|
خودمم نمی دونم الان کجایه زندگی ایستادم؟! من کجام؟ دنبال چی میگردم؟ می خوام خودمو پیدا کنم یا یکی دیگه رو؟ از چی دارم فرار میکنم؟ از دوست داشتن یا دوست داشته شدن؟ بعضی وقتا که تنهایی ،بی حوصلگی،خسته بودن از زندگی فکرمو مغشوش میکنه یاد تنها می افتم! چقدر سخت شده واسش زندگی! با چه حسی این حرفارو میزد: اینا حرفایه تنهاست شاید بهترین دوست : " تو معجزه ای ،معجزه یه زندگی!" این جمله رو اولین بار که شنیدم کلی خندیدم،شاید سادگی این جمله تو نگاه اول بنظرم مسخره بود که اینجوری بهش خندیدم و حالا دارم از عذاب وجدان ندونستنش تو اون لحظه می شکنم! چقدر دلم گرفته این روزا دست خودم نیست شاید چون دارم میرم و از خونه دور می شم یه همچین حسی دارم! چه بنده ای هستم واست خدا!!!!!!!الان تو این لحظه حس میکنم من لایق همه عذاب هایی که تو وعدشو دادی هستم! چون قدر نشناسم!چون لیاقت این همه خوبی رو ندارم! ادعا می کنم که فقط تو رو دوست دارم ولی همه بهم میگن از دوست داشتن فرار میکنم!یه روز یکی با حرفش بدجوری سیلی زد تو گوشم!(گاهی وقتا حرفایه بعضی از آدما از 100 تا سیلی زدنم بدتره....) گفت تو که نمی تونی بنده یه خدا رو که مظهر خداست دوست داشته باشی چجوری می تونی ادعا کنی که خدا رو دوست داری؟!تو که از عشق فرار می کنی چطوری می تونی خودتو عاشق بدونی؟!تو که..... ومن تو تمام لحظاتی که اون حرف میزد مثل یه تکه یخ جلوش ایستاده بودم و فقط نگاهش می کردم!اون روز واسه خودم یه سری دلایلی داشتم که هیچکس نمی تونست قانع ام کنه! اون دلایل همیشه محکم سرجاشون ایستادن ،شاید یه حصار محکم واسه فرار از، یه پیوند! ولی حالا.... تنها میدونم که چقدر تنهایی این روزا و مونده هنوز تنهایی هات ،می دونم با تموم بی احساسی هام نتونستم کاری برات کنم!می دونم چقدر باعث...
پ.ن1: این پستو شاید شاااااااید فقط یکی بفهمه! پ.ن2: تنها تو دوست خوبی هستی ولی منظورم از تنهایه این پست تو نبودی!شاید خودت بدونی کی بوده! + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 12:37 توسط بی احساس |
یادم نیست کی یادم افتاد که یادم بیافته خیلی چیزا!!!!یادم نسیت کی به این فکر افتادم که کی بودم،کی هستم،کی می خوام باشم! ولی خوب یادمه که همیشه این دغدغه رو داشتم!همیشه تو این فکر بودم که چرا !!!! چراهایه ذهنم از دنیا و برگه عبور موقتی که دستمون می دن شروع می شد تا............. چراهایه قبل از مدرسه رفتن: مامان،چرا من خدا رو نمی بینم؟! بابا،چرا بابایه دوستم هیچ وقت نیومد؟کجا رفت؟بابایی شهید یعنی چی؟ بابا گمنام یعنی چی؟مگه میشه آدما اسم نداشته باشن؟یعنی مامانش واسش اسم نذاشته بود؟ چراهایه دوران دبستان: مامان،چرا وقتی سحر باباشو نشناخت،همه گریه کردن؟مامان چرا هر کی آزاد می شد پیر بود؟مامان بابا ی سحر که وقتی می رفت پیر نبود!!!آزاده یعنی چی مامان؟ چراهایه .... چرا نماز می خونم؟ چرا این آیه اینو گفته؟!چرا مسلمونم؟ چرا بهاره مسیحیه؟چرا آرتیمیس زرتشتیه؟چرا زهرا انقدرمسلمونه؟ چرا نسیم بهائیه؟ چرا من مسلمونم؟! بهاره من انجیل متی،لوقا،یوحنا، برنابا رو خوندم توچی؟خوندی؟ من قرآن رو بیشتر دوست دارم،می خوای بخونیش؟ آرتیمیس من میدونم فروهر چیه،با تموم وجودم حسش کردم...من تو دخمه های زرتشتیا رفتم...من گاتها رو خوندم....تو چی؟خوندی؟!من قرآن رو بیشتر دوست دارم،می خوای بخونیش؟ زهرا من فهمیدم چرا نماز میخونم!چرا نباید دروغ بگم!چرا شیعه ام!زهرا من آیات شیطانی رو خوندم!من نهج البلاغه رو خوندم...من صحیفه سجادیه رو خوندم....من کتابایه معرفت امام زمان رو خوندم....زهرا تو میدونی شهید کیه؟! شهید زین الدین رو می شناسی؟شهید باقری؟!شهید.... دوست یهودی نداشتم وگرنه به اونم می گفتم که تلمود رو خوندم که بیشتر از تورات قبولش دارن!بهش می گفتم پروتکل دانشوران یهود رو خوندم که.... نسیم تا حالا اقدس رو خوندی؟ می دونی عکا دقیقا کجاست؟نسیم چی از فرقه ای که.......نسیم چی میدونی؟من میدونم.... چراها هنوزم هست همه جا همراهمه!همیشه هست!چیزی که من از دوستام فهمیدم فقط تعصب بود!تعصبی که چشماشونو روی خیلی از حقایق بسته بود!بهاره تعصبش رو یه اسمه!پدر وپسر!تا حالا یه بار انجیل رو تا آخرش نخونده ولی تعصب داره رو چیزی که هیچی ازش نمی دونه!آرتیمیس میگه فقط ایران!نشون فروهر!منم ایرانیم...منم خیلی ایرانو دوست دارم....اون مسلمون 13 ساله که شهید شد هم ایرانی بود!واسه ایرانش رفت!آرتیمیس تا حالا یه بارم گات ها رو نخونده!حتی نمی دونه فروهری که به گردنش انداخته چیه؟مظهر چیه!اگه دوست یهودی داشتم بهش می گفتم تو ادعا میکنی نژاد برتری فقط بخاطر اینکه فکر میکنی بیشتر از همه ادیان زجر کشیدی،تا حالا به جز خودت به بقیه هم نگاه کردی؟!تا حالا پروتکلی رو که بزرگانتون نوشتن رو خوندی؟یکی از اوون کتابایی بود که من واسه ادامه دادنش هیچ تلاشی نکردم،چون خسته شدم از این همه دروغ!!! نسیم تو هیچ وقت به من نگفتی که بهایی هستی!چرا؟!می ترسیدی تو هم مثل بهاره و آرتیمیس و زهرا نتونی جواب سوالامو بدی و خجالت زده شی از اینکه.... شاید هیچ وقت نفهمی که من اینجا از تو هم نوشتم....نسیم نمی دونی روزی که فهمیدم تو جز یکی از اوون آدمایی هستی که فرقه ای دارن که اگه مسلمونا بگن روز بخاطر این روزه که خورشید ....میگن پس ما میگیم شبه!چون مسلمونا میگن روزه!(این یه مثال کوچولو بود ولی تو احکامشون دقیقا هیمن جوری هستن!) چقدر ناراحت شدم!آخه تو....ولی بعدها فهمیدم تو به فرقه یه خودتونم پایبند نیستی!الان که اینارو میگم نمی دونم تو کجایی!شاید آمریکا!کانادا یا حتی انگلیس!ولی میگم تا بمونه، شاید واسه خودم! اما تو زهرا،تو که انقدر تعصب داری که ....تو که بعضی از جزییات رو واسه خودت و بقیه در حد اصول آوردی و هر کی غیر از این باشه رو کافر می دونی!تا حالا قرآن رو با معنی خوندی کامل؟زهرا من احساس می کنم تو همه یه عمر تلاش می کنی تا به بقیه نشون بدی مذهبی هستی!چرا هر وقت من می خوام از دین از تو بپرسم بحث رو عوض میکنی و در مورد چادر و چادری شدن من حرف می زنی؟شاید من هیچ وقت چادر سرم نکنم،چون چادر رو حجاب برتری که شماها میگین نمی دونم!زهرا تو همیشه ناخواسته کسی که چادر سرش بوده و هر کاری هم دلش می خواسته می کرده رو به من که ........ترجیح می دادی!چرا؟!زهرا تو هم به اندازه ی بهاره و آرتیمیس و نسیم مقصری! پ.ن:شاید دلم گرفته بود!!!اینجا نوشتم تا بمونه همین! + نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:45 توسط بی احساس |
