تبليغاتX
من خودمم!

من خودمم!

بعضی وقتا یه بدشانسی هایی یهو سراغ آدم میاد که آدم خودش از این همه بد شانسی تعجب می کنه!نمونش این که:

امتحان روش تولید داشتیم و من دیگه داشت حالم از هرچی ریخته گری با ماسه و بی ماسه و پیوسته و گسسته بهم می خورد و به هر بهونه ایی بود از درس و کتاب فرار می کردم که به پیشنهاد چندتا از بچه ها تصمیم گرفتم برم باشگاه یه کم بسکتبال بازی کنم حالم خوب شه!!!!

تو باشگاه کلی این ور و اونور پریدم و کلی گل زدم و کلی ذوق خودمو کردم و با خوشحالی اومدم خوابگاه هنوز درست و حسابی پایه درسام نشسته بودم که چشمم افتاد به دستم که کبود شده بود!!!!دستمو آوردم بالا یه نگاه بهش انداختمو فشارش دادم که صدام ناخودآگاه به آسمون رفت!!!بله انگشتم کوفته شده بود و من تو باشگاه انقدر حواسم به گل زدن بود که اصلا متوجه نشده بودم!یکی می گفت در رفته!یکی می گفت شکسته!یکی می گفت آتل بندی کن!اون یکی می گفت برو دکتر!

خلاصه که خوابگاهو بهم ریخته بودم انگار اینا منتظر بودن یه اتفاقی بیافته از درس و امتحان فرار کنن!این وسط الهه که خواب بود اومد سراغم گفت چه خبره اینجا؟!دستت چی شده حالا خدا رو شکر که دست راستت نیست!!!!

با تعجب نگاش کردم گفتم الهه خانوم دست راستمه ها!!!!یهو جیغ زد گفت وای مریم فردا امتحانو چه کار می کنی؟!

و اینجا بود که من تازه یادم افتاد امتحان دارم فردا!!!!!آخرش با مشورت دوستان به این نتیجه رسیدم که باند پیچیش کنم و برم سر جلسه!خلاصه که اون روز بچه ها فکر می کردن من می خوام از استاد وقت اضافه بگیرم یا امتحان ندم یا یکی دیگه به جای من بنویسه و کلی فکر!

امتحانو با بدبختی دادم و دستم از شدت فشاری که بهش اومده بود رعشه گرفته بود عجب تجربه ای بود!!!!

سر کلاس درس استاد بعدی  که منتظره واسه یکی الکی غیبت بزاره دست سالممو برده بودم بالا تا هروقت اسممو صدا کرد خودش حاضریو بزنه و فکر کردم خیلی زرنگم!یهو به خودم اومدم دیدم استاد دفترشو بست گفتم استاد منو خوندید؟!

گفت بله غایب بودید شما!!!!

من:استاد من که از اول تا آخر کلاس دستم بالا بود جایه همه بچه ها حاضری زدم!

استاد:نخیر شما داشتی با دوستت حرف میزدی دستتم بالا بود!شاید داشتی واسش قسم می خوردی!اوون یکی دستتم از بس قسم خوردی شکوندن!!!!

کلاسم که مثل همیشه رو هوا و منم با عصبانیت به استاد بدجنسمون که خنده موذیانش از رو لباش محو نمی شد نگاه می کردم!فکر کن حاضر باشی و غیبت بخوری!

آخر هفته ام رفتم کوه دوباره!پامم گذاشتم رو دم یه مار و خیلی آروم گفتم:اوه مار! و همه از این عکس العمل من تعجب کردن ،فکر می کردن خیلی شجاعم!!!(این روزا به این نتیجه رسیدم که ترسیدنم حوصله می خواد!من بی حوصله شدم فقط همین!)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 22:35 توسط بی احساس |


یه دوره کلاس آموزشی تو دانشگاه اونم روز تعطیل از ساعت 8 صبح برگزار شده بود.استادش از اساتید دانشگاه نبود و مستقیم از خارج با پست پیشتاز واسمون فرستاده بودن!!!

از ما خواست تیم های 4 نفره  تشکیل بدیم و اسمشم گذاشت کارگاه!منم با سه تا از خانومای دیگه یه تیم تشکیل دادم و بماند که تیممون تا می تونست فعالیت جنبی انجام داد.

