تبليغاتX
من خودمم!

من خودمم!

اصلا نمی دونم چه جوری شروع کنم؟!!اینارو می نویسم که واسه خودم بمونه!!!حالا این وسط با چند نفرم دوست شدم!!!(خدا رو شکر هیچکدومم نمی بینم که بعدا به روم بیارن کارامو!!!) ولی خدا کنه هیچ آشنایی پاش به این وبلاگ باز نشه!!!

با خانواده رفته بودم مشهد!(اتفاقات زیادی تو مشهد واسم افتاده که این اتفاق دیگه خیلی اتفاق بود!!!)مامان لطف کرده بود واسه ما دخترا چادر مشکی گرفته بود!!!؟(از اونجایی که من اصلا بلد نیستم چادر سرم کنم!به توافق رسیدیم که داخل حرم چادر سر کنیم!!!)

یه دو سه ساعت بعد از اینکه رسیدیم هتل و یه کم استراحت کردیم،تصمیم گرفتیم بریم حرم!!!همه چی داشت خوب پیش میرفت که مامان ازم خواست چادرارو من بزارم تو کیفم!!!منم هر چی پارچه یه مشکی بود با یه حرکت دست چپوندم تو کیفم!یه دوتا هم چادر رنگی برداشتم که مامان بخاطر این حرکتی که زدم کلی ذوقمو کنه!وقتی خواستیم راه بیافتیم چندین بار مامان تذکر داد :همه چیو برداشتی؟!چادرورا رو چی؟؟؟برداشتی؟!!!

منم هر بار با بی حوصلگی میگفتم مامان به خدا برداشتم همه چیو!!!بریم دیر شد!!!

خلاصه که راه افتادیم!رسیدیم جلویه در باب الرضا یا شاید باب الجواد!!!نمی دونم هر چی بود که جلویه در خیلی شلوغ بود یه عده میرفتن یه عده میومدن!یه عده هم جلویه در داشتن چادر سرشون میکردن!ما هم همین تصمیمو گرفتیم.

مامان:....چادرارو در بیار!

من با عجله اول چادر رنگیا رو در آوردم!واسه مامان وخواهرم!مامان اینا چادرورارو سرشون کرده بودن داشتن میرفتن اصلا عین خیالشونم نبود من جا موندم!با صدایه من مامان اینا برگشتن منتظر من که برم!دست کردم تو کیفم چادر مشکیه رو بردارم!به جایه چادر یه پاچه اومد دستم!!!کیفمو انداختم زمین دو دستی پاچه هایه شلوارو گرفتم دستم!!!داشتم هاجو واج به شلوار بابام که تو دستم بود نگاه میکردم!!!یه لحظه برگشتم با نهایت ناله به مامان نگاه کردم دیدم از خنده برایه حفظ تعادلش خواهرمو گرفته،هر چند که خواهرمم دسته کمی از مامانم نداشت!!!حالا اونا یه طرف!جماعت زائر بیکارم یه طرف!!!همه داشتن بهم میخندیدن!هر کسیم که حواسش نبود بقیه با خنده هاشون ونگاشون به طرف من اونا رو از قضیه خبردار میکردن!!!اصلا باورم نمی شد انقدر زود خبر بپیچه!!!خلاصه که بعدش مامان بهم گفت شلوارو بالا گرفته بودمو یه ربعی داشتم نگاش میکردم  مثل کسی که یه چیز جالب کشف کرده و با نهایت افتخار اونو بالا گرفته تا همه ببینن و اصلا حواسم نبوده که مردم اطرافمم چشم دارن!!!یه خانومه که با ما تو یه هتل بود چادر مشکیشو داد بهم و خودش با چادر رنگی رفت!(خیلی لطف کرد،با اوون حالی که من داشتم اگه همون موقع نمی رفتم حرم از ناراحتی سکته رو زده بودم!!!)

پ.ن1:اوون روز من ناخواسته شلوار بابا رو برداشته بودم وچادرمو گذاشته بودم براش!!!

پ.ن2:همیشه قبل از درآوردن چادر در اماکن عمومی پاچه هاشو چک کنید!!!نه ببخشید از بی پاچه بودن چادر اطمینان حاصل کنید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 7:37 توسط بی احساس |


و بازار،همه جا شلوغ،هوا گرم!!!

