|
عجب روز سختی بود!!!راستش اصلا فکر نمی کردم همچین روزی رو داشته باشم!با چندتا از بچه های تنبل و درسخون زدیم به کوه به پیشنهاد دوستایی که گروه کوهنوردی دانشکده بودن! گفت 6 صبح باید راه بیافتیم و این اولین قسمت سخت کار واسه من بود که واسه کلاسایه 8.30 دانشکده هم 8.25 از خواب پا میشدم!!! همه یه اینا یه طرف کوله کوهنوردی هم یه طرف!هنوز تو قسمت هموار جاده بودیم که صدایه سمیرا دراومد. سمیرا:وای چقدر دیگه مونده؟! من:بابا سمیرا اینجا باید بگی چقدر اومدیم؟!! خلاصه که بعد از کلی پیاده روی از رئیس پرسیدم مقصد کجاست؟ لاله:داریم میریم زیارتگاه بالایه کوه!مرادتونم میده خیالتون راحت! من: لاله جون تو مطمئنی؟من می خوام این خبرو به بچه ها بدماا الکی دلخوش نشن؟! لاله:مریم میری یا دنبالت کنم؟راست میگم دیگه!!! برگشتم طرف بچه ها که حالا یه 3-4 کیلومتری رو با بدبختی اومده بودن! من:بچه ها مقصد مکانی بسیار زیبا با جاذبه های فراوان زیارتی ...سیاحتی....و از همه مهم تر مراد دهنده است!!!امیدوارم حاجت روا شوید عزیزان! بچه ها از دور داشتن زیارتگاهو میدیدن و حال می کردن که یهو رئیس تغییر مسیر داد!!!! من:رئیس اینوره هاااا! لاله:مریم جون برو به بچه ها بگو مسیر عوض میشه!داریم میریم آب حیات بخوریم!چیزی نیست همین بغله!!!!چشمه خضر!!!! من که دیگه داشتم از حال میرفتم حالا چه جوری این خبرو به سمیرا و بقیه میدادم؟!؟؟! من:بچه ها کی دوست داره تا آخر عمرش خوشگل و جوون و شاداب بمونه؟! سمیه: مریم چیه باز داری سر کار میزاری؟ الهام: راستشو بگو زود باش. سارا:مریم من طاقتشو دارم بگو!!! من:هیچی بابا داریم میریم چشمه خضر آب حیات بخوریمو بیایم!همین بغله!این تپه اینوری و اوون رشته کوه اوون وریا رو دور بزنیم رسیدیم! و اینجا بود که سمیرا نشست!و رازی رو برملا کرد که جگرمان را سوزاند!!! سمیرا با ناله یه فراوان:بچه ها من این ترم تربیت بدنی برداشتم!میدونی رشته ورزشیمو چی انتخاب کردم؟! همه با تعجب داشتیم نگاش میکردیم!خوب این چه ربطی به چشمه داره؟ سمیرا:ربطش اینه که من شطرنجو برداشتم که اصلا از جام تکون نخورم و حالا اومدم کوهنوردی ،چون فکر می کردم از یه تپه بالا رفتن خوبه واسم!!!و حالا می بینم که این چشمه از اورستم اون ورتره!!!! بیچاره این یکیو راست میگفت!هرچی می رفتیم نمی رسیدیم!در نهایت اوون بالا رئیس و لاله اینا گفتن که 8 کیلومتر با احتساب بالا اومدن از کوه طی طریق شده!!!! موقع برگشت چون سرازیری بود سمیرا خودش بصورت اتوماتیک اولین نفر بود که پایین می رفت!توی راه من چندتا سنگ خوشگل دیدمو برداشتم!ولی یکیشون زیادی بزرگ بود!چندجا تو دستم نگه داشتم و وقتی شستمش دیدم زیادم جذاب نیست!آروم انداختمش تو کوله یه سارا!بیچاره با اوون هیکل نحیفش داشت زیر اوون همه بار له می شد!همشم میگفت نمی دونم چرا یهو انقدر احساس سنگینی میکنم!!!