|
اولش همه می ترسیدن هیچکی جرات نداشت ۹ به بعد بره بیرون!!!حسابی جو داده بود!شایعه ام که تا دلت بخواد!یکی می گفت ۱۲ تا رو کشته!یکی میگفت بچه هم کشته!یکی میگفت می خواد بمب بزاره!!! بعضی ها هم کلاس کاریشو میبردن بالا!!قاتل توریست فرانسوی!!!! خلاصه که هر کی یه چیزی میگفت!البته منم بیکار ننشستم!خدایی کلی سر کار گذاشتم بچه هارو!به بچه ها میگفتم:بچه ها قاتله به جز این سفر استانیش یه سفر به شهرستان ها هم داره! یا یه بار گفتم:میدونید قاتله قبل از این که طرفو بکشه یه حرفی بهش میزنه!همه با تعجب پرسیدن چه حرفی؟ من:حرف که نیست! بچه ها:چی میگی چیه حرفش؟تو از کجا میدونی؟ من با حفظ فاصله!(نکته:قاتل ترکه):دیشب تا سحر پنج تنه کوشتم!اگه تونم بودی تونم میکوشتم. بماند که بچه بعد از کلی وقت که فهمیده بودن دوباره اسکل شدن چه قدر وسط سالن دانشگاه گرگم به هوا بازی کردن.(می خواستن منو بگیرن ِنمی تونستن خلاصه که بعد از این همه ترسو لرزو اتفاق!حالا همه بهش عادت کردن!به قول خودشون انقدر بدبختی دارن که اگه قاتلو ببینن هم میگن برو بابا دلت خوشه! من که اگه ببینمش میگیرمش!!!! + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 8:1 توسط بی احساس |
|
| ||||||