گفتم یه کم حالو هوایه وبلاگمو عوض کنم و از خودم بگم!!! آدما شرطی شدن،یهودی ومسیحیو مسلمونم نداره!من از خودم شروع میکنم که مثلا مسلمونم هستم!مسلمونی که هنوز خیلی چیزا رو از دینش نمی دونه بعضی از سوالارو هم بهش گفتن نپرسه چون ممکنه کافر شه!!! مسلمونی که وقتی خواست بفهمه چرا مسلمونه کلی مشکل واسش درست شد!!!مسلمونی که با سوالاتش از بعضی از بزرگایه دینی جز کلی خجالت زدگی واسه اوون شخص و کلی سوال دیگه واسه خودش هیچ راه دیگه ای پیدا نکرد!بگذریم!!! گفتم از خودم شروع میکنم!شرطی شدم که هر روز نماز بخونم،اونم تازه نصفه!!!(بعضی وقتا نمازایه صبح فاکتور گرفته میشه!)تازه همون نصفه رو هم که می خونم حواسم همه جا هست الا پیش خدا!!!(انگار این دنیایه مجازی به آدم جسارت میده!!! وقتی نماز میخونم کلی فکر سراغم میاد درحالیکه قبل وبعد از نماز همیشه به یاد خدا هستم!این عبادت نیست؟!!!دلم میخواد خدا ترس نباشم!!!آره،نمی خوام خدا ترس باشم،خدا رو خیلی دوست دارم وقتی یکیو زیاد دوست داشته باشی چرا باید ازش بترسی؟!انقدر دوسش دارم که دلم نمی خواد از رویه ترس باهاش حرف بزنم،نمی خوام به خاطر ترس از آتش جهنم یا لذت بهشت با خدا حرف بزنم!دلم نمی خواد خداترس باشم چون ترسیدن از عشق برام معنا نداره!دلم نمی خواد شرطی باشم!دلم نمی خواد مدعی باشم الکی اسم مسلمونی رو که چیزی ازش نمی دونم یدک بکشم!می خوام حسش کنم!دلم می خواد عمودی زندگی کنم"هر چی عمیق تر زندگی کنی بالاتر میری و هر چی بالاتر بری عمیق تر میشی!"مثل سرو!به خاطر همینم سرو خیلی دوست دارم چون بهم درس زندگی میده!(همش که نباید از آدما درس یاد گرفت!) + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 10:45 توسط بی احساس |
راستش من هر وقت بچه می بینم،یهو حس مردم آزاریم گل میکنه!نمونش این که دختر همسایمون یه دختر کوچولویه ریزه میزه یه خوشگله که قبلنا زیاد میومد خونمون ولی.... یه روز من تو خونه داشتم نقاشی میکردم.(دیوار رنگ نمی زدماا داشتم رنگ وروغن کار میکردم! وسط تابلویه طبیعت با اون همه درخت و رودخونه وکوه یه دست کوچولویه قرمز افتاده بود!!! من داشتم از عصبانیت دیوونه می شدم!!! من:تو اینجا چه کار میکنی؟؟؟ آرزو:اومدم بهت سر بژنم...بده مگه؟؟؟ من با خونسردی:نه عزیزم،الان یه یه کاری میکنم که هم تو سرتو زده باشی هم من به کارم برسم با خیال راحت!!! آزرو رو بلند کردم آویزوون کردم به چوب لباسی!چون خیلی سبک بود تازه خوششم اومده بود!وقتی آویزونش کردم رفتم عقب یه نگاهی هم از دور بهش انداختم تا مطمئن شم هیچ جوره نمی تونه مزاحمم شه!کلی هم به خودم ایول گفتم! دوستم بود.یه 1 ساعتی حرف زدیم.بعد رفتم سر یخچال دوباره!بعد یه کم تلویزیون!یه کوچولو مطالعه یه مجله که زیر پام افتاده بود!(اصلا یادم نبود آرزو تو اتاقم آویزونه!!! از رویه چوب لباسی برش داشتم،تکون نمی خورد چند بار صداش کردم،جواب نداد!زدم تو گوشش!!! آرزو خانوم تو آویزونی خوابش برده بود!!! یه بارم تو اتوبوس به بچه یه حاج آقایی یاد دادم زبون در بیاره،یه کم خنگ بود!تا یاد گرفت واسه باباش زبون درآورد!باباش:نکن بچه جان،قباحت داره!ا..اکبر!!!استغفر ا... خانوم این بچه این کارارو از کجا یاد گرفته؟!! مامانش هول شده بود هی میزد رو زبون بچه هه میگفت نکن دختر! آخرش باباش ازش پرسید این کار زشتو از کی یاد گرفتی؟اونم نامردی نکرد صاف اشاره کرد به من! + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 8:4 توسط بی احساس |