منم می گفتم سارا جون از بس اوون بالا خوردی! لازم بذکر است که فردای اوون روزم امتحان داشتیم و به قول استاد آزموون!!! نتایج پس از بازگشت از کوه: من خودم به شخصه اول از خودم شروع می کنم! 1. کفشایه خوشگل کوهنوردیم مثل کفشایه کوزت شده بود!یه خوابگاه به اوون عظمت هیچکی واکس نداشت!!!پر از خاک و گل و .... 2. شلوارم که هنوز دو ماه نشده بود که خریده بودمش در اثر تماس با سنگ های خشن کوهستانی بی پاچه شده بود!!! 3. صورتم افتاب سوخته شده بود بدجور که البته در مقابل سمیه هیچ بود! 4. طرز راه رفتنم فردای آن روز به طرز شگفت انگیزی تغییر کرده بود و مثل پیر زنا راه می رفتم تازه بعضی وقتا هم پام می گرفت و نمی تونستم حرکت کنم که از شانس بدم یه دو بار جلوی در کلاس و موقع آنتراک استاد و در اوج ازدحام جمعیت و درست وقتی در گلوگاه در بودم این اتفاق افتاد و و هرچی به این خانومایه غیر کوهی میگفتم یکی منو هل بده هیچکدوم باور نمی کردن چه خبره و همشون می خندیدن و یکی دو تاشونم با پرویی لپمو می کشیدنو بوسم میکردن! دیگه بقیه عوارضم بعدا بوجود اومد!!! مثلا:در کلاس درس: استاد:دوستان آماده بشید برای امتحان! من:استاد کوه بودیم میشه کنسل شه؟!(همه با تعجب نگام کردن!به من چه فکر نمی کردم کلاس یهو انقدر ساکت شه!گفتم منم یه چیزی گفته باشم! در خوابگاه: بچه ها نوبت کیه آشغالارو بزاره دم در؟ من:آی آی عجب روزگار سختیه!من کوه بودم اصلا نمیشه راه رفت! در خانه ،جدیدا ها: مامان:مریم این همون کفشاست؟ من:مامان کوه بودم آخه! مامان:مریم این شلوار کیه؟ من:مامان کوه واقعا خشانت زیادی داره هاااا مامان: مریم جورابتو چند وقت یه بار می شستی تو خوابگاه؟ من:ااا مامان 16 کیلومتر پیاده روی کردم تو کوه!! مامان:مریم چرا انقدر سیاه سوخته شدی؟ من:اوا مامان برنزه شدم تو کوه!میدونی چقدر خرج میکنن رنگ من شن؟! مامان:مریم حالا که زود اومدی بیا کمک کارام مونده! من:آخ پام،احساس می کنم دیگه نمی تونم مثل سابق راه برم!کاش هیچوقت کوه نمی رفت دختر نازت مامان! مامان:باشه بشین اینجا استراحت کن من دارم میرم بیرون واسه خرید شاید شامم نیومدیم! من:وایییییی مامان پس من چی؟! مامان: دخترم شما پات درد میکنه کوه بودی آخه! من:پس شام چی؟ مامان:دخترم تخم مرغ واسه تقویت عضله یه پای آسیب دیده از کوه نوردی خوبه! من:مامان ....الهی....آخه چی بگم؟ + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 9:33 توسط بی احساس |
داشتم با گوشیم حرف میزدم،همزمان با حرف زدن زنگ خوابگاه رو هم زدم،تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه پسر تقریبا هم سنو سال خودم(یه کم بزرگتر) جلوم ظاهر شد و ازم یه سوال پرسید که من فقط قسمت آخرش رو که اسم خوابگاهمون بود رو فهمیدم! آقای....:سلام خانوم ببخشید اینجا.....(اسم خوابگاهمون) من: بله اجازه بدید چند لحظه دیدم این آقا بیشتر از من واسه تو رفتن عجله داره!