روز آخر استاد تصمیم گرفت حضور و غیاب کنه،وقتی اسامی رو می خوند اسم 2 تا از اعضای تیممون پیش هم بود،کنارشون یکی دیگه از بچه ها نشسته بود  که وقتی استاد اسم منو خوند اون دستشو برد بالا!همزمان با اون منم دستمو بردم بالا گفتم :نه استاد منم !

استاد یه نگاهی به ما دوتا کردو گفت :چه جالب شما دو تا خواهرین؟

یه نگاهی به بغل دستیم که کوچکترین شباهتی به من نداشت کردمو گفتم: نخیر،برادریم!

با گفتن این جمله یهو کلاس رفت رو هوا!خود استاد که تا نیم ساعت پیش مثل برج زهر مار بود،داشت قهقه می زد!نکته جالب تر این بود که تا آخر کلاس هر وقت چشمش به من می افتاد می خندید،واین خندش انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن! بعد از اونم یه دوبار یهویی جلوی استاد ظاهر شدم که اونم یهویی زد زیر خنده!نمی دونم چش شده بود که منو که می دید می خندید.آخی این استاد خارج رفته ها از بس سوژه خنده ندارن واسه یه چیز کوچولو هم یه عمر می خندن.

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 16:34 توسط بی احساس |


یه کم شاید دیر اومدم؟! آخه امتحانات بود. خلاصه!!! کارایه عجیب غریب این روزا زیاد انجان دادم. از اونجایی که تویه دوران طلایی امتحانات بودیم منم up to date!!!

از امتحانام میگم...

یکی از امتحانام تستی و تشریحی بود منم کم خونده بودم دندونم بدجور درد میکرد قبل امتحان یه پروفن خوردم تا سر جلسه درد نداشته باشم!!!پروفن خوردن همانا وسر جلسه خوابیدنم همانا.....! نمی دونستم اثرش واسه من خواب آور شدنمه! خلاصه که با کلی بدبختی و چک کردن تستا با بقیه! امتحانو دادم بعد امتحان استاد سوالارو جواب داد همه داشتن ناله میکردن که این چه امتحانی بود با ترس و لرز رفتم ببینم چه خبره که دیدم همه سوالا رو درست جواب دادم به جز یه دونه!(بدلیل خواب آلودگیه زیاد چشمام  جوابو بر عکس دیده بود!!!)

پریدم جلو به استاد گفتم : استاد ما همه رو درست جواب دادیم فقط یه غلط داریم!

استاد با تعجب نگام کرد! منم که هنوز خواب تو کله ام بود ادامه دادم:استاد البته غلطمون بخاطر خطایه دید بوداااااااااااا !!!( تا اینو گفتم همه یه اونایی که دورو بر استاد بودن زدن زیر خنده! منم با تعجب نگاشون میکردم!)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 15:57 توسط بی احساس


آخر کلاس نشسته بودم با یکی از دوستام،فقط ما دو تا دختر آخر نشسته بودیم،بقیه همه پسر بودن!(من و این دوستم همیشه جلو بودیم ولی ایندفعه چون ساعت بعد امتحان داشتیم آخر نشستیم تا درس بخونیم!!!)

همین جوری که سرم تو کتاب بود از اونجایی که حواسم به همه جا هست به جز کتاب!چشمم افتاد به یه حشره یه تو هیبت سوسک از اوون بزرگ پروازیا ولی سوسک نبود!پاهامو جمع کردم دیدم حشره داره میره طرف صندلی هایه جلو!رفت طرف دخترا که جلو نشسته بودن! زدم به دوستم گفتم اینو نگاه کن داره میره رو کفش شهره!

دوستم گفت بهش بگیم،گفتم نه!اگه بفهمه جیغ میکشه!بزار بره!تو دلم داشتم خدا رو شکر می کردم که طرف من نیومد!!!

چشمتون روز بد نبینه یهو برگشت اونم با یه سرعت وحشتناک!!!بین راه یه پرشم زد و صاف اومد طرف من!(استادم از اون بد اخلاقایه روزگار که هیچکی تو کلاس جرات نداره حتی یه عطسه کنه چه برسه به جیغ!!!)