با خواهرم داشتم تو اون شلوغی کجا میرفتم؟!!!خودمم نمی دونم!هیمینجور که داشتم با هاش حرف میزدم،مغازه ها رو هم نگاه میکردم...یهو احساس کردم داره  با زیپ کیفم بازی میکنه!بدون اینکه نگاش کنم دستشو گرفتم!گفتم چیه!خسته شدی با کیفم من بازی میکنی؟!!! دستش تو دستم بود ولی نمی دونم چرا یهو انقدر بزرگ شده بود!(پ.ن مراجعه کن واسه رفع ابهام؟)

با یه حالت سردرگم برگشتم طرف دستی که تو دستم بود!هنوز سرم پایین بود و داشتم دستشو نگاه میکردم!!!آروم سرمو بردم بالا دیدم پسره نیشش تا بناگوش بازه!!!مثل بز داره منو نگاه میکنه!تا دستشو ول کردم یهو غیب شد!!!هاج و واج واستاده بودم وسط راه داشتم دور شدن پسره رو نگاه میکردم!هنوز باور نمی کردم دستشو یه ربعه گرفتم!!!!برگشتم عقب دیدم خواهرم خیلی ازم دوره!!!یه نگاه به کیفم انداختم دیدم زیپش بازه!!!تازه فهمیدم دست آقا دزده تو دستم بوده!!!

پ.ن:(تفاوت دستا زیادم نبود!دستایه دزدایه کیف قاپ فکر کنم باید ظریف باشه!چون کارشون ظرافت می خواد!!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 8:53 توسط بی احساس |


این چند روز سفر بودم!با دوستان در سفر که کلی ماجرا پیش اومد!مهمتریناش کل کل با این پسرایه پرو بود که حسابی حالشونو گرفتم

الانم خیلی خسته ام فقط اومدم بگم هستم!

این روزا شاهد کشتی کج بانوان متروسوار بودم!

آپ کردن از این به بعد خیلی طول میکشه شرمنده دوستان!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 7:37 توسط بی احساس |


هنوز 18 سالم نشده بود رفتم آموزشگاه اسم بنویسم!خانومه گفت زوده!!!برو سال دیگه بیا!منم رفتم!

سال دیگش اومدم اسم نوشتم!ازهمون بچگی عشق سرعت داشتم!اولین جلسه که نشستم پشت فرمون!مربیم گفت دنده عقب برم.منم با سرعت عقب رفتم!بیچاره ترسیده بود.سرعت منم انقدر زیاد بود که وقت نکرد از کلاژ و ترمز زیر پاش استفاده کنه!!!

اولین تذکرو داد!همش غر میزد سرعت نرو!داری با سرعت میری!آرومتر...سرعت مطمئنه....واییییییییییییییی

همشم مواظب بود من تو دست انداز نیوفتدم تا از کنار یه چاله رد میشدیم از 100 متریش خودش فرمونو میگرفت!منم دیگه نتونستم تحمل کنم!آمپر مردم آزاری پرید بالا!

با سرعت رفتم طرف چاله!تا چاله رو دید هول شد فرمونو از دستم قاپید رفت افتاد تو جدول!!!

من:ااا دیدید چی کار کردید ؟؟؟آخه این چه کاری بود؟نباید یهو این همه فرمون داد؟حالا چه کار کنیم؟

مربی:من؟؟؟تو سرعت داشتی!!!چند بار بگم با سرعت نرو!!!(قاطی کرده بود اساسی!!!)

من:من خوب البته هنر جو هستم!اولا فرمون دست شماست نه دست من!دوما:یه کلاژ و ترمز اضافه رو گذاشتن واسه همچین لحظه هایی!سوما:اگه یه فرمون اضافه هم گذاشته بودن شاید الان من نجاتتون داده بودم!چهارما:یه چاله کوچولو ارزش اینهمه خسارت زدن به ماشینتونو داشت؟!(اینو یه کم موذیانه گفتم!)پنجما...

پرید وسط حرفام:خیله خوب بسه دیگه یه کم دیگه بگی ،فکر کنم باید یه جریمه هم به تو بدم!!!!