با تعجب نگاش کردم و گفتم :ببخشید شما از کجا می یاید؟ با تعجب نگاهم کرد و اسم یه شهرستان رو گفت. دیگه داشتم شاخ در می آوردم!!! یه کم خونسردیمو حفظ کردمو گفتم:واسه چی اومدید اینجا؟ آقای ....: واسه چشام!!!!!!! من : واسه چشات؟؟؟ چشام از تعجب گرد شده بود ،صاف تو چشاش نگاه کردم،دیدم مثل بز داره تو چشام نگاه میکنه!بعدشم شروع کرد از چشاش بگه که پریدم وسط حرفش! من:ببخشد شما اصلا کجا رو می خواستید؟؟؟ آقای....: مطب دکتر.....چشم پزشک دیگه!!!! (تازه اونجا بود که فهمیدم اسم خوابگاه ما با اسم این دکتر چشم پزشکیه یکیه!!!و من تازه الان فهمیدم!) نمی دونستم چجوری بگم که بیچاره نیم ساعته سرکاره!!! آقای پسر از شدت عصبانیت نزدیک بود خفم کنه!با چنان عصبانیتی بهم نگاه میکرد که اگه سر جای قبلیم بود حتما حالمو می گرفت ! پ.ن: ولی خدایی چشماش که حتی زیادی سالمم بود!حتی توانایی تغییر حالت دادن از حالت یه بیمار به حالت اسکل و سپس عصبانی شدن در چند لحظه رو هم بدجور داشت!!!. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 9:47 توسط بی احساس |
نمیدونم هفت خبیث بود؟!! خندیدن گفتن پس قبول کردی؟؟؟ من:آره بابا زود باشید! هدی:باید قول بدی! من:باشه قول میدم!زود باشید دیگه! بچه ها تا از من قول گرفتن گفتن و اگه تو باختی باید کاریکاتور یکی از پسرا رو جلویه خودش پایه تخته بکشی!!! تا اینو شنیدم رنگم پرید!گفتم حداقل جلویه خودش نه!!! با بدبختی این تخفیفو گرفتم!خدایی خیلی نامردی کردن من اولین بارم بود این بازیو میکردم ولی اونا ظاهرا کار هر شبشون بود!!! من گفتم باید کفشاتونو در بیارید وسط سالن موقع ناهار شلوغ ترین روز دانشگاه قدم بزنید!!! اولش یه کم جا خوردن ولی بعد قبول کردن!(همشون موذیانه می خندیدن انگار مطمئن بودن می بازم!!! بازی شروع شد!با کلی بدبختی بردم!!! من خندیدم گفتم خیلی جالبه ادعا داری فقط! بدش اومد قبول کرد!!!اون روز وسط سالن بدون کفش قدم میزد و هر کی از کنارش رد میشد میخندید!!! + نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 8:35 توسط بی احساس |
تذکر:اين کارو حداقل 2_3 هفته يه بار انجام بديد که لوث نشه ،طرفم بفهمه سر کاره!!! اگه لو رفتين اصلا ناراحت نباشيد!!!دفعه يه ديگه ميريد سراغش اين دفعه با مظلوميت هر چه بيشتر ميگي:اگه نيومدم خودت بخور عزيزم!!! تا اينو بگي با جونو دل واست غذاتو ميگيره!!!و وقتي با بدبختي داره از پله ها مياد بالا بين راه ميري طرفش و ميگي نشد ديگه مجبور شدم بيام.(چون الان خيلي عصبانيه مي توني بوسش کني و ازش تشکر کني!!اگه ديدي بازم عصبانيه ،انقدر بوسش کن تا بخنده و هي بخندونش تا يادش بره!!!) از اين به بعد برايه حفظ دوستي ديگه از اين کارا نکنيد بريد سراغ بقيه،اين همه آدم گرسنه دورو برته فقط کافيه اراده کني!!!خوب از غذا هم گفتم حالا يه کم از درس خوندن ميگم....