چند هفته پیش با یکی از دوستام که یه کم احساس خود بزرگ بینیش سر به فلک گذاشته قرار گذاشتم بریم بیرون !حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم یه کم سر به سرش بزارم!!! موقع بیرون رفتن یه مانتو تقریبا بزرگتر از خودم پوشیدم.(چون این دوستم زیاد اهل مد و تیپ ،تصمیم گرفتم اون روز یه حال اساسی بهش بدم!بچه ها میگفتن یه کم هم زیادی حسوده!!!از همه یه تیپ و قیافه ها یه ایرادی می گیره!یه جورایی معکوس عمل میکنه!من اولش باور نکردم و گفتم شاید یه حس فانتزی داره که مثلا اگه طرف لباسش به تنش زار بزنه بگه چقدر بهت میاد!!!بچه ها گفتن نه اصولا هر تیپی که فکر کنه از خودش پایین تره رو ببینه از اونا تعریف میکنه!!!) ما که نفهمیدیم چه جوریه!!!گفتم یه امتحانکی کنم،ببینم راسته یا دروغ!!!این شد که قرار اون روزو گذاشتم و این کارو کردم.چقدرم سخت بود!!!ولی عجب تجربه ایی بود! تا منو دید ازم تعریف کرد:وایی چقدر خوشگل شدی!!!چقدر این مانتو بهت میاد!از این به بعد فقط اینو بپوش!!!(خندم گرفته بود،یاد داستان روباه و کلاغ افتادم:چه سری،چه دمی،عجب پایی!!!) تو راه منم کلی حال گیری کردم:ولی ساناز جون این روسری زیاد بتو نمیاد!اون سبزه خوشگلتره!(کلی از این چرتو پرتا گفتم!!!واسه هر کدوم هم کلی دلیل آوردم که زودم قانع می شد!) سر راه یه پاساژ دیدیم . من:\ساناز من می خوام یه مانتو بگیرم!میای کمک!نظرتو بگی!نظرت واسم خیلی مهمه!!!فقط دلایلت قانع کننده باشه! ساناز:باشه،حتما!!!(حسابی جو گیرش کرده بودم تا واسه نقشیه اصلیم آماده باشه!) من یه دو سه تا مانتو برداشتم رفتم تو اتاق پرو!یه نیم ساعتی الکی طولش دادم و با همون مانتو خودم اومدم بیرون!گفتم:چطوره؟؟؟ ساناز:وایییی این چیه دیگه!چقدر گشاده!اصلا بهت نمیاد!و... گذاشتم خوب حرفاشو بزنه،بعد بهش گفتم:ساناز جوون خسته نباشی،اون بالا هوا چطوره؟نمی خوای بیای پایین؟! ساناز:کدوم بالا؟نه جام خوبه؟!خوب بود دلایلم؟ من:آره.عالی بود. فقط کاش زودتر میگفتی!!! ساناز:چرا؟الانم دیر نشده!تو که هنوز نخریدیش!!! من :ساناز جوون این همون مانتوییه که وقتی خواستم باهاش بیام بیرون.کلی ازش تعریف کردی!!!گفتی خیلی خوشگله!!!یادته که!!! ساناز اونقدر یهو هول شد و دست پاچه که نمی دونست چی بگه!!!منم کلی خندیدم،یه دو سه نفری هم شاهد ماجرا بودن،اونا هم داشتن می خندیدن!!!دیگه هیچ حرفی نزد،بعدم با ناراحتی بهم گفت من باید برم کار دارم!منم با خنده بهش گفتم:نگران نباش بین خودمون میمونه،تو هم دست از این کارات بردار! از اوون روز تا حالا از سانی خبر ندارم،ولی دوستام میگن خیلی عوض شده!!!دیگه به کسی گیر نمی ده! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 12:3 توسط بی احساس |
