|
همش از یه نگاه شروع شد!می خواستم برم بیرون که باهاش چش توچش شدم!!! دوست داشتم همینجور نگاش کنم!که یهو صدام کردن،جفتمون هول شدیم!!سریع اطرافشو نگاه کرد،وقتی ازم چشم برداشت منم به خودم اومدم!انقدر هول شده بودم که به جایه اینکه برم بیرون رفتم دوباره تو خونه! با همون نگاه اول عاشقش شدم!نمی دونم اونم حس منو داشت یا نه!(میگن جونورا حس ندارن!!!)بعدنا فهمیدم اسمش شاهینه!خیلی با هم خوش بودیم،دوستیمون با اینکه با عشق شروع شد ولی زیاد دووم نیوورد،چشم همه دنبال شاهین بود و چشم اون دنبال من!آخه من هر وقت می رفتم پیشش یه چیزی داشتم واسش.اولا که منو میدید خودشو به آب و آتیش می زد تا بیاد پیشم!ولی بعدنا کم کم سرد شد،دیگه اوون شاهینه همیشگی نبود!همش تو خودش میرفت!قبلانا یه بار برای اینکه تستش کنم که ترسو هست یا نه!یهو پریدم جلوش،بیچاره خیلی ترسید و منم خیلی تعجب کردم آخه فکر نمی کردم که اونم بترسه!بعدنا که گفتم همش تو خودش بود یه بار دیگه این کارو باهاش کردم ولی اصلا به رویه خودش نیاورد!!! شاهین شده بود همه یه زندگیم!خیلی چیزا ازش یاد گرفتم!!!ولی حیف که عمر دوستیمون کوتاه بود!بیشتر می موندیم هم واسه منو اطرافیانم خطرناک بود،هم خودش زجر می کشید!اونم تصمیم گرفت بره!و دوستیمون تموم شد حالا بعضی وقتا من یادم می افته روزایی که با هم بودیم!ولی اون فکر نکنم یادش باشه!دیگه هیچ خبری ازش ندارم!بعد از اینکه رفت یه ماه بعدش همسایمون که چشمش همش دنبال شاهین بود گفت اون اطراف دیدش!!!ولی من گفتم توهم زدی!اون شاهینی که من دیدم برگشتنی نیست! چیه حالا حتما همه فکر میکنید پسره!!!آره؟!!!هر کی همچین فکری کرده همین الان از وبلاگ من بره بیرون! + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 7:57 توسط بی احساس |
چند هفته پیش با یکی از دوستام که یه کم احساس خود بزرگ بینیش سر به فلک گذاشته قرار گذاشتم بریم بیرون !حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم یه کم سر به سرش بزارم!!! موقع بیرون رفتن یه مانتو تقریبا بزرگتر از خودم پوشیدم.(چون این دوستم زیاد اهل مد و تیپ ،تصمیم گرفتم اون روز یه حال اساسی بهش بدم!بچه ها میگفتن یه کم هم زیادی حسوده!!!از همه یه تیپ و قیافه ها یه ایرادی می گیره!یه جورایی معکوس عمل میکنه!من اولش باور نکردم و گفتم شاید یه حس فانتزی داره که مثلا اگه طرف لباسش به تنش زار بزنه بگه چقدر بهت میاد!!!بچه ها گفتن نه اصولا هر تیپی که فکر کنه از خودش پایین تره رو ببینه از اونا تعریف میکنه!!!) ما که نفهمیدیم چه جوریه!!!گفتم یه امتحانکی کنم،ببینم راسته یا دروغ!!!این شد که قرار اون روزو گذاشتم و این کارو کردم.چقدرم سخت بود!!!ولی عجب تجربه ایی بود! تا منو دید ازم تعریف کرد:وایی چقدر خوشگل شدی!!!چقدر این مانتو بهت میاد!از این به بعد فقط اینو بپوش!!!(خندم گرفته بود،یاد داستان روباه و کلاغ افتادم:چه سری،چه دمی،عجب پایی!!!) تو راه منم کلی حال گیری کردم:ولی ساناز جون این روسری زیاد بتو نمیاد!