اونم بخاطر در خواست بعضي از دوستان. راستش درس خوندن نه فقط من و دوستام ،بلکه تقريب همه ي دانشجوها آخر ترمه!!!درست شب امتحان!!!خودمون ميگيم دقيقه ي 90 که واسه من به وقت اضافه هم کشيده شده!!!(تنبل نيستماااا وقت ندارم!!!) خوب فقط اشکال از ما ها نيست،آموزش بخاطر زمان بندي کلاسا مقصره!!! استاد بخاطر اينکه وقت کم مياره و مجبور ميشه تمام کتابا يهو درس بده،مقصره!!!(اونم برميگرده به آموزش!!!ما(دانشجو ها واستادا) ها که اهل پيچوندن کلاس نيستيم!!!!!) مسئول رفاه دانشجويي بخاطر ايجاد نکردن يه محيط مناسب واسه در س خوندن مقصره!!!(محيط واسه درس خوندن درست نمي کنيد،حداقل فضايه کافي شاپا رو بزرگتر کنيد که آدم چشش به دو تا پسر نيافته که منتظر کل کل کردنن،وقتتو بگيرن!) حالا محيط مناسب تو دانشگاه هيچ!حداقل اتاق مطالعه خوابگا ها رو وسعت بديد ،دو کلوم با دوستان اختلاط ميکنيم ،صدايه درس خوندن بقيه اذيتمون نکنه!!! ميبينيد!انگار هيچکي نمي خواد ما درس بخونيم!!! کلاسا که از صبح شروع ميشه(روز تعطيلي هم که نداريم،اون روزايي که ما تعطيليم هم تموم شهر تعطيله!!!)بعضي وقتا هم تا عصر هست،اگه زمستونم باشه ميخوري به شب! خسته و کوفته (تازه اين وقتيه که سرت به کارت بوده وهيچکي مزاحمت نشده(منظورم بعضي از اين موجودات موذيه) وفقط سر کلاسا بودي و حداقل يه ساعت پيچوندي!!!) ميري خوابگاه،تازه اول بدبختيه!!!حالا هر کي شروع ميکنه از اتفاقايي که واسش افتاده حرف ميزنه!!!اگه هم حرف کم بيارن از بقيه مايه ميزارن!!!(عينا همين اتفاقا تو خوابگاه پسرا هم ميافته،نگو نه!تازه پسره صبحش مياد تعريفم ميکنه که ديشب چي گفتيم و چي شده!!!) خلاصه اين حرف زدنا همراه با چرت زدن هايه نصفه نيمه ادامه داره تا موقع شام!!!بعد شام خورده ميشه و در حين شام وبعد از اون هم تقريبا ادامه داره!!!حالا اگه کسي واسش فيلم ديدن يا قدم زدن تو محوطه پر از جونور هايه مختلف جذاب تر بود !!!ميتونه بره بيرون!!!(ولي از من نصيحت تو همون اتاق دربو داغون بموني بهتره!!!) توضيح:يه شب که خيلي حوصلم سر رفته بود و دلم هم نمي خواست حرفايه دوستان رو که ديگه داشت تقريبا حول من مي چرخيد،گوش کنم. رفتم بيرون.(منظورم بيرون از محوطه ست،البته بعد از يه چندتا پرش از ارتفاع (همون پله ها) و گپ 2_3 ساعته با کسايي که بين راهم سبز مي شدن(بحثا همه علمي بود خيالتون راحت!!!) رسيدم پايين و جلويه در خوابگاه!!! از اونجايي که ساختمون ما يه کم خيلي دور افتاده تر و تقريبا پرت بود!!!در بدو ورود به دنيا يه بيرون يه گربه خپل که از خوردن غذاهايه خوابگاهي حسابي تپل شده بود پريد جلوم.(همزمان با پرش من به بيرون از ساختمون)اول يه 2min تو شوک بودم که با جلوتر اومدن گربهه به خودم اومدم ويه جيغ مختصري زدم ولي چون هيچکي اون طرفا نبود کسي نفهميد.(بعدنا فهميدم که بچه ها غذاهاشونو جلو اون گربهه پرت ميکردن و اون هم يه جورايي نسبت به هر چي که جلوش پرت ميشد عکس العمل نشون ميداد و اون شبم من چون پريدم جلوش(نمي دونستم که...)