خلاصه تا آخر اون روز کلی غرلند کرد!منم برای اینکه کم نیارم(آخه اینجور وقتا میگن تقصیر هنر جو،بی تقصیر نبودم ولی کار اصلی رو اوون کرده بود!) بازم رفتم با خودش!بعدشم مربیمو عوض کردم!این آقایه مربی هم مثل خودم عشق سرعت بود!فقط سر چهاراها که من می خواستم برم اوون ترمز میکرد!!!

روز امتحانم !سرهنگ بهم گفت یه یک کیلومتری دنده عقب 30 سانت برم!منم گردنم درد گرفته بود!وقتی دیدم سرهنگ حواسش به من نیست داره ماشینو نگاه میکنه یه کم استراحت کردم.

سرهنگ:اینکه 30 سانت نشد برو تو خط!کجا میری؟یهو برگشت طرف من دید من دارم جلو رو نگاه میکنم!خانوم حواست کجاس؟

من:ببخشید جناب سرهنگ من تخلف نمی کنم!

سرهنگ:تخلف؟؟؟؟

من:بله!اولا آدم یه کیلومتر دنده عقب نمی ره!مگه تو خیابون یه طرفه!شایدم تو اتوبان!!!که اینا همش خلافه!دوما:آدم گردن درد میگیره!من همین یه گردنو دارم

سرهنگ که به قول بقیه مثل برج زهرمار بود یهو خندید گفت:عجب زبونی!!!یه دور دوفرمون بزن!

بعدشم کلی کار دیگه!بعدم گفت پارک کن.منم همه یه کارارو کردم واسه پارک!ماشینو گذاشتم رو دنده!یادم رفت سوئیچو در بیارم!!!پامو که از رو کلاژ برداشتم ماشین خاموش کرد!!!(یهو یادم افتاد چه کار کردم!حواسم نبود کنارم سرهنگ نشسته!یه آه بلند کشیدم و گفتم لعنتی!مرده شور تو ببرن!)

سرهنگ یهو گفت بله؟؟؟من تازه فهمیدم یه کم بلند گفتم این آخریو!!!

سرهنگ:می خواستم قبولت کنم!کارت خوب بود ولی این کار آخری؟!!!

من:ببخشید یادم رفت!یهو شد!از بس آدمو هول میکنید!!!

سرهنگ:من هولت کردم؟؟؟من که حرف نزدم!!!

من:آخه قیافتون یه جوریه که حرفم نزنید بازم آدم هول میشه!

سرهنگ داشت به زور جلویه خندشو میگرفت.(آخی بیچاره از بس می خواست نخنده صورتش سرخ شده بود!)

خیله خب وردار بیار شناسنامتو!ومن قبول شدم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 7:48 توسط بی احساس |


نمیدونم هفت خبیث بود؟!!هفت کثیف بود؟!!هفت آشغال؟!!هفت بدبختی؟؟؟! خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها!یه بازی بود!!!با بچه ها مجردی رفته بودیم بیرون شهر تو باغو رود خونه و جنگل!که این دوستان عزیز انگار دیواری کوتاهتر از من پیدا نکرده بودن!!!چون همه اون روز تصمیم گرفته بودن حال منو بگیرن!گفت می خوان این بازیوراه بندازن!من گفتم من بلد نیستم شرمنده!خودتون بازی کنید!!!گفتن این بازی خیلی جالبه!!!اگه ما باختیم هر چی تو بگی گوش میکنیم!!!تا اینو گفتن من گفتم خب چه جوری بود؟!!

خندیدن گفتن پس قبول کردی؟؟؟

من:آره بابا زود باشید!

هدی:باید قول بدی!

من:باشه قول میدم!زود باشید دیگه! بچه ها تا از من قول گرفتن گفتن و اگه تو باختی باید کاریکاتور یکی از پسرا رو جلویه خودش پایه تخته بکشی!!!(این پسری که اونا می خواستن من کاریکاتورشو بکشم یکی ازپروترین،قلدرترین،مردم آزارترین و لهجه دارترین(لهجه غلیظ اصفهانی!!!) پسرا بود!!!)

تا اینو شنیدم رنگم پرید!گفتم حداقل جلویه خودش نه!!!