من یهو پاشدم واستادم!دخترا که اصلا تو باغ نبودن!پسرا یهو همه کله هاشون مثل پنگوئن ها پیچید طرف من!(تو اون بدبختی من داشتم به هماهنگی این همه کله اونم تو جیک ثانیه فکر میکردم و سوسکه رو یادم رفته بود!که با صدایه استاد به خودم اومدم!)

استاد:چی شد؟چیزی گم کردی؟(استاد ظاهرا خیلی وقت بوده که داشته منو نگاه میکرده!!!)پیداش کردی؟؟؟

من:استاد سوسکککککککککککککککک....نمی دونم چیه!!پرشی هم هست تازه!

استادو کلاس یهو رفت رو هوا!پسراکه همین جوریم منتظر بودن یه اتفاق بیافته بخندن!حالا که تازه استادم پایه شده بود اونم استادی که همیشه مثل ماشین  فقط حرف میزدو می نوشت!حالا داشت قهقهه میزد!

همین جور که اینا داشتن به اتفاق، می خندیدن من نگاه کردم دیدم سوسکه نیست!دوباره نشستم!استاد که چشمش به من بود وقتی دید نشستم دوباره جدی شد!یهو همه ساکت شدن!

استاد:بیا این جلو بشین!اشاره کرد به نزدیکترین صندلی کنار در بیرون!ردیف اول!!!خودشم ایستاده بود کنار صندلی!!!

با خوشحالی می خواستم جزوه بردارم که یهو یادم افتاد من فقط یه کتاب آوردم که اونم ماله ساعت بعده!!!(وای چه حس بدی بود!داشتم دیونه می شدم!)وقتی خواستم برم جلو بین راه دستم چسبید به یه جزوه با خودم بردم جلو!و تا آخر کلاس واسه دوستم جزوه نوشتم و اونم با خیال راحت درس ساعت بعدو خوند!(تمام مدتی هم که من جلو نشسته بودم از آخر کلاس صدایه کوبیدن پاها به زمین میومد،ظاهرا داشتن سوسک  می کشتن!عجب جونی داشت که تا آخر کلاس زنده بود!!!) تموم این مدتم من داشتم سوسکه رو نفرین می کردم!استادم انگار تازه فهمیده خنده چیه!هر وقت چشمش به من می افتاد آرومکی می خندید!!!به اوون دوستم هم که کنار من آخر نشسته بود پیشنهاد داد که بیاد جلو بشینه ولی دوستم گفت نه استاد! استادم گفت:این خانوم شجاع هستن! و دوباره خندید!!!(منم تو دلم گفتم تو هم اگه از جونوری که اصلا بهش نمیاد پرشی باشه!یه پرش بزرگ ببینی اونم صاف به طرف خودت!تازه ندونی که این چه جور جونوریه!می ترسی که هیچ تازه یه جیغ بنفشم میزنی!!!)

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 7:57 توسط بی احساس |


بعضی وقتا آدم بی جنبه باشه فکر کنم به نفعش میشه!!!همه چی از یه سوال کوچولو که یهو اومد به ذهنم شروع شد!تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم،خسته و بی حوصله ساعت بعدم کلاس احتمال داشتیم!(یکی از درسایه مهندسی صنایع) منو دوستم هم مثل همیشه حوصله کلاسو نداشتیم اونم با یه استاد جوون که وقتی میاد تو کلاس فکر میکنه که حتی تخته پاک کن کلاسم بهش نظر داره!!!(امان از دست این استادایه جوون!به خودشم شک داره!)تو فکر پیچوندن کلاس بودیم،ولی استاد از اونایی بود که هیچ جوره نمی شه کلاسشو پیچوند!(حضور و غیاب به همراه کارت شناسایی،عکس دار باشه لطفا!!!)

یهو این سواله اومد تو ذهن من!همینطور که دستمو گذاشته بودم زیر چونم و داشتم افق هایه دور اونور درختا رو نگاه می کردم یهو گفتم:پردیس،یعنی میشه یکی تولدش 30 اسفند باشه؟!!

پردیس:چیه باز توهم زدی؟آره چرا نشه؟اونم یه روزه دیگه!اینم سواله که می پرسی؟(پردیس هنوز منظورمو نفهمیده بود!!!)

من:با بی حالی برگشتم طرفش گفتم:اونوقت تولدش میشه هر 4 سال یه بار!

پردیس تازه فهمید چه خبره!!!انقدر ذوق زده شده بود و به هیجان اومده بود که نمی دونست چه کار کنه!