اومد جلو و ول کنم نبود.) خلاصه اون شب من هر جا ميرفتم دنبالم ميومد....هر چي بدو بيراه بلد بودم نثارش مي کردم حتي چند بارم مجبور شدم دست روش بلند کنم!!!ولي پروتر از اين حرفااا بود!!!(الان به اين نتيجه رسيدم که بعضي از پ...س..را از اون گربهه هم بدترن!!!) تازه اون گربهه يه طرف!اون سوسکايه گنده و پروازي هم يه طرف!يه کم اون ورتر سمفونيه گربه سگا هم بود.(خلاصه فضا فوق العاده عرفاني بود.) انقدر همه چي عالي و خوب بود که ترجيح دادم اين طبيعت بکر رو به حال خودش بذارم و برم همون اتاق خودمون و با جونو دل همون حرفا رو گوش کنم!!! تازه بعد از اين همه بد بختي وقتي رسيدم بالا بهم انگ عاشقي هم زده شد!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 8:5 توسط بی احساس |
....(مثلا اگه شربت يا چايي يا نوشابه بود يه ليوان داشتم که ظاهرش کوچيک بود ولي ...اگه هم بايد يه چيزي از بيرون مي خريديم من ميرفتم،تو راهم چون ميدونستم شرايط بحرانيه تو اتاق، سهممو بيرون مي خوردم (به من چه که بعضي وقتا سهم خوابگاهم گيرم ميومد!!!)البته اين تا سال اول بود بعدا اصفهانيه فهميد منم مجبور بودم بعضي وقتا با اون برم!!!) بعدنا مجبور شديم شيرازيه رو از اتاق بندازيم بيرون.(بيرون انداختن اونم با کلي بدبختي بود حتي لره هم با اوون زورش نتونست!!!آخرش با تدبير من و ذکاوت اصفهانيه و قانون سوم نيو تن خودش با پايه خودش رفت!!!) خوب کيا موندن؟؟؟مشهديه و يزديه!!!اول از يزديه بگم که اصفهاني هارو تو امر خساست ميزاشت تو جيبشو قدم ميزد!!!به طرز وحشتناکي من يکي که بخاطر همون صفت از 1متريشم رد نمي شدم.(يکي نيست بگه تو اون اتاق نهايت فاصله همون 1 متره!!!)اما مشهديه،آخر صفا، صميميت،مهربوني خلاصه هر چي بگم کم گفتم. هر وقت چايي درست ميکرد منو صدا ميزد. هر وقت شام يا ناهار بود منو صدا ميکرد!!!خيلي منو دوس داشت،با بقيه هم مهربون بودااا،البته همه دوسم داشتن ولي اين بد تر!!!ا ببخشيد بيشتر!(اينم بگماا از اطراف بود. شايد مشهدي ها اينجوري نباشن،نمي دونم!بهر حال اينا نماينده هايه شهراشون بودن!!!)خوب اين از هم اتاقيا، حالا يه کم از خود خوابگاه بگم: 4_5 تا ساختمون 5 طبقه،با يه زير زمين که تويه اون يه اتاق تلويزيونه(يه اتاق 12 متري با يه تلويزيون 24 اينچ مربوط به دوران صفويه!!!(نترسين رنگيه،بخاطر همينم مربوط به اون دورست)،يه اتاق مطالعه،6 متري درست بغل اتاق تلويزيون!!!حتي بعضي هاشون يه در مشترک داشت!!!(عزيزان به اين نکته توجه داشته باشيد که اتاق مطالعه نصف اتاق تلويزيون و جمله معروف اينجا ايران است!!!) اتاق مذکور نه ميز داره نه صندلي!!!(به تاراج رفته توسط بچه هايي که دوست داشتن تو اتاقشون بيشتر از يه صندلي باشه!!!(احتمالا بيشتر از يه لر داشتن!!!)