با بدبختی این تخفیفو گرفتم!خدایی خیلی نامردی کردن من اولین بارم بود این بازیو میکردم ولی اونا ظاهرا کار هر شبشون بود!!!گفتن خوب حالا تو بگو شرطت چیه؟!!

من گفتم باید کفشاتونو در بیارید وسط سالن موقع ناهار شلوغ ترین روز دانشگاه قدم بزنید!!!اگه جوراباتون نو بود حق ندارید بپوشیدشون چون تقلب کردید!!!وقتم 5 دقیقه!!!

اولش یه کم جا خوردن ولی بعد قبول کردن!(همشون موذیانه می خندیدن انگار مطمئن بودن می بازم!!!)

بازی شروع شد!با کلی بدبختی بردم!!!همشون جا خورده بودن!باور نمی کردن!اونی که پیشنهاد کاریکاتور کشیدنو بهم داده بود خودش باخت!!!(بدجور حالش گرفته شد!!!از اون دخترایی بود که فقط نوک دماغشونو میبینن!هیچ کدوم از پسرا چشم دیدنشو نداشتن!دخترا هم همینطور!!!فوق العاده بدجنس !) زد زیر قولش!

من خندیدم گفتم خیلی جالبه ادعا داری فقط!

بدش اومد قبول کرد!!!اون روز وسط سالن بدون کفش قدم میزد و هر کی از کنارش رد میشد میخندید!!!بعضی از پسرا از جمله همون پسر اصفهانیه هم ایستاده بودن!خیلی عصبانی بود ولی به رویه خودش نمی آورد!منم از فرصت استفاده کردم ازش فیلم گرفتم!تا هر وقت خواست دوباره از این بازیا دربیاره سند نشونش بدم!!! 5 دقیقه نتونست دووم بیاره !همون دقیقه اول خواست دودر کنه که با اشاره یه من پردیس کفشاشو شوت کرد اونور سالن!و 3 دقیقه همینطور مداوم منو پردیس یه گل کوچیک با کفشاش بازی کردیم!!!بعدش پردیس دلش سوخت کفشاشو بهش داد اونم شیرجه رفت رو کفشا به جایه اینکه بپوشه گرفت دسش فرار کرد تو یکی از کلاسا!!!بعدنا یه دوبار دیگه ادعا کرد ولی تا من میومدم دیگه هیچی نمی گفت!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 8:35 توسط بی احساس |


آخر کلاس نشسته بودم با یکی از دوستام،فقط ما دو تا دختر آخر نشسته بودیم،بقیه همه پسر بودن!(من و این دوستم همیشه جلو بودیم ولی ایندفعه چون ساعت بعد امتحان داشتیم آخر نشستیم تا درس بخونیم!!!)

همین جوری که سرم تو کتاب بود از اونجایی که حواسم به همه جا هست به جز کتاب!چشمم افتاد به یه حشره یه تو هیبت سوسک از اوون بزرگ پروازیا ولی سوسک نبود!پاهامو جمع کردم دیدم حشره داره میره طرف صندلی هایه جلو!رفت طرف دخترا که جلو نشسته بودن! زدم به دوستم گفتم اینو نگاه کن داره میره رو کفش شهره!

دوستم گفت بهش بگیم،گفتم نه!اگه بفهمه جیغ میکشه!بزار بره!تو دلم داشتم خدا رو شکر می کردم که طرف من نیومد!!!

چشمتون روز بد نبینه یهو برگشت اونم با یه سرعت وحشتناک!!!بین راه یه پرشم زد و صاف اومد طرف من!(استادم از اون بد اخلاقایه روزگار که هیچکی تو کلاس جرات نداره حتی یه عطسه کنه چه برسه به جیغ!!!)

من یهو پاشدم واستادم!دخترا که اصلا تو باغ نبودن!پسرا یهو همه کله هاشون مثل پنگوئن ها پیچید طرف من!(تو اون بدبختی من داشتم به هماهنگی این همه کله اونم تو جیک ثانیه فکر میکردم و سوسکه رو یادم رفته بود!که با صدایه استاد به خودم اومدم!)

