تبليغاتX
من خودمم!

من خودمم!

مثل همیشه برای رسیدن به اتوبوس مسابقه دو 500 متر گذاشته بودم،با این تفاوت که ایندفعه

دو تا از بچه ها هم همراهم بودن و البته تو زودتر رسیدن ایندفعه ی من با بقیه روزا سهم مهمی داشتن!!!!با عجله رسیدیم وسوار اتوبوس شدیم و داشتیم دنبال شماره صندلی ها

می گشتیم با کلی سر و صدا!(من نمی دونم این شماره صندلی ها رو کی می چسبونه به

صندلی ها که هر دفعه یه جاست!)یکی داشت بالا رو نگاه می کرد،یکی زیر صندلی رو نگاه

 میکرد و اون یکی داشت صندلی ها رو می شمرد که وسطش هی یکی رد می شد و حواسش

پرت می شد!(اگه گفتین من کدوم بودم!)

خلاصه که هر کی داشت یه راهی رو امتحان می کرد که یهو یه پسر 8_9 ساله

متشخص!(با کت و شلوار تو اون هوای گرم)بهمون گفت:خانوما 17_18 منم 19 هستم

 ویه نگاهم به من کرد و گفت شما هم 20!

سه تایی بالا سرش ایستاده بودیم و داشتیم با چشمایه  متعجب بسیار نگاش می کردیم!!!!!

متاسفانه شماره صندلی من 15 بود و منم هیچ جوره نمی خواستم از دوستام جدا بشم!

این آقا کوچولو هم از جاش تکون نمی خورد!!!!!

با خودم گفتم الان این با این کت و شلوارش احساس بزرگی میکنه در اینجور موارد از اونجایی

که من روانشناسیه کودکم بسیار قویه پس باید با لحن بزرگترا و بسیار مودبانه و استفاده از

 دوم شخص جمع باهاش صحبت کنم شاید راضی شه یه کم بره اونورتر تا منم بشینم!

من:ببخشید آقا(یه 3_4 تایی آقا اون لحظه برگشتن طرف من!)سرمو بردم نزدیک گوشش

(اصلا قصد ترسوندنشو نداشتم!)آقا ببخشید!(بیچاره حول شد )میشه من اینجا پیش

دوستام بشینم!(تا اومد حرف بزنه!)لطف کنید یه کم برید اونورتر!(یه نگاه عاقل اندر ... بهم

 انداخت و با کلی عشوه و ناز جا به جا شد!!!!)

هنوز ننشسته بودم که یهو یه خانومه گفت:ببخشید من بیستم !با شیطنت نگاش کردم و

گفتم بله بیستید!خندید ،سر جایه من نشستی خانوم !!!!!

یهو نگاه مهربونانه بهش کردم گفتم شماره صندلیه من 15 ست شما می تونید(هنوز حرفم تموم

نشده بود که یهو یه پسره برگشت طرفم گفت خانوم من 15 هستم!)مردد مونده بودم به

 خانومه چی بگم که یه جا پیدا کرد و نشست (این مهربونیشم بخاطر اون زرنگیه اول کارم بود!)

حالا این وسط پسره گیر داده میگه میشه بلیطتونو ببینم!چرا اینجوری شده؟اول شما بلیط گرفتی

یا من؟و کلی سوال ... جالب اینجاست که منتظر حواب هم نبود!یکی نیست بگه آقا شما که

 سر جات نشستی منم که جام خوبه پس چه مرگته داری منو سوال جواب می کنی این

 همه تقلب تو این کشور داره می شه هیچکی صداش در نمیاد اینم روش!من از حقم گذشتم

جا یکی دیگه رو گرفتم اونم از حقش گذشت جا اون یکی رو گرفت!حالا تو از حقت نمی گذری

 داری بحث می کنی؟!

خلاصه که با کلی بدبختی نشستم سر جام!حواسم نبود دستم خورد به این آقا کوچولو

برگشت طرفم دوباره با یه نگاه عاقل اندر... نگام کرد!یه لحظه حس کردم رفتم خواستگاریش!

برگشتم طرف دوستام دیدم از خنده هرکدوم یه طرف افتادن!

هنوز چند کیلومتری نرفته بودیم که این آقا کوچولو ام پی 4 رو درآورد و شروع کرد به گوش کردن

و ما هم بی نصیب نموندیم البته!بسیار سوزناک و عاشقانه!!!!برگشتم با تعجب نگاش کردم

 دیدم بچه تو حال و هوایه خودشه یه آه سوزناک کشیدم و کتاب"پیامبر و دیوانه "که از دوستام

گرفته بودم رو باز کردم هنوز کتابو باز نکرده بودم که یهو یه کله از صندلی پشتی دراومد تو

 صورت من!(یه لحظه یاد کلاه قرمزی افتادم!)