البته از اونجايي که من با اين لره کل داشتم،يکي از اون صندلي ها رو هم من بردم(خوب ديدم همون يه دونه اونجاست،يه صندلي تو اتاق مطالعه،قيافه زشتي به اون اتاق ميداد منم دکراسيونشو خوشگل کردم!!!)حالا بماند که با چه بدبختي اون صندلي رو تا طبقه 5 بردم و هر دفعه که يکي مي پرسيد اينو از کجا آوردي و کجا ميبري(يه جورايي مثل غنيمت جنگي بود هر کي ميديد مي خواست بگيره اگه هم ميديد قدرتشو نداره حداقل لو بده به مديره!!!)چه جوري مي پيچوندمش!!! خلاصه که اين غنيمت بردنا به گوش مدير رسيد!!!2 شب بعد شبيخون زد،چون ما طبقه 5 بوديم خبر به گوشمون رسيد. چه کار بايد مي کردم هيچ جا واسه قايم کردن يه صندلي داغون نبود!!!خودمو سپردم دست سرنوشت !!!صندلي رو گذاشتم رو به رويه در،بعضي وقتا اگه خونسردانه عمل کني ،طرف شک که نميکنه هيچ!خنگم ميشه!!! خودم ايستادم کنار صندلي...صندلي مديرم گذاشتم رو به رويه خودم.(از مشهديه و آبادانيه و اصفهانيه هم خواستم تا مدير اومد، کنار صندلي من و روي تخت تا من نشستم بشينن!!!)مدير اومد تو ،ما همه ايستاديم جلويه صندليه من، اصلا پيدا نبود. بعد مدير نشست با اشاره يه من بقيه هم نشستن!!!کلي سوال پرسيد ،رو ديوارا رو ديد ،موکت ها رو چک کرد...کمدا رو هم ديد زد... بعدم پا شد رفت!!!اصلا نفهميد که چه جورياست که من که روبه روش نشستم باهاش چش تو چش که هيچ يه سرو گردنم بالاترم!!!و اينجوري شد که صندليمو نجات دادم ديگه هيجان نداشت من ديگه کاري نداشتم بهش.اجازه ميدادم ازش به عنوان ميز يا چوب لباسي استفاده شه!!! تو زير زمين يه بوفه هم بود....بعد 5 طبقه ميشد که من طبقه ي آخر بودم .ساختمونم يه 5کيلومتري دور افتاده تر از بقيه بود....وقتي غذا ميومد بايد همه بشقاب به دست مير فتيم پايين!!!هميشه هم تاخير داشت،بعضي ها ميدويدن،بعضي ها هم که ديگه نا نداشتن با بدبختي ميرفتن پايين!!!مثل زندونيااا صدايه کشيدن دمپايا رو پله ها ميومد،تازه بعد از اين همه بدو بدو،ميرسيدي به يه صف طو لاني حالا اگه زرنگ بودي و يه آشنا ميديدي ميرفتي طرفش و بعد آروم تو صف!!بعضي وقتا هم که يکي ميفهميد(بيشتر اصفهانيا ميفهميدن چه قدر تيزن اينااا) با مظلوميت ميگفتي من دارم سوال درسي مي پرسم الان ميرم عزيزم!!!بعدشم اونا يادشون ميرفت و ميرفتي تو صف!!!يا اگه طرف اينقدر بيکار بود که از اول تا آخرش تو نخت بود!!!همينجوري سوالاتو ميپرسيدي تا ميرسيدي به محل مورد نظر!بعدم بشقابتو ميدادي دسته آشپزه اگه ملت دادشون بلند مي شد ميگفتي به من چه خودش بشقابو به زور گرفت!!!يه راه ديگه هم بود که اينو تو مواقعي که واقعا خسته بودي بکار ميبردي که اونم دودر کردنه!!! که خود اين دودر کردن باز تقسيم بندي ميشه و بستگي به طرفت داره!!! کارت يا ژتونو اول به يه دوست ميدادم برام مرام ميذاشت ميگرفت!!!بعد يکي ديگه!!!بعد به اون دسته از آدمايي که في سبيل ا... واسه آدم يه کارايي رو ميکنن!!! يا مثلا يه ساعت مونده به دادن غذا يهووو جيم ميشي ،قبلشم ژتونو ميدي دوستات با ناراحتي ميگي کار دارم ميشه برام بگيريد؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 7:58 توسط بی احساس |