استاد:چی شد؟چیزی گم کردی؟(استاد ظاهرا خیلی وقت بوده که داشته منو نگاه میکرده!!!)پیداش کردی؟؟؟

من:استاد سوسکککککککککککککککک....نمی دونم چیه!!پرشی هم هست تازه!

استادو کلاس یهو رفت رو هوا!پسراکه همین جوریم منتظر بودن یه اتفاق بیافته بخندن!حالا که تازه استادم پایه شده بود اونم استادی که همیشه مثل ماشین  فقط حرف میزدو می نوشت!حالا داشت قهقهه میزد!

همین جور که اینا داشتن به اتفاق، می خندیدن من نگاه کردم دیدم سوسکه نیست!دوباره نشستم!استاد که چشمش به من بود وقتی دید نشستم دوباره جدی شد!یهو همه ساکت شدن!

استاد:بیا این جلو بشین!اشاره کرد به نزدیکترین صندلی کنار در بیرون!ردیف اول!!!خودشم ایستاده بود کنار صندلی!!!

با خوشحالی می خواستم جزوه بردارم که یهو یادم افتاد من فقط یه کتاب آوردم که اونم ماله ساعت بعده!!!(وای چه حس بدی بود!داشتم دیونه می شدم!)وقتی خواستم برم جلو بین راه دستم چسبید به یه جزوه با خودم بردم جلو!و تا آخر کلاس واسه دوستم جزوه نوشتم و اونم با خیال راحت درس ساعت بعدو خوند!(تمام مدتی هم که من جلو نشسته بودم از آخر کلاس صدایه کوبیدن پاها به زمین میومد،ظاهرا داشتن سوسک  می کشتن!عجب جونی داشت که تا آخر کلاس زنده بود!!!) تموم این مدتم من داشتم سوسکه رو نفرین می کردم!استادم انگار تازه فهمیده خنده چیه!هر وقت چشمش به من می افتاد آرومکی می خندید!!!به اوون دوستم هم که کنار من آخر نشسته بود پیشنهاد داد که بیاد جلو بشینه ولی دوستم گفت نه استاد! استادم گفت:این خانوم شجاع هستن! و دوباره خندید!!!(منم تو دلم گفتم تو هم اگه از جونوری که اصلا بهش نمیاد پرشی باشه!یه پرش بزرگ ببینی اونم صاف به طرف خودت!تازه ندونی که این چه جور جونوریه!می ترسی که هیچ تازه یه جیغ بنفشم میزنی!!!)

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 7:57 توسط بی احساس |


راستش من هر وقت بچه می بینم،یهو حس مردم آزاریم گل میکنه!نمونش این که دختر همسایمون یه دختر کوچولویه ریزه میزه یه خوشگله که قبلنا زیاد میومد خونمون ولی....

یه روز من تو خونه داشتم نقاشی میکردم.(دیوار رنگ نمی زدماا داشتم رنگ وروغن کار میکردم!) رفتم سر یخچال ،بنا به عادت همیشگی یه سر به یخچال بزنم ببینم حالش خوبه یا نه.(یه عادته فک کنم از وقتی خوابگاهی شدم بیشترم شده!یه نگاه ودیگه هیچی!حتی اگه توش بهترین غذاها هم باشه که نیست!)وقتی برگشتم!!!!!

وسط تابلویه طبیعت با اون همه درخت و رودخونه وکوه یه دست کوچولویه قرمز افتاده بود!!!یه نگاه کردم اطرافم دیدم،آرزو کوچولو مثل یه ....داره منو نگاه میکنه:قشنگ شد؟؟؟

من داشتم از عصبانیت دیوونه می شدم!!!

من:تو اینجا چه کار میکنی؟؟؟

آرزو:اومدم بهت سر بژنم...بده مگه؟؟؟

من با خونسردی:نه عزیزم،الان یه یه کاری میکنم که هم تو سرتو زده باشی هم من به کارم برسم با خیال راحت!!!

آزرو رو بلند کردم آویزوون کردم به چوب لباسی!چون خیلی سبک بود تازه خوششم اومده بود!وقتی آویزونش کردم رفتم عقب یه نگاهی هم از دور بهش انداختم تا مطمئن شم هیچ جوره نمی تونه مزاحمم شه!کلی هم به خودم ایول گفتم!همینطور که داشتم واسه خودم در نوشابه باز میکردم یهو تلفن زنگ زد.

