یهو گفت بله؟؟؟ سرهنگ:می خواستم قبولت کنم!کارت خوب بود ولی این کار آخری؟!!! من:ببخشید یادم رفت!یهو شد!از بس آدمو هول میکنید!!! سرهنگ:من هولت کردم؟؟؟من که حرف نزدم!!! من:آخه قیافتون یه جوریه که حرفم نزنید بازم آدم هول میشه! سرهنگ داشت به زور جلویه خندشو میگرفت.(آخی بیچاره از بس می خواست نخنده صورتش سرخ شده بود!) خیله خب وردار بیار شناسنامتو!ومن قبول شدم!!! + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 7:48 توسط بی احساس |
|
| ||||||