اون سبزه خوشگلتره!(کلی از این چرتو پرتا گفتم!!!واسه هر کدوم هم کلی دلیل آوردم که زودم قانع می شد!) سر راه یه پاساژ دیدیم . من:\ساناز من می خوام یه مانتو بگیرم!میای کمک!نظرتو بگی!نظرت واسم خیلی مهمه!!!فقط دلایلت قانع کننده باشه! ساناز:باشه،حتما!!!(حسابی جو گیرش کرده بودم تا واسه نقشیه اصلیم آماده باشه!) من یه دو سه تا مانتو برداشتم رفتم تو اتاق پرو!یه نیم ساعتی الکی طولش دادم و با همون مانتو خودم اومدم بیرون!گفتم:چطوره؟؟؟ ساناز:وایییی این چیه دیگه!چقدر گشاده!اصلا بهت نمیاد!و... گذاشتم خوب حرفاشو بزنه،بعد بهش گفتم:ساناز جوون خسته نباشی،اون بالا هوا چطوره؟نمی خوای بیای پایین؟! ساناز:کدوم بالا؟نه جام خوبه؟!خوب بود دلایلم؟ من:آره.عالی بود. فقط کاش زودتر میگفتی!!! ساناز:چرا؟الانم دیر نشده!تو که هنوز نخریدیش!!! من :ساناز جوون این همون مانتوییه که وقتی خواستم باهاش بیام بیرون.کلی ازش تعریف کردی!!!گفتی خیلی خوشگله!!!یادته که!!! ساناز اونقدر یهو هول شد و دست پاچه که نمی دونست چی بگه!!!منم کلی خندیدم،یه دو سه نفری هم شاهد ماجرا بودن،اونا هم داشتن می خندیدن!!!دیگه هیچ حرفی نزد،بعدم با ناراحتی بهم گفت من باید برم کار دارم!منم با خنده بهش گفتم:نگران نباش بین خودمون میمونه،تو هم دست از این کارات بردار! از اوون روز تا حالا از سانی خبر ندارم،ولی دوستام میگن خیلی عوض شده!!!دیگه به کسی گیر نمی ده! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 12:3 توسط بی احساس |
چندتا از دوستان پرسیده بودن پس کی درس می خوندید؟ توضیح:درس خوندن دانشجو جماعت شب امتحان یا به قول خودمون دقیقه ی 90 ایه،که واسه من از 90 هم گذشته!!!(خنگ نیستمااا وقت ندارم!)مشکل از ماها(استادا و دانشجوها) نیست،ما که اهل دودر کردن و پیچوندن نیستیم!!! مشکل از آموزش،چون ساعت کلاسا درست زمان بندی نشده!(یا اول صبحه که در اثر شب زنده داریا همه خواب می مونن ! یا اونقدر طولانی و پشت سر همه که بعد از ناهاره و خوابمون میاد! یا…(خلاصه همش یه مشکلی هست که باعث میشه آدم علی رغم میل باطنیش کلاسا رو دودر کنه!!!) مشکل از مسئول رفاه دانشجوییه که کافی شاپا رو یه کم بزرگتر نکرده که آدم وقتی میره توش چشش به چارتا جانور موذی که منتظر کل کل کردنن نیافته و وقتش بره !(راستی رفاه دانشجویی کافی شاپارو میزنه؟؟!!! این کارو نمی کنه حداقل یه کم کتابخونه هایه خوابگاهو وسعت بده که تا آدم میاد با دوستش دو کلام اختلاط کنه هی نگن:هیسسسسسسسس!ما داریم درس می خونیم!!! این کارو نمی کنه حداقل کتابخونه هایه دانشگاهو تعطیل کنه!!!(این یکیو فکر کنم خوب بلد باشن!چون توش واژه یه تعطیلی داره!!!) توضیح:کتابخونه هایی که مختلطه که به چند دلیل باید بساطش برچیده بشه:1.امر به معروف و … 2.اصلاح زیر ساخت هایه جامعه یه اسلامی و… 3.این پ..س..را نمی زارن ما درس بخونیم که!!!