دوستم بود.یه 1 ساعتی حرف زدیم.بعد رفتم سر یخچال دوباره!بعد یه کم تلویزیون!یه کوچولو مطالعه یه مجله که زیر پام افتاده بود!(اصلا یادم نبود آرزو تو اتاقم آویزونه!!!)یه 3 ساعتی طول کشید،گفتم برم یه کم بخوابم ،اومدم تو اتاق دیدم آرزو مثل مرده ها آویزونه چوب لباسیه!!!نزدیک بود از ترس سکته کنم!تازه یادم افتاد چه کار کردم!!!

از رویه چوب لباسی برش داشتم،تکون نمی خورد چند بار صداش کردم،جواب نداد!زدم تو گوشش!!!چشماشو باز کرد گفت:چیه؟؟؟چرا میزنی؟؟؟پاشد فرار کرد.(بعدنا فهمیدم خوابش سنگینه اگه کنارش بمبم بترکنن پا نمیشه!)

آرزو خانوم تو آویزونی خوابش برده بود!!!من ساده فکر کردم قاتل شدم رفت!

یه بارم تو اتوبوس به بچه یه حاج آقایی یاد دادم زبون در بیاره،یه کم خنگ بود!تا یاد گرفت واسه باباش زبون درآورد!باباش:نکن بچه جان،قباحت داره!ا..اکبر!!!استغفر ا... خانوم این بچه این کارارو از کجا یاد گرفته؟!!

مامانش هول شده بود هی میزد رو زبون بچه هه میگفت نکن دختر!(یه بچه یه 3 ساله با چادر عربی!!!هنوز بلد نبود زبون دربیاره!!!آدم چه چیزا میبینه!!!)

آخرش باباش ازش پرسید این کار زشتو از کی یاد گرفتی؟اونم نامردی نکرد صاف اشاره کرد به من!

منم رفتم پایین!خودمو زدم به خواب!خدا رو شکر باباش از این روحانیا بود تا دید مونثم دیگه نگاه نکرد!دختره هم تا دلش می خواست واسه مردم زبون درازی کرد!آبرویه باباشو برد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 8:4 توسط بی احساس |


یه شب،نه فکر کنم عصر بود!حالا چه فرقی میکنه!یهو مثل همیشه از سرو صدایه بچه ها از خواب پریدم!از صداهایی که شنیدم به این نتیجه رسیدم که یه چیزایی داره تو خوابگاه پخش میشه برای اینکه از دستم نپره!فوری از تخت پریدم پایین!!!(تخت دو طبقه!کف موکت!زمین پر از آشغال!دقت شود که این پرش هایه ناگهانی اونم بعد از اینکه از خواب پریدی!باید با نهایت دقت انجام شود!!!زندگیه خوابگاهی تمرکزو وحشتناک بالا میبره!!!)

یه کم که جلو تر رفتم دیدم اینا دارن آدم تقسیم میکنن!یکی می گفت سارا ماله من!اوون یکی می گفت زهره رو خودم می گیرم!!!

پریدم تو اتاق گفتم دستا بالا همه بازداشتید!قاچاق انسان تو روز روشن؟!!!چه خبره اینجا؟؟؟

یهو ریحانه گفت:اینا همه زیر سر اوون پردیسه!

من:یعنی اوون قاچاق میکنه؟!!

ریحانه:نه،اوون اومد وسط درس خوندن ما گفت بچه ها یه سوال!اگه شما ها جایه پسرا بودید کیو انتخاب می کردید؟!!

من زدم زیر خنده گفتم:ایول الحق که شاگرد خودمه!(بچه ها میگن منو پردیس استادو شاگردیم!اون شاگردمه!)خوب حالا خودش کجاست؟

سارا:خود مارمولکش بعد از اینکه مطمئن شد کسی درس نمی خونه رفت بخوابه!!!

منم رفتم سراغ پردیس!خوابیده بود!(تو اون سر و صدا!!!اینم از اوون تمرکزا بود!!!)من:پردیس پاشووو...پاشووو...پردیسسسسسسسسسسسسس

پردیس همچنان خواب!

