|
این روزا خیلی سرم شلوغه،یه جورایی دارم یه زندگیه اپراتوری رو تجربه میکنم!!!کار تو کارخونه...نمی دونم از کجاش بگم!!! همه چی از اونجایی شروع شد که استاد یهو سر کلاس همینطوری گفت: قراره چرخ صنعت مملکت به دست صنعت گران جوانی چون شما بچرخه!!!(همینطور که دستم زیر چونم بود و داشتم استادو نگاه میکردم یهو افق دیدمو وسعت دادم!!!این افق دید وسعت دادن همانا و دردسر بزرگم همانا...) منو یکی از دوستام بدجور رفتیم تو فکر!(البته دوستم اصلا تو فکر چرخوندن چرخ صنعت نیست و فقط تو فکر پوله!)خلاصه که تو هفته علاوه بر دانشگاه رفتن یه دو روزی هم میریم کارخونه!از شانس بد من کارخونه هم یه کارخونه یه نیمه ورشکسته!!!یعنی هر چی تلاش میکنیم درستش کنیم و به خودمون امیدواری بدیم میبینیم اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست!همه یه این بدبختیا یه طرف!!! مشکل اساسی اینجاست که اپراتورا اصلا مهندس خانوم قبول ندارن و تا دلشون می خواد آزار میرسونن!کارخونه هم که از سر و روش روغن میچکه و من بیچاره هم از وقتی که وارد کارخونه میشم یا باید مثل بچه هایی که تازه راه افتادن و مامان باباشون رو زمین یخ زده ولشون میکنن راه برم یا از اول تا آخر خط تولید سر بخورم و پاتیناژ برم!!!(رسما دارم تو کارخونه مهارت اسکیت کردن با کفش معمولی رو یاد میگیرم!!!)تازه بعد از این همه بدو بدو ومتلک شنیدن از آقایون اپراتور میریم تو دفتر مهندسی!!!درو که باز کردم نمی دونم کدوم... جلویه دفترو روغن ریخته بود که تا درو باز کردم و پامو گذاشتم تو دفتر تا ته سالن رفتم بدون اینکه قدم از قدم بردارم!آخرشم برایه حفظ تعادل و جلوگیری از ضایع شدن خواستم دستمو به یه جا بگیرم که ...(زونکن هایه خطوط تولیدو اشتباهی گرفتمو همش پخش شد تو هوا!همه یه چشم ها طرفم بود بدبختی اینکه یه خانوم هم تو دفترشون نداشتن که منو درک کنه!!!) بعد از همه یه این اتفاقات و وقتی اوضاع تقریبا رو به راه شد آقایه مهندس نشسته روبه رویه من میگه شما بهتره تو همین دفتر باشید،خط تولید بدرد آقایون مهندس میخوره!!! آنچنان چش غره ای بهش رفتم که یهو گفت :خانوما البته خیلی موفق ترن!!!(وسط چش غره رفتنم با این حرف تابلوش نزدیک بود یهو بزنم زیر خنده که خدا رو شکر کنترل کردم و نشد.) از همه یه این حرفا گذشته قسمت ناهارشه که چون این کارخونه یه خانوم هم توش کار نمیکنه سلف غذا واسه خانوما نداره!ما هم مجبوریم بعد از یه روز کاریه سخت گشنه برگردیم خوابگاه و واسه 2 تا تخم مرغ ناقابل مسابقه یه دو 400 متر بزاریم! + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 10:0 توسط بی احساس |
|
| ||||||