|
داشتم با گوشیم حرف میزدم،همزمان با حرف زدن زنگ خوابگاه رو هم زدم،تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه پسر تقریبا هم سنو سال خودم(یه کم بزرگتر) جلوم ظاهر شد و ازم یه سوال پرسید که من فقط قسمت آخرش رو که اسم خوابگاهمون بود رو فهمیدم! آقای....:سلام خانوم ببخشید اینجا.....(اسم خوابگاهمون) من: بله اجازه بدید چند لحظه دیدم این آقا بیشتر از من واسه تو رفتن عجله داره!با تعجب نگاش کردم و گفتم :ببخشید شما از کجا می یاید؟ با تعجب نگاهم کرد و اسم یه شهرستان رو گفت. دیگه داشتم شاخ در می آوردم!!! یه کم خونسردیمو حفظ کردمو گفتم:واسه چی اومدید اینجا؟ آقای ....: واسه چشام!!!!!!! من : واسه چشات؟؟؟ چشام از تعجب گرد شده بود ،صاف تو چشاش نگاه کردم،دیدم مثل بز داره تو چشام نگاه میکنه!بعدشم شروع کرد از چشاش بگه که پریدم وسط حرفش! من:ببخشد شما اصلا کجا رو می خواستید؟؟؟ آقای....: مطب دکتر.....چشم پزشک دیگه!!!! (تازه اونجا بود که فهمیدم اسم خوابگاه ما با اسم این دکتر چشم پزشکیه یکیه!!!و من تازه الان فهمیدم!) نمی دونستم چجوری بگم که بیچاره نیم ساعته سرکاره!!! آقای پسر از شدت عصبانیت نزدیک بود خفم کنه!با چنان عصبانیتی بهم نگاه میکرد که اگه سر جای قبلیم بود حتما حالمو می گرفت ! پ.ن: ولی خدایی چشماش که حتی زیادی سالمم بود!حتی توانایی تغییر حالت دادن از حالت یه بیمار به حالت اسکل و سپس عصبانی شدن در چند لحظه رو هم بدجور داشت!!!. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 9:47 توسط بی احساس |
یه دوره کلاس آموزشی تو دانشگاه اونم روز تعطیل از ساعت 8 صبح برگزار شده بود.استادش از اساتید دانشگاه نبود و مستقیم از خارج با پست پیشتاز واسمون فرستاده بودن!!! از ما خواست تیم های 4 نفره تشکیل بدیم و اسمشم گذاشت کارگاه!منم با سه تا از خانومای دیگه یه تیم تشکیل دادم و بماند که تیممون تا می تونست فعالیت جنبی انجام داد. روز آخر استاد تصمیم گرفت حضور و غیاب کنه،وقتی اسامی رو می خوند اسم 2 تا از اعضای تیممون پیش هم بود،کنارشون یکی دیگه از بچه ها نشسته بود که وقتی استاد اسم منو خوند اون دستشو برد بالا!همزمان با اون منم دستمو بردم بالا گفتم :نه استاد منم ! استاد یه نگاهی به ما دوتا کردو گفت :چه جالب شما دو تا خواهرین؟ یه نگاهی به بغل دستیم که کوچکترین شباهتی به من نداشت کردمو گفتم: نخیر،برادریم! با گفتن این جمله یهو کلاس رفت رو هوا!خود استاد که تا نیم ساعت پیش مثل برج زهر مار بود،داشت قهقه می زد!نکته جالب تر این بود که تا آخر کلاس هر وقت چشمش به من می افتاد می خندید،واین خندش انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن! بعد از اونم یه دوبار یهویی جلوی استاد ظاهر شدم که اونم یهویی زد زیر خنده!نمی دونم چش شده بود که منو که می دید می خندید.آخی این استاد خارج رفته ها از بس سوژه خنده ندارن واسه یه چیز کوچولو هم یه عمر می خندن. + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 16:34 توسط بی احساس |
تولدم بود اینجا که کسی نفهمید!
بهترین هدیه از طرف امام رضا بود دعوتم کرده بود خیلی خوشحال بودم شب تولدم تا صبح تو حرم بودم! بهترین هدیه تو این سال های زندگی!!!!!!! + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 17:53 توسط بی احساس |
|
| ||||||