یه پسر نسبتا متشخص:می بخشید خانوم میشه(از ترس نزدیک بود بیهوش شم وسط

حرف زدنش فهمید چقدر ترسیدم داشت هاج و واج نگام می کرد!)بعد یه کوچولو مکث همرا

با تعجب(عجب رویی داشت ترسونده تازه تعجبم میکنه!) کتابتونو ببینم!

انقدر از دستش عصبانی شدم که نزدیک بود کتابو بزنم تو سرش!کتابو دادم رفت!

برگشتم این دفعه مجله بخونم که دیدم آقا کوچولو ام پی 4 رو عوض کرد یکی دیگه با سایز

 متفاوت تر ورژن جدید برداشت!باز من کنجکاویم گل کرد ،ایندفعه آهنگایه شاد گوش می کرد

بسیار شاد !!!!و بعد با همون صدا خوابید!عجب روزگاریه اینا چی می خوان بشن تو جوونیشون

خدا می دونه!من خودم به شخصه یه ترانه هم بلد نیستم!شعرایی هم که بلدم  و شاد هم

هستن به نظر خودم در حد صد دانه یاقوته!

خلاصه که از اول تا آخر مسیر انقدر اتفاق هایه از این دست افتاد که من اصلا یادم رفت با

دوستان حرف بزنم!(همون اول باید می رفتم جایه خودم می نشستم!حرص آدمو بیچاره

میکنه به قول استاد!)

بین راه آقا کوچولو می خواست پیاده بشه مثل این جاهلایه قدیمی یه نگاه به من کرد و گفت

آبجی برو اونور باهاس برم!نگاش کردم گفتم خواب بودین کیک و ساندیس دادن بفرمایین!

یه نگاه پروانه ای بهم کرد و گفت نمی خوام مال خودت!(آخی چه جوون مردی بود منو

یاد فردین انداخت!کیک و ساندیسشو بخشید و رفت!!!!این بزرگ بشه چی میشه؟!

شایدم نوه یه فردین بود؟شاید ورژن جدیدش!)


پ.ن۱:نکته مهم این که من بلاخره رسیدم خونمون اون روز!

پ.ن۲:نهایت فارسی رو پاس بداریم تو این پستم مشهوده!جملات گویای کامل این مطلب هست.به خدا من زبان فارسیمو همیشه ۲۰ می شدم فقط انشام خیلی افتضاح بود!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 16:9 توسط بی احساس |


اصلا نمی دونم چه جوری شروع کنم؟!!اینارو می نویسم که واسه خودم بمونه!!!حالا این وسط با چند نفرم دوست شدم!!!(خدا رو شکر هیچکدومم نمی بینم که بعدا به روم بیارن کارامو!!!) ولی خدا کنه هیچ آشنایی پاش به این وبلاگ باز نشه!!!

با خانواده رفته بودم مشهد!(اتفاقات زیادی تو مشهد واسم افتاده که این اتفاق دیگه خیلی اتفاق بود!!!)مامان لطف کرده بود واسه ما دخترا چادر مشکی گرفته بود!!!؟(از اونجایی که من اصلا بلد نیستم چادر سرم کنم!به توافق رسیدیم که داخل حرم چادر سر کنیم!!!)

یه دو سه ساعت بعد از اینکه رسیدیم هتل و یه کم استراحت کردیم،تصمیم گرفتیم بریم حرم!!!همه چی داشت خوب پیش میرفت که مامان ازم خواست چادرارو من بزارم تو کیفم!!!منم هر چی پارچه یه مشکی بود با یه حرکت دست چپوندم تو کیفم!یه دوتا هم چادر رنگی برداشتم که مامان بخاطر این حرکتی که زدم کلی ذوقمو کنه!وقتی خواستیم راه بیافتیم چندین بار مامان تذکر داد :همه چیو برداشتی؟!چادرورا رو چی؟؟؟برداشتی؟!!!

منم هر بار با بی حوصلگی میگفتم مامان به خدا برداشتم همه چیو!!!بریم دیر شد!!!

خلاصه که راه افتادیم!رسیدیم جلویه در باب الرضا یا شاید باب الجواد!!!نمی دونم هر چی بود که جلویه در خیلی شلوغ بود یه عده میرفتن یه عده میومدن!یه عده هم جلویه در داشتن چادر سرشون میکردن!ما هم همین تصمیمو گرفتیم.

مامان:....چادرارو در بیار!

