|
گفتم یه کم حالو هوایه وبلاگمو عوض کنم و از خودم بگم!!! آدما شرطی شدن،یهودی ومسیحیو مسلمونم نداره!من از خودم شروع میکنم که مثلا مسلمونم هستم!مسلمونی که هنوز خیلی چیزا رو از دینش نمی دونه بعضی از سوالارو هم بهش گفتن نپرسه چون ممکنه کافر شه!!! مسلمونی که وقتی خواست بفهمه چرا مسلمونه کلی مشکل واسش درست شد!!!مسلمونی که با سوالاتش از بعضی از بزرگایه دینی جز کلی خجالت زدگی واسه اوون شخص و کلی سوال دیگه واسه خودش هیچ راه دیگه ای پیدا نکرد!بگذریم!!! گفتم از خودم شروع میکنم!شرطی شدم که هر روز نماز بخونم،اونم تازه نصفه!!!(بعضی وقتا نمازایه صبح فاکتور گرفته میشه!)تازه همون نصفه رو هم که می خونم حواسم همه جا هست الا پیش خدا!!!(انگار این دنیایه مجازی به آدم جسارت میده!!! وقتی نماز میخونم کلی فکر سراغم میاد درحالیکه قبل وبعد از نماز همیشه به یاد خدا هستم!این عبادت نیست؟!!!دلم میخواد خدا ترس نباشم!!!آره،نمی خوام خدا ترس باشم،خدا رو خیلی دوست دارم وقتی یکیو زیاد دوست داشته باشی چرا باید ازش بترسی؟!انقدر دوسش دارم که دلم نمی خواد از رویه ترس باهاش حرف بزنم،نمی خوام به خاطر ترس از آتش جهنم یا لذت بهشت با خدا حرف بزنم!دلم نمی خواد خداترس باشم چون ترسیدن از عشق برام معنا نداره!دلم نمی خواد شرطی باشم!دلم نمی خواد مدعی باشم الکی اسم مسلمونی رو که چیزی ازش نمی دونم یدک بکشم!می خوام حسش کنم!دلم می خواد عمودی زندگی کنم"هر چی عمیق تر زندگی کنی بالاتر میری و هر چی بالاتر بری عمیق تر میشی!"مثل سرو!به خاطر همینم سرو خیلی دوست دارم چون بهم درس زندگی میده!(همش که نباید از آدما درس یاد گرفت!) + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 10:45 توسط بی احساس |
تو این مدت طولانیه آپ نکردن اتفاقات زیادی برام افتاد که یه نمونه یه بارز اوون ماجرایه بازیگر شدنم بود!!! با چندتا از دوستان رفتم که وقتی کارگردان ازشون پرسید شما هم می خواید تست بدید با خنده گفتن نه ما همراهیم!!! کارگردان ازم خواست برم رویه سن و حس آدمیو داشته باشم که خونشو گاز گرفته!!! کارگردان:خوب حالا فکر کنید وارد خونه میشید و میبینید بویه گاز میاد چه کار میکنید؟! من:کار خاصی نمی کنم!چون همیشه خسته و کوفته میام خونه،یا میشینم خفه میشم یا دیگه نهایت درو باز میکنم میرم بیرون!!! کارگردان:خب پس فکر کنید غذاتون رو گاز سوخته!عکس العملتون چیه؟! من:اینکه عکس العمل نمی خواد کار همیشگیمه!کار خاصی نمی کنم!غذاست دیگه می سوزه!خدا سایه مرغو تخم مرغو از سر دانشجو جماعت کم نکنه!!! من:می خواین از استاد نمره بگیرم؟! کارگردان:نه اینو که خوب بلدی!(چه پروو اتفاقا این یه قلمو اصلا بلد نیستم. آخرش خودش گفت :فکر کن خسته از دانشگاه اومدی خونه،میری تو اتاقت میبینی کتابت پر پر شده کار خواهرتم بوده!چه کار میکنی؟!میزنیش؟! من دیگه دیدم این نقشه دیگه خیلی به واقعیت نزدیکه رو هوا قبول کردم!اونقدر طبیعی بازی کردم که خودشم جو گیر شده بود نقش بابا رو گرفت!واسه اینکه شرو بخوابونه گفت یه کتاب دیگه واست میگیرم!منم جو گیر میگفتم:کتابم یادگاری بود !باید همون کتابو برام درست کنی! در نهایت گفت قبول شدم و قرار بعدیم گذاشت!!! + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 21:25 توسط بی احساس |
|
| ||||||