تبليغاتX
من خودمم!

من خودمم!

داشتم با گوشیم حرف میزدم،همزمان با حرف زدن زنگ خوابگاه رو هم زدم،تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه پسر تقریبا هم سنو سال خودم(یه کم بزرگتر) جلوم ظاهر شد و ازم یه سوال پرسید که من فقط قسمت آخرش رو که اسم خوابگاهمون بود رو فهمیدم!

آقای....:سلام خانوم ببخشید اینجا.....(اسم خوابگاهمون)

من: بله اجازه بدید چند لحظه(صحبتم تموم شده بود و پشت در ایستاده بودم)

دیدم این آقا بیشتر از من واسه تو رفتن عجله داره!با تعجب نگاش کردم و گفتم :ببخشید شما از کجا می یاید؟

با تعجب نگاهم کرد و اسم یه شهرستان رو گفت.

دیگه داشتم شاخ در می آوردم!!!به قیافشم میومد که یه کارگر ساده باشه!از شهرستان اومده واسه تعمیرات حتما!!!!اونم تو خوابگاه ما؟!!!

یه کم خونسردیمو حفظ کردمو گفتم:واسه چی اومدید اینجا؟

آقای ....: واسه چشام!!!!!!!

من : واسه چشات؟؟؟

چشام از تعجب گرد شده بود ،صاف تو چشاش نگاه کردم،دیدم مثل بز داره تو چشام نگاه میکنه!بعدشم شروع کرد از چشاش بگه که پریدم وسط حرفش!

من:ببخشد شما اصلا کجا رو می خواستید؟؟؟

آقای....: مطب دکتر.....چشم پزشک دیگه!!!!

(تازه اونجا بود که فهمیدم اسم خوابگاه ما با اسم این دکتر چشم پزشکیه یکیه!!!و من تازه الان فهمیدم!)

نمی دونستم چجوری بگم که بیچاره نیم ساعته سرکاره!!! که خدا رو شکر یهو در خوابگاه باز شد!پریدم تو و گفتم ببخشید آقا دو تا کوچه اوونورتره!!!!

آقای پسر از شدت عصبانیت نزدیک بود خفم کنه!با چنان عصبانیتی بهم نگاه میکرد که اگه سر جای قبلیم بود حتما حالمو می گرفت !

پ.ن: ولی خدایی چشماش که حتی زیادی سالمم بود!حتی توانایی تغییر حالت دادن از حالت یه بیمار به حالت اسکل و سپس عصبانی شدن در چند لحظه رو هم بدجور داشت!!!.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 9:47 توسط بی احساس |


یه دوره کلاس آموزشی تو دانشگاه اونم روز تعطیل از ساعت 8 صبح برگزار شده بود.استادش از اساتید دانشگاه نبود و مستقیم از خارج با پست پیشتاز واسمون فرستاده بودن!!!

از ما خواست تیم های 4 نفره  تشکیل بدیم و اسمشم گذاشت کارگاه!منم با سه تا از خانومای دیگه یه تیم تشکیل دادم و بماند که تیممون تا می تونست فعالیت جنبی انجام داد.

روز آخر استاد تصمیم گرفت حضور و غیاب کنه،وقتی اسامی رو می خوند اسم 2 تا از اعضای تیممون پیش هم بود،کنارشون یکی دیگه از بچه ها نشسته بود  که وقتی استاد اسم منو خوند اون دستشو برد بالا!همزمان با اون منم دستمو بردم بالا گفتم :نه استاد منم !

استاد یه نگاهی به ما دوتا کردو گفت :چه جالب شما دو تا خواهرین؟

یه نگاهی به بغل دستیم که کوچکترین شباهتی به من نداشت کردمو گفتم: نخیر،برادریم!

با گفتن این جمله یهو کلاس رفت رو هوا!خود استاد که تا نیم ساعت پیش مثل برج زهر مار بود،داشت قهقه می زد!نکته جالب تر این بود که تا آخر کلاس هر وقت چشمش به من می افتاد می خندید،واین خندش انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن! بعد از اونم یه دوبار یهویی جلوی استاد ظاهر شدم که اونم یهویی زد زیر خنده!نمی دونم چش شده بود که منو که می دید می خندید.آخی این استاد خارج رفته ها از بس سوژه خنده ندارن واسه یه چیز کوچولو هم یه عمر می خندن.

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 16:34 توسط بی احساس |


تولدم بود اینجا که کسی نفهمید!

بهترین هدیه از طرف امام رضا بود دعوتم کرده بود خیلی خوشحال بودم شب تولدم تا صبح تو حرم بودم!

بهترین هدیه تو این سال های زندگی!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 17:53 توسط بی احساس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام:بی احساس (اینجوری میگن اسم بهتر بلدی بگو!)
متولد 22 بهمن 65
حرفه:طراح..نقاش..کاریکاتوریست...
محقق...
منتقد...منتظر...
وبلاگ نویس.........دانشجویه مهندسی!
علاقه مندیها:
رنگ:آبی آسمونی
غذا:قورمه سبزی
هنر:سر کار گذاری
ماشین:من به همون پاترولش راضیم!از بچگی همین بوده عوضم نمی شه!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهشت کوچکی به نام خانه ما
جودی ابوت!
من و چابی
اینبار دزیره می نویسد
جوک واس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

چت!
منطق من!
خاطرات خوابگاهی...
من و مسافرت!
درس؟!
عشق من!
منو دانشگاه!
ماجراجویی؟


پیوندها

دوست داشتن برتر از عشق است
پیامبر دیوانه
توهمات یک دانشجو
من و ناگفته هام
درخشش ابدی یک ذهن زیبا
زندگی خوب و بدش به کام ماست
قصه گو
ایستاده در رنگین کمان
اراجیف
deNsitY
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


www.GHASRE21.blogfa.com