داغ ميشي!!!حالا ميفهمم راز نمره هايه درخشان اونم تو خوابگاه چي بوده!!!درس خوندن زير پله ها با يه عالمه خوراکي!!! اصفهانيه خفن ترسيده ااا تو اينجا اومدي چي کاااا؟؟؟به کسي نگويااااا بيا شريک شيم. من نصفي اين خوراکيا رااا ميدم به تو.توام نبايد به کسي چيزي بو گوي. انقدر گشنه و خسته اي که اصلا نمي فهمي چي ميگه رو هوا قبول ميکني....ميپري رو خوراکيا و تا ميتوني مي خوري...هر دفعه که يه نگاه ميندازي به دوست اصفهانيت ميبيني با هر بار خوردن رنگش داره عوض ميشه....ااا چرا اين اينجوري ميشه؟؟؟ولش کن حتما با آفتاب پرستا دوسته!!!اما تو اين تاريکي چي کار ميکنه؟؟؟ داري مي خوري که از دستت ميگيره ميگه بسس دادا واسد خب نيس.چاکرديم بزن به چاک!!!هان با مني؟؟؟ باشه ميرم فقط قبلش بگم اين جا خيلي خوبه لره حتما خوشحال ميشه اگه بدونه!!!ديگه جوراباشو به تخت من آويزوون نميکنه!!!(توضيح:لره هم اتاقيه ما ازبويه پاش تعريف ميکرد و ميگفت بو پالره(با فتحه خوانده شود.)و دوست داشت بقيه هم تعريف کنن.) اصفهانيه:باشه باشه بيا بشين هر چي دوس داري بخور.(با زمزمه:الهي کوفتت شه اين کوجا بود اومد؟؟؟)(توضيح با کسره خوانده شود.) من:نه من خوراکي نمي خوام !!! اصفهانيه:پ...چيچي ميخواي؟؟؟ من:من ميخوام يه کوچولو استاتيک و فيزيک و رياضي و معارف و تاريخ و نقشه کشي1 با 2 وزبان c ديگه هر چي اختصاصيه يادم بدي...خنگ نيستما اينجوري اشکالايه تو هم رفع ميشه واست خوبه....اخلاقم خودم بلدم نمي خواد تو ياد بدي.دوس داشتي من يادت ميدم. اصفهانيه:باشد اما جووني من نري به لره بوگوياااااااااااااا. من:باشه نميگم فقط تو همکاري کن. اينجوري شد که تا آخر ترم و حتي 4 سال (بستگي به لره داره)بيمه شدم. يکي آبادانيه ديگه خودتون ميدونيد ديگه....ولک مو بچه آبادانم....مو داشتم ا کنار اي دانشگا رد مي شدوم ا تيپ مو خوششون اومد.اومدن به مو پيشنهاد دادن ايجا درس بوخونوم.... منم اول خواستم لر شم با اون لره همشهري !!!بعد گفتم ولش کن فايده نداره من بايد تو اين اتاق نقش فردينو بازي کنم!!!يکي بايد جلويه اين همه زور واسته....اونم منم(آيييييييي چقدر اين لرا دسته بزن دارن حتي تو شوخياشون) تازه آبادانيه هم همرام بود....(چقدر خنگم يادم رفته من اصلا واسه قلدريايه اين لرست که به يه نون و نوايي رسيدم!!!انگارحس جوانمردي بيشتربه من غلبه کرده...بي خيال خوراکيايه خوشمزه....بي خيال درس...بي خيال نمره....زنده باد آزادي!!!) البته اين وسط يه شيرازيه و يه يزديه و يکي از اطراف مشهد هم بود.خوب کم کم دارم همه ي استانها رو ميگم. گفتم که يه 5_6 تايي بوديم که تقريبا از هر استان يه نمايندگي بود....اگه هم نداشتيم مي تونستيم بريم اتاق بغليااااا. يا مثلا اوناا ميومدن...يه نمونه بارزش شيرازيه بود که نمي دونم چه جوريا بود که تا ما ميومديم يه چايي بخوريم يا ناهار يا شام يا خلاصه هر چيزي که آخرش ميرسيد به خوراکي اين آدم سرو کلش پيدا مي شد!!!! + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 6:4 توسط بی احساس