تو این کتابخونه از موشک بازی و پرتاب کردن کاغذ مچاله شده تا بمب اتم!!!گرفته تا تعریف کردن قصه ی هفت خان مجنون! کتابایه صادق هدایتو…تخمین هزینه ازدواج و…رو به کار میبرن که این دخترا درس نخونن! وقتی هم که میری تو کلاسا درس بخونی ،از شانس بدت تو همون کلاس می خواد سمینار برگزار بشه!!!یا تریبون آزاد!!! اگه اینا هم نبود انقدر میان در کلاسو بازو بسته میکنن و اولی میره بعد با دوسش میادو دوسش میره با دوست دوسش میاد که اصلا نمی فهمی چی خوندی! تازه بعدشم با یه ببخشید همه چی تموم میشه!!! تو خوابگاهم که با اون چیزایی که گفتم ،اصلا نمی شه درس خوند! خلاصه بعد از همه یه این بدبختیا یهو به خودت میای می بینی آخر ترمه!!! از همین جاهاست که شب زنده داریاا شروع میشه!!!شب و روز دیگه معنایی نداره !(تازه من شب زنده دارم نیستم!!! این شب زنده داریا تو خوابگاه پسرا خیلی بیشتر از دختراست !اثراتش سر جلسه دیده میشه ! انقدر خوابشون میاد که دیگه بی خیال درس و امتحان میشن و همون جا می خوابن،طوری که مراقب میاد بیدارشون میکنه! (اما مگه ما چند تا مراقب سر جلسه داریم! آخرش یکی دوتاشون خواب می مونن!!!) + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 8:7 توسط بی احساس |
همه چی از یه اف ۸ (انگلیسیش نمیاد!!!)شروع شد.ویندوزم یه جورایی خراب شده بود منم که می خواستم دیگه مستقل بشم!!!تصمیم گرفتم خودم ویندوز نصب کنم. همه چی داشت خوب پیش میرفت که رسیدم به این دکمه کذایی کیبورد که کار نمی کرد.منم فکر میکردم من بلد نیستم. با بدبختی رفتم سراغ یکی از این کامپیوتری ها اونم از نوع شارلاتانش!!! همه یه کارایی که من میکردم کرد و رسید به اف ۸ (پل ارتباطیه من !!!)واز اف ۸ هم گذشت و یندوزم نصب شد. بعدم کلی ازم پول گرفت و ادعا کرد که من به شما نصب ویندوز یاد دادم آقاهه:سکوت!!! من:ببین یه اف ۸ آدمو به چه روزی میندازه هاااا آقاهه:داره میخنده من:زیر لب نفرینش میکنم. ولی این چیزا فایده نداشت به خاطر یه اف ۸ کلی بدبختی کشیدم!!!!ویندوزم پرید!!!نوشته هایه قبلی هم که داشتم پرید!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 8:30 توسط بی احساس |
تذکر:اين کارو حداقل 2_3 هفته يه بار انجام بديد که لوث نشه ،طرفم بفهمه سر کاره!!! اگه لو رفتين اصلا ناراحت نباشيد!!!دفعه يه ديگه ميريد سراغش اين دفعه با مظلوميت هر چه بيشتر ميگي:اگه نيومدم خودت بخور عزيزم!!! تا اينو بگي با جونو دل واست غذاتو ميگيره!!!و وقتي با بدبختي داره از پله ها مياد بالا بين راه ميري طرفش و ميگي نشد ديگه مجبور شدم بيام.(چون الان خيلي عصبانيه مي توني بوسش کني و ازش تشکر کني!!اگه ديدي بازم عصبانيه ،انقدر بوسش کن تا بخنده و هي بخندونش تا يادش بره!!!) از اين به بعد برايه حفظ دوستي ديگه از اين کارا نکنيد بريد سراغ بقيه،اين همه آدم گرسنه دورو برته فقط کافيه اراده کني!!!خوب از غذا هم گفتم حالا يه کم از درس خوندن ميگم....