همه چی از یه اف ۸ (انگلیسیش نمیاد!!!)شروع شد.ویندوزم یه جورایی خراب شده بود منم که می خواستم دیگه مستقل بشم!!!تصمیم گرفتم خودم ویندوز نصب کنم. همه چی داشت خوب پیش میرفت که رسیدم به این دکمه کذایی کیبورد که کار نمی کرد.منم فکر میکردم من بلد نیستم. با بدبختی رفتم سراغ یکی از این کامپیوتری ها اونم از نوع شارلاتانش!!! همه یه کارایی که من میکردم کرد و رسید به اف ۸ (پل ارتباطیه من !!!)واز اف ۸ هم گذشت و یندوزم نصب شد. بعدم کلی ازم پول گرفت و ادعا کرد که من به شما نصب ویندوز یاد دادم آقاهه:سکوت!!! من:ببین یه اف ۸ آدمو به چه روزی میندازه هاااا آقاهه:داره میخنده من:زیر لب نفرینش میکنم. ولی این چیزا فایده نداشت به خاطر یه اف ۸ کلی بدبختی کشیدم!!!!ویندوزم پرید!!!نوشته هایه قبلی هم که داشتم پرید!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 8:30 توسط بی احساس |
يه رفتارهايي ديدم که گفتم اگه يه جا نگم ديوونه ميشم!!!يکيش وبلاگه(حداقلش اينه که اينجا اول حرفمو مي زنم بعد عکس العملا رو ميبينم نه اينکه تا حرف نزده يکي بهت بگه:نگووووو خطرناکه!!! ممنوع التصوير شدن فرزاد حسني!!!( بخاطر کل کل با يه سردار عالي رتبه!!!) توضيح:اينجا يه کشور عدالت محور،عدالت گستر،عدالت مدار و عدالت ديکتاتوره!!! هر کي با هاش مخالفه حق نداره تو ايران زندگي کنه!!! فهميديييييييييييي!!! من الان قاطيمااااا ايران کشور عزيزم تو محکومي که هر دفعه يه جور به تاراج بري!!! جمع کردن کتابهاي م.مودب پور و دنيل استيل از کتابخونه ها!!! يکي نيست به اين ارشاد بگه آخه اين مملکت چندتا کتابخون داره؟؟؟ تا حالا سرشماري کردين؟؟؟(شما که خوب بلدين تا مرغ و خروسا رو هم سر شماري کنيد) خوب اشکال نداره اين دفعه رو من کمکتون مي کنم.اين مملکت اگه 0.02% هم کتاب خون داشته باشه از اون 0.02% ،99.99% همين کتابارو مي خونن (حالا بگذريم که من جز 0.01% باقيمانده هستم.) حالا شما هم بياين اين کتابارو جمع کنيد ديگه چي مي مونه؟؟؟ هيچي ديگه جمعيت کتابخون مملکت اسلامي از يکي مونده به آخر رسيد به آخريييييييييي!!! بله دوستان تبريک ميگم ما تو کتاب خوندن به همت دولت مقتدر آقايه رييس از آخر،اول شديم!!!(شيطونه ميگه برم کمک کنمااا يه 2 تا ديگه کتاب بگم يه حال اساسي هم به اين شاعرايه جوون بدم. کتابايه:فروغ فرخ زاد،يغما گلرويي،سهراب خودمون....) عجب روزگاريه!!! رفتم کتابخونه کتاب بگيرم ديدم يه آقايه با شخصيت (البته ظاهرش گولم زد!)که بهش مياد پرفسورايه کتابداري رو گرفته باشه!!! تو کتابخونه نشسته...رفتم سراغ برگه دان کتاب انتخاب کنم!يهو آقاهه گفت بيخود اونجا وقتتو تلف نکن چي مي خواي؟(من ساده فکر کردم کتابخونه رو مثل کف دستش بلده!!!الان هر چي بگم جلوم ميذاره،گفتم بگم چه کتابي مي خوام؟ آقاهه:بله،چي مي خواهيد؟ من:ممم يغما گلرويي(به قيافش ميومد شاعر باشه منم گفتم بزار يه خورده سر کارش بزارم) آقاهه:اوون ديگه کيه؟؟؟ منLاز تعجب داشتم غش ميکردم که يهو يادم افتاد اينجا ايرانست و آروم تر شدم. با ناراحتي گفتم شاعره. آقاهه رفت و بعد از کلي وقت اومد. من:آقا من مي تونم برم سراغ اين برگه دانه؟(با صدايه بلند چند نفرم برگشتن منو ديدن) آقاهه: بله ميل خودتونه بفرماييد.