پردیس:پاشوو...پاشوو زود باش...پاشو بریم سر کلاس!!!

من ساده نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که تا این حرفو شنید مثل جرقه پرید تو کلاس!

سر کلاس استاد بعد از اینکه کلی درس داد یهو گفت:احتمال  اینکه چه تعداد از دانشجویان این کلاس در یک روز از سال بدنیا اومده باشن چقدره؟؟؟(کاش هیچوقت نمی گفت...)

تا اینو گفت پردیس که جلو نشسته بود.(خدا رو شکر من رفته بودم آخر کلاس پیش هم نبودیم وگرنه...)به استاد با صدایه بلند طوری که همه بفهمن گفت:استاد ببخشید اگه یکی 30 اسفند باشه چه کار کنیم؟اونوقت تولدش می شه هر 4 سال یه بار!

تا اینو گفت همه زدن زیر خنده!اوون پسرا که انگار داشتن هندل میزدن.(اگه اینجوری نمی خندیدن شاید استاد...)

استاد که احساس ضایعگی مضاعف و شاسکول شدن سراسر وجودشو گرفته بود در حالیکه چشاش مثل دو تا کاسه یه خوون شده بود به پردیس گفت که پاشو از کلاس برو بیرون!علاوه بر این این درسم حذف کن!(کلاسا اولایه ترم بود هنوز به حذف و اضافه نرسیده بود.)

پردیس با خونسردی وسایلشو جمع کردو وقتی داشت می رفت بیرون یهو برگشت به استاد گفت:خوشبختانه این درسو نگرفته بودم!!!می خواستم تو حذفو اضافه بگیرم!!!خوب شد نگرفتم!

استاد تخته پاک کن دستش بود یه لحظه حس کردم می خواد با همون تخته پاک کن بزنه تو سر پردیس!!!آخه با گفتن این جمله آخری بازم همه خندیدن که این یکی بدجور حال همه رو گرفت چون استاد این خنده رو فراموش نکرد و پردیس با این کارش یه حال اساسی آخر ترم به ما داد،چون یه بار دیگه هم که ما همه هماهنگ کرده بودیم کلاس حل تمرین استادو بپیچونیم،پردیس رفته بود سر کلاس و واستادم ازش خواست که بره بیرون چون کلاس داره!

پردیسم گفته بود استاد دانشجوهاتون کلاسو پیچوندن منم اینجا دارم درس فردامو می خونم!!!!

استاد فکر کرده بود اینا نقشه یه ماها بوده تا حالشو بگیریم واین دو تا اتفاق اساسی  ویه سری مسائل جزیی دیگه باعث شد استاد نصف بچه هایه کلاسو بندازه و بقیه رو هم با 10 پاس کنه!!!(من جز اوون پاسیا بودم خیالتون راحت!)همه یه این اتفاقا باعث شد که ذوق و استعداد من کور شه و دیگه از دوستایه بی جنبه ام هیچ سوال برانگیزاننده که باعث بدبختی همه به جز شخص بی جنبه بشه،نپرسم!!!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 7:32 توسط بی احساس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام:بی احساس (اینجوری میگن اسم بهتر بلدی بگو!)
متولد 22 بهمن 65
حرفه:طراح..نقاش..کاریکاتوریست...
محقق...
منتقد...منتظر...
وبلاگ نویس.........دانشجویه مهندسی!
علاقه مندیها:
رنگ:آبی آسمونی
غذا:قورمه سبزی
هنر:سر کار گذاری
ماشین:من به همون پاترولش راضیم!از بچگی همین بوده عوضم نمی شه!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهشت کوچکی به نام خانه ما
جودی ابوت!
من و چابی
اینبار دزیره می نویسد
جوک واس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

چت!
منطق من!
خاطرات خوابگاهی...
من و مسافرت!
درس؟!
عشق من!
منو دانشگاه!
ماجراجویی؟


پیوندها

دوست داشتن برتر از عشق است
پیامبر دیوانه
توهمات یک دانشجو
من و ناگفته هام
درخشش ابدی یک ذهن زیبا
زندگی خوب و بدش به کام ماست
قصه گو
ایستاده در رنگین کمان
اراجیف
deNsitY
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


www.GHASRE21.blogfa.com