اونم بخاطر در خواست بعضي از دوستان. راستش درس خوندن نه فقط من و دوستام ،بلکه تقريب همه ي دانشجوها آخر ترمه!!!درست شب امتحان!!!خودمون ميگيم دقيقه ي 90 که واسه من به وقت اضافه هم کشيده شده!!!(تنبل نيستماااا وقت ندارم!!!) خوب فقط اشکال از ما ها نيست،آموزش بخاطر زمان بندي کلاسا مقصره!!! استاد بخاطر اينکه وقت کم مياره و مجبور ميشه تمام کتابا يهو درس بده،مقصره!!!(اونم برميگرده به آموزش!!!ما(دانشجو ها واستادا) ها که اهل پيچوندن کلاس نيستيم!!!!!) مسئول رفاه دانشجويي بخاطر ايجاد نکردن يه محيط مناسب واسه در س خوندن مقصره!!!(محيط واسه درس خوندن درست نمي کنيد،حداقل فضايه کافي شاپا رو بزرگتر کنيد که آدم چشش به دو تا پسر نيافته که منتظر کل کل کردنن،وقتتو بگيرن!) حالا محيط مناسب تو دانشگاه هيچ!حداقل اتاق مطالعه خوابگا ها رو وسعت بديد ،دو کلوم با دوستان اختلاط ميکنيم ،صدايه درس خوندن بقيه اذيتمون نکنه!!! ميبينيد!انگار هيچکي نمي خواد ما درس بخونيم!!! کلاسا که از صبح شروع ميشه(روز تعطيلي هم که نداريم،اون روزايي که ما تعطيليم هم تموم شهر تعطيله!!!)بعضي وقتا هم تا عصر هست،اگه زمستونم باشه ميخوري به شب! خسته و کوفته (تازه اين وقتيه که سرت به کارت بوده وهيچکي مزاحمت نشده(منظورم بعضي از اين موجودات موذيه) وفقط سر کلاسا بودي و حداقل يه ساعت پيچوندي!!!) ميري خوابگاه،تازه اول بدبختيه!!!حالا هر کي شروع ميکنه از اتفاقايي که واسش افتاده حرف ميزنه!!!اگه هم حرف کم بيارن از بقيه مايه ميزارن!!!(عينا همين اتفاقا تو خوابگاه پسرا هم ميافته،نگو نه!تازه پسره صبحش مياد تعريفم ميکنه که ديشب چي گفتيم و چي شده!!!) خلاصه اين حرف زدنا همراه با چرت زدن هايه نصفه نيمه ادامه داره تا موقع شام!!!بعد شام خورده ميشه و در حين شام وبعد از اون هم تقريبا ادامه داره!!!حالا اگه کسي واسش فيلم ديدن يا قدم زدن تو محوطه پر از جونور هايه مختلف جذاب تر بود !!!ميتونه بره بيرون!!!(ولي از من نصيحت تو همون اتاق دربو داغون بموني بهتره!!!) توضيح:يه شب که خيلي حوصلم سر رفته بود و دلم هم نمي خواست حرفايه دوستان رو که ديگه داشت تقريبا حول من مي چرخيد،گوش کنم. رفتم بيرون.(منظورم بيرون از محوطه ست،البته بعد از يه چندتا پرش از ارتفاع (همون پله ها) و گپ 2_3 ساعته با کسايي که بين راهم سبز مي شدن(بحثا همه علمي بود خيالتون راحت!!!) رسيدم پايين و جلويه در خوابگاه!!! از اونجايي که ساختمون ما يه کم خيلي دور افتاده تر و تقريبا پرت بود!!!در بدو ورود به دنيا يه بيرون يه گربه خپل که از خوردن غذاهايه خوابگاهي حسابي تپل شده بود پريد جلوم.(همزمان با پرش من به بيرون از ساختمون)اول يه 2min تو شوک بودم که با جلوتر اومدن گربهه به خودم اومدم ويه جيغ مختصري زدم ولي چون هيچکي اون طرفا نبود کسي نفهميد.(بعدنا فهميدم که بچه ها غذاهاشونو جلو اون گربهه پرت ميکردن و اون هم يه جورايي نسبت به هر چي که جلوش پرت ميشد عکس العمل نشون ميداد و اون شبم من چون پريدم جلوش(نمي دونستم که...)