(با يه حالت عصبي)( به قول خودم سوسکش کردم) من:پس ديگه نگيد اين برگه دان بدرد نمي خوره!!!واسه من که بدرد بخوره!!!(همه اونايي که اونجا بودن خنديدن و آقاهه عصباني شد) توضيح:به من چه حقش بود. از کتابداري فقط قيافشو داشت،خيلي هم ادعا داشت.بايد سوسکش مي کردم. من رفتم سراغ کتاب تاريخي،کورش کبيراز هارولد لمب،شماره اي که به کتابدار دادم يه چيزي تو اين مايه ها بود:ل 845ک رفت بعد از کلي وقت يه کتاب کاملا بيربط آورد . من:ببخشيد آقا اين نيست. با کمال پرويي شمارشو نشونم ميده ميگه همينه. من:آقا اين شماره ب458ک من گفتم ل845 ک آقاهه:آهان لهه(توضيح بعدا فهميدم لهه همون لام بوده) رفت نيم ساعت ديگه اومد!!!با کتاب هارولد کمپ توضيح:من هارولد لمب مي خواستم.چون داشتم ديگه ديوونه ميشدم ،همون کمپو برداشتم!!! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 19:31 توسط بی احساس
تصميم گرفتم يه کم از خاطرات تقريبا دورم رو بنويسم.نمي دونم از کجا شروع کنم قبلا ها وقتي دلم مي گرفت يه حس شاعرانه ميومد سراغم.يه روز تصميم گرفتم منم مثل شاعرا يا نويسنده ها که وقتي دلشون از آدما ميگيره شعر مي نويسن يا داستان زندگيشونو منم يه کاري کنم. ذوق شعر گفتن که عمرا نداشتم،هنوزم که هنوزه يه ترانه يا شعر بلد نيستم...(هميشه دلم مي خواست منم مثل بعضي ها که وقتي دلشون ميگيره يه ترانه رو زمزمه ميکنن يا يه شعر مينويسن،از اين کارا کنم اما انگار خدا هم ميدونست که تو اين موردها اگه به من استعدادي هم بده ،ديگه حافظ يا فردوسي و سعدي اثرشون جاودانه نميشه...پس حداقل برايه کمک به حفظ اثر اونها هم که شده اين يه قلم استعداد رو بدجور ازم گرفت،به طوري که حتي يه ارزنم استعداد ندارم!!!) هميشه هر وقت مي خواستم با تمام وجود حسمو رو کاغذ بيارم،آخرش ميشد يه نوشته طنز اجتماعي!!!که هر وقت مي خواستم خاطره هامو بياد بيارم و عبرت بگيرم خندم ميگيرفت و از اصل موضوع غافل مي شدم.... هميشه سعي کردم حرفمو به کرسي بنشونم و خوب بعضي وقتا (تقريبا هميشه البته قديما بيشتر)که نمي شد يهو همه رو در مقابل عمل انجام شده قرار ميدادم ولي خدايي هميشه 2راه بهشون پيشنهاد ميکردمااااا به قول ادبيات امروزي حق اتنخاب و راي دادن اونم فقط با دو گزينه ناقابل:1.يا قبول کنيد.2.يا قبول مي کنيد. مطمئنا تفاوت اين دو گزينه در نگاه اول به چشم آدمايي که اين کاره نيستن نمياد ولي بعد کم کم معني شو ميفهمن يا حداقل سعي ميکنن بفهمن يا شايد بهتره بگم مجبور ميشن که بفهمن!!! البته اينم بگماااا به هيچ وجه کارايي که ميکردم به ضرر هيچکي نبود و بعدشم کلي ذوقمو ميکردن،اصلا هم از اون آدمايي نبودم که اگه به خواسته هام توجهي نشه گريه زاري راه بندازم بلکه به پايه ميز مذاکره ميرفتم و با حرفام به قول خودشون حتي مي تونستم تو روز روشن ثابت کنم که الان شبه!!! الان ديگه اونجوري نيستم به قول همون آدما منطقي تر شدم!!! پس فهميدم که منطق يه چيز نسبيه که واسه من يه چيز تعريف شده و واسه اونا يه چيز ديگه....اومدم خاطره بگم يهو زدم تو منطق!!! + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 20:2 توسط بی احساس |
|
| ||||||