من:حیف شد!می خواستم باهات برم رستوران یه پیتزا بزنماااآخه شام هم نداریم!

پردیس تا اینو شنید یهو پرید:استاد جونم چی گفتی؟کی گفته من خوابم؟!!مگه این دخترا میزارن؟!خوب کجا بریم؟من برم حاضر شم.

من:چی میگی؟جایی می خوای بری؟منم بیام؟؟؟

پردیس با چشمایه از حدقه در اومده:بریم پیتزا دیگه!شام!!!من بیدارم(با ناله!!!)

من:آهان!یه شرط داره!جواب سوال خودتو بده!

پردیس:کدوم سوال!

من:همین که همهمه راه انداخته!تو کیو می گرفتی؟

پردیس:نمی گم!اصرار نکن!بعد میگی تو جو بودی گفتی!باور نمی کنی!

من:نه بگو...بگوووو....(با ناله)

پردیس:تو رو!!!

من:چرا؟!!عمرا بهت بله می گفتم!

پردیس:عمرا میزاشتم نه بگی!کشون کشون میبردمت مهظر!

ما اصلا یادمون رفته بود موضوع اصلی چی بود!داشتیم دعوا میکردیم مثل یه پسر و دختر!با دادو بیداد ما بچه ها اومدن!سحریهو داد زد بچه ها انگار یادتون رفته این یه سوال بوداا!

پردیس:نه بزار ببینم این حرف حسابش چیه!چرا منو نمی خواد؟!!اصلا دلتم بخواد!

من:دلم نمی خواد!پروو!برو هر کی دلت می خواد بگیر من باید خودم یکیو انتخاب کنم!

پردیس:من باید بیام خواستگاری تو هم باید چایی بیاری!

من:1000 سال از این کارا نمی کنم!چایی!!!!حالم از این داستان چایی بهم می خوره!

خلاصه اوون روز بچه ها با بدبختی ما رو جدا کردن!نیم ساعت بعدش پردیس اومد گفت خانوم جون پاشو بریم بیرون!یه پیتزا بزنیم!(با یه صدایه کلفت!از این کوچه بازاریا!)

من:باشه،گفتم که پیتزا بخورم،از همون اولم همینو گفتم،این یک،دو اینکه اگه هنوزدوس داری به این بازیه مسخره ادامه بدی باید بگم که به ضررت تموم میشه،چون تو باید مهمون کنی!

پردیس:نه ببخشید،غلط کردم،من همون پردیسم!!!پیتزا هم دونگی!(اصفهانیه دیگه!!!)

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 7:38 توسط بی احساس |


بعضی وقتا آدم بی جنبه باشه فکر کنم به نفعش میشه!!!همه چی از یه سوال کوچولو که یهو اومد به ذهنم شروع شد!تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم،خسته و بی حوصله ساعت بعدم کلاس احتمال داشتیم!(یکی از درسایه مهندسی صنایع) منو دوستم هم مثل همیشه حوصله کلاسو نداشتیم اونم با یه استاد جوون که وقتی میاد تو کلاس فکر میکنه که حتی تخته پاک کن کلاسم بهش نظر داره!!!(امان از دست این استادایه جوون!به خودشم شک داره!)تو فکر پیچوندن کلاس بودیم،ولی استاد از اونایی بود که هیچ جوره نمی شه کلاسشو پیچوند!(حضور و غیاب به همراه کارت شناسایی،عکس دار باشه لطفا!!!)

یهو این سواله اومد تو ذهن من!همینطور که دستمو گذاشته بودم زیر چونم و داشتم افق هایه دور اونور درختا رو نگاه می کردم یهو گفتم:پردیس،یعنی میشه یکی تولدش 30 اسفند باشه؟!!

پردیس:چیه باز توهم زدی؟آره چرا نشه؟اونم یه روزه دیگه!اینم سواله که می پرسی؟(پردیس هنوز منظورمو نفهمیده بود!!!)

من:با بی حالی برگشتم طرفش گفتم:اونوقت تولدش میشه هر 4 سال یه بار!

پردیس تازه فهمید چه خبره!!!انقدر ذوق زده شده بود و به هیجان اومده بود که نمی دونست چه کار کنه!