گفتم يه کم از دانشگاه بنويسم تا اونايي که همش تو فکر دانشگاه رفتن هستن فکر نکن چه خبره... سال اول دانشگاه و درسا يه طرف،ماجراهاي خوابگاه و قهر و آشتي ها هم يه طرف... اين استادا هم که معلوم نيست چه کار ميکنن:يا ما زبون اونا رو نمي فهميم يا اونا به يه زبون ديگه ايي حرف ميزنن در هر دو صورت اين مشکل باعث شده بين ما و استادايه عزيز يه فاصله نجومي بيافته و هيچ جوره نمي شه اين فاصله ها رو برداشت.(نه اينکه خنگ باشيمااا نه... اصولا همون فاصله هه حفظ شه هم واسه ما بهتره(حروم نمي شيم!!! آخه ميگن هر چي کمتر بدوني بهتر مي توني زندگي کني(مخصوصا تو ايران!!!)وايييييييي سياسيش کردم الان فيلتر ميشه!!!) هم واسه استادا بهتره کمتر زجر ميکشن (اين روزا استاد شدن به تيپ و قيافست سواد کيلو چند؟؟؟) خوب داشتم ميگفتم از همون خوابگاها بگم بهتره(خطرش کمتره) توصيف يه دانشجويه سال اولي اونم تو خوابگاه (دور از شهرو ديار):تا چشم باز ميکنه خودشو تو يه اتاق کوچولو با 5_6 تا هم اتاقي اونم با لهجه هايه مختلف ميبينه!!!يکي لره (خرزور!!!البته ببخشيدا جماعت لر خودشون ميگن ما خر زوريم!!!) تا مياي بشيني ميگه جات اونجا نيست (با اشاره)يه کم اونورتر رو زمين بشين!!!(توضيح:اين اتاق کوچولو يه صندلي داره بدون ميز فکر کنم برايه نشستن مدير خوابگاه يا همون فضول باشيه!!!تو هر اتاق يکي گذاشتن!!!) يکي اصفهانيه مياد ميشينه کنارت ميگه خوب حالا بو گو بيبينم خوراکي چيچي داري با هم شريک شيم.مناوا نه اينکه بوگوي خسيس باشم !!!فقط تو راوا کيفما زدن الان هيچي ندارم تارف کنم. شرمنده وا!!! (توضيح:بعضي روزا هست تو خوابگاه که اين روزا تو امتحانا بيشتره!!!هيچي واسه خوردن نداري وقتشم نداري !!!حتي يه سوسکم تو اتاق بال بال نمي زنه قحطي همه جارو گرفته!!!همه دارن زير چشمي بغلي رو نگاه ميکنن ببينن آذوقه داره يا نه!!!يهو اين وسط مي بيني اصفهانيه نيست!!! اااا جوون مردم از گشنگي مرده؟؟؟ هيچکي حواسش به اون نبوده بايد برم دنبالش شايد يه گوشه غش کرده، بايد نجاتش بدم.(من يه انسانم) هر جا رو ميگردي پيداش نمي کني!!!قيدشو ميزني خيلي خسته شدي !!!همون جا رو پله ها ولوو ميشي....يهو ميبيني يه صداهايي داره مياد،انگار يه موش زير پله هاست!!!مي خواي داد بزني ولي قبلش ميگي بزار مطمئن شم. آروم آروم ميري زير پله ها....واييييييييييي.....اصفهانيه؟؟؟آره نشسته اونجا با يه کتاب و جزوه و يه عالمه خوراکيه خوشمزه!!! + نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 13:5 توسط بی احساس |
|
| ||||||