من با عجله اول چادر رنگیا رو در آوردم!واسه مامان وخواهرم!مامان اینا چادرورارو سرشون کرده بودن داشتن میرفتن اصلا عین خیالشونم نبود من جا موندم!با صدایه من مامان اینا برگشتن منتظر من که برم!دست کردم تو کیفم چادر مشکیه رو بردارم!به جایه چادر یه پاچه اومد دستم!!!کیفمو انداختم زمین دو دستی پاچه هایه شلوارو گرفتم دستم!!!داشتم هاجو واج به شلوار بابام که تو دستم بود نگاه میکردم!!!یه لحظه برگشتم با نهایت ناله به مامان نگاه کردم دیدم از خنده برایه حفظ تعادلش خواهرمو گرفته،هر چند که خواهرمم دسته کمی از مامانم نداشت!!!حالا اونا یه طرف!جماعت زائر بیکارم یه طرف!!!همه داشتن بهم میخندیدن!هر کسیم که حواسش نبود بقیه با خنده هاشون ونگاشون به طرف من اونا رو از قضیه خبردار میکردن!!!اصلا باورم نمی شد انقدر زود خبر بپیچه!!!خلاصه که بعدش مامان بهم گفت شلوارو بالا گرفته بودمو یه ربعی داشتم نگاش میکردم  مثل کسی که یه چیز جالب کشف کرده و با نهایت افتخار اونو بالا گرفته تا همه ببینن و اصلا حواسم نبوده که مردم اطرافمم چشم دارن!!!یه خانومه که با ما تو یه هتل بود چادر مشکیشو داد بهم و خودش با چادر رنگی رفت!(خیلی لطف کرد،با اوون حالی که من داشتم اگه همون موقع نمی رفتم حرم از ناراحتی سکته رو زده بودم!!!)

پ.ن1:اوون روز من ناخواسته شلوار بابا رو برداشته بودم وچادرمو گذاشته بودم براش!!!

پ.ن2:همیشه قبل از درآوردن چادر در اماکن عمومی پاچه هاشو چک کنید!!!نه ببخشید از بی پاچه بودن چادر اطمینان حاصل کنید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 7:37 توسط بی احساس |


و بازار،همه جا شلوغ،هوا گرم!!!

با خواهرم داشتم تو اون شلوغی کجا میرفتم؟!!!خودمم نمی دونم!هیمینجور که داشتم با هاش حرف میزدم،مغازه ها رو هم نگاه میکردم...یهو احساس کردم داره  با زیپ کیفم بازی میکنه!بدون اینکه نگاش کنم دستشو گرفتم!گفتم چیه!خسته شدی با کیفم من بازی میکنی؟!!! دستش تو دستم بود ولی نمی دونم چرا یهو انقدر بزرگ شده بود!(پ.ن مراجعه کن واسه رفع ابهام؟)

با یه حالت سردرگم برگشتم طرف دستی که تو دستم بود!هنوز سرم پایین بود و داشتم دستشو نگاه میکردم!!!آروم سرمو بردم بالا دیدم پسره نیشش تا بناگوش بازه!!!مثل بز داره منو نگاه میکنه!تا دستشو ول کردم یهو غیب شد!!!هاج و واج واستاده بودم وسط راه داشتم دور شدن پسره رو نگاه میکردم!هنوز باور نمی کردم دستشو یه ربعه گرفتم!!!!برگشتم عقب دیدم خواهرم خیلی ازم دوره!!!یه نگاه به کیفم انداختم دیدم زیپش بازه!!!تازه فهمیدم دست آقا دزده تو دستم بوده!!!

پ.ن:(تفاوت دستا زیادم نبود!دستایه دزدایه کیف قاپ فکر کنم باید ظریف باشه!چون کارشون ظرافت می خواد!!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 8:53 توسط بی احساس |


این چند روز سفر بودم!با دوستان در سفر که کلی ماجرا پیش اومد!مهمتریناش کل کل با این پسرایه پرو بود که حسابی حالشونو گرفتم

الانم خیلی خسته ام فقط اومدم بگم هستم!

این روزا شاهد کشتی کج بانوان متروسوار بودم!

آپ کردن از این به بعد خیلی طول میکشه شرمنده دوستان!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 7:37 توسط بی احساس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام:بی احساس (اینجوری میگن اسم بهتر بلدی بگو!)
متولد 22 بهمن 65
حرفه:طراح..نقاش..کاریکاتوریست...
محقق...
منتقد...منتظر...
وبلاگ نویس.........دانشجویه مهندسی!
علاقه مندیها:
رنگ:آبی آسمونی
غذا:قورمه سبزی
هنر:سر کار گذاری
ماشین:من به همون پاترولش راضیم!از بچگی همین بوده عوضم نمی شه!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهشت کوچکی به نام خانه ما
جودی ابوت!
من و چابی
اینبار دزیره می نویسد
جوک واس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

چت!
منطق من!
خاطرات خوابگاهی...
من و مسافرت!
درس؟!
عشق من!
منو دانشگاه!
ماجراجویی؟


پیوندها

دوست داشتن برتر از عشق است
پیامبر دیوانه
توهمات یک دانشجو
من و ناگفته هام
درخشش ابدی یک ذهن زیبا
زندگی خوب و بدش به کام ماست
قصه گو
ایستاده در رنگین کمان
اراجیف
deNsitY
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


www.GHASRE21.blogfa.com