پردیس:پاشوو...پاشوو زود باش...پاشو بریم سر کلاس!!!

من ساده نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که تا این حرفو شنید مثل جرقه پرید تو کلاس!

سر کلاس استاد بعد از اینکه کلی درس داد یهو گفت:احتمال  اینکه چه تعداد از دانشجویان این کلاس در یک روز از سال بدنیا اومده باشن چقدره؟؟؟(کاش هیچوقت نمی گفت...)

تا اینو گفت پردیس که جلو نشسته بود.(خدا رو شکر من رفته بودم آخر کلاس پیش هم نبودیم وگرنه...)به استاد با صدایه بلند طوری که همه بفهمن گفت:استاد ببخشید اگه یکی 30 اسفند باشه چه کار کنیم؟اونوقت تولدش می شه هر 4 سال یه بار!

تا اینو گفت همه زدن زیر خنده!اوون پسرا که انگار داشتن هندل میزدن.(اگه اینجوری نمی خندیدن شاید استاد...)

استاد که احساس ضایعگی مضاعف و شاسکول شدن سراسر وجودشو گرفته بود در حالیکه چشاش مثل دو تا کاسه یه خوون شده بود به پردیس گفت که پاشو از کلاس برو بیرون!علاوه بر این این درسم حذف کن!(کلاسا اولایه ترم بود هنوز به حذف و اضافه نرسیده بود.)

پردیس با خونسردی وسایلشو جمع کردو وقتی داشت می رفت بیرون یهو برگشت به استاد گفت:خوشبختانه این درسو نگرفته بودم!!!می خواستم تو حذفو اضافه بگیرم!!!خوب شد نگرفتم!

استاد تخته پاک کن دستش بود یه لحظه حس کردم می خواد با همون تخته پاک کن بزنه تو سر پردیس!!!آخه با گفتن این جمله آخری بازم همه خندیدن که این یکی بدجور حال همه رو گرفت چون استاد این خنده رو فراموش نکرد و پردیس با این کارش یه حال اساسی آخر ترم به ما داد،چون یه بار دیگه هم که ما همه هماهنگ کرده بودیم کلاس حل تمرین استادو بپیچونیم،پردیس رفته بود سر کلاس و واستادم ازش خواست که بره بیرون چون کلاس داره!

پردیسم گفته بود استاد دانشجوهاتون کلاسو پیچوندن منم اینجا دارم درس فردامو می خونم!!!!

استاد فکر کرده بود اینا نقشه یه ماها بوده تا حالشو بگیریم واین دو تا اتفاق اساسی  ویه سری مسائل جزیی دیگه باعث شد استاد نصف بچه هایه کلاسو بندازه و بقیه رو هم با 10 پاس کنه!!!(من جز اوون پاسیا بودم خیالتون راحت!)همه یه این اتفاقا باعث شد که ذوق و استعداد من کور شه و دیگه از دوستایه بی جنبه ام هیچ سوال برانگیزاننده که باعث بدبختی همه به جز شخص بی جنبه بشه،نپرسم!!!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 7:32 توسط بی احساس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام:بی احساس (اینجوری میگن اسم بهتر بلدی بگو!)
متولد 22 بهمن 65
حرفه:طراح..نقاش..کاریکاتوریست...
محقق...
منتقد...منتظر...
وبلاگ نویس.........دانشجویه مهندسی!
علاقه مندیها:
رنگ:آبی آسمونی
غذا:قورمه سبزی
هنر:سر کار گذاری
ماشین:من به همون پاترولش راضیم!از بچگی همین بوده عوضم نمی شه!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهشت کوچکی به نام خانه ما
جودی ابوت!
من و چابی
اینبار دزیره می نویسد
جوک واس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

چت!
منطق من!
خاطرات خوابگاهی...
من و مسافرت!
درس؟!
عشق من!
منو دانشگاه!
ماجراجویی؟


پیوندها

دوست داشتن برتر از عشق است
پیامبر دیوانه
توهمات یک دانشجو
من و ناگفته هام
درخشش ابدی یک ذهن زیبا
زندگی خوب و بدش به کام ماست
قصه گو
ایستاده در رنگین کمان
اراجیف
deNsitY
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


www.GHASRE21.blogfa.com