اومد جلو و ول کنم نبود.) خلاصه اون شب من هر جا ميرفتم دنبالم ميومد....هر چي بدو بيراه بلد بودم نثارش مي کردم حتي چند بارم مجبور شدم دست روش بلند کنم!!!ولي پروتر از اين حرفااا بود!!!(الان به اين نتيجه رسيدم که بعضي از پ...س..را از اون گربهه هم بدترن!!!) تازه اون گربهه يه طرف!اون سوسکايه گنده و پروازي هم يه طرف!يه کم اون ورتر سمفونيه گربه سگا هم بود.(خلاصه فضا فوق العاده عرفاني بود.) انقدر همه چي عالي و خوب بود که ترجيح دادم اين طبيعت بکر رو به حال خودش بذارم و برم همون اتاق خودمون و با جونو دل همون حرفا رو گوش کنم!!! تازه بعد از اين همه بد بختي وقتي رسيدم بالا بهم انگ عاشقي هم زده شد!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 8:5 توسط بی احساس |
....(مثلا اگه شربت يا چايي يا نوشابه بود يه ليوان داشتم که ظاهرش کوچيک بود ولي ...اگه هم بايد يه چيزي از بيرون مي خريديم من ميرفتم،تو راهم چون ميدونستم شرايط بحرانيه تو اتاق، سهممو بيرون مي خوردم (به من چه که بعضي وقتا سهم خوابگاهم گيرم ميومد!!!)البته اين تا سال اول بود بعدا اصفهانيه فهميد منم مجبور بودم بعضي وقتا با اون برم!!!) بعدنا مجبور شديم شيرازيه رو از اتاق بندازيم بيرون.(بيرون انداختن اونم با کلي بدبختي بود حتي لره هم با اوون زورش نتونست!!!آخرش با تدبير من و ذکاوت اصفهانيه و قانون سوم نيو تن خودش با پايه خودش رفت!!!) خوب کيا موندن؟؟؟مشهديه و يزديه!!!اول از يزديه بگم که اصفهاني هارو تو امر خساست ميزاشت تو جيبشو قدم ميزد!!!به طرز وحشتناکي من يکي که بخاطر همون صفت از 1متريشم رد نمي شدم.(يکي نيست بگه تو اون اتاق نهايت فاصله همون 1 متره!!!)اما مشهديه،آخر صفا، صميميت،مهربوني خلاصه هر چي بگم کم گفتم. هر وقت چايي درست ميکرد منو صدا ميزد. هر وقت شام يا ناهار بود منو صدا ميکرد!!!خيلي منو دوس داشت،با بقيه هم مهربون بودااا،البته همه دوسم داشتن ولي اين بد تر!!!ا ببخشيد بيشتر!(اينم بگماا از اطراف بود. شايد مشهدي ها اينجوري نباشن،نمي دونم!بهر حال اينا نماينده هايه شهراشون بودن!!!)خوب اين از هم اتاقيا، حالا يه کم از خود خوابگاه بگم: 4_5 تا ساختمون 5 طبقه،با يه زير زمين که تويه اون يه اتاق تلويزيونه(يه اتاق 12 متري با يه تلويزيون 24 اينچ مربوط به دوران صفويه!!!(نترسين رنگيه،بخاطر همينم مربوط به اون دورست)،يه اتاق مطالعه،6 متري درست بغل اتاق تلويزيون!!!حتي بعضي هاشون يه در مشترک داشت!!!(عزيزان به اين نکته توجه داشته باشيد که اتاق مطالعه نصف اتاق تلويزيون و جمله معروف اينجا ايران است!!!) اتاق مذکور نه ميز داره نه صندلي!!!(به تاراج رفته توسط بچه هايي که دوست داشتن تو اتاقشون بيشتر از يه صندلي باشه!!!(احتمالا بيشتر از يه لر داشتن!!!)البته از اونجايي که من با اين لره کل داشتم،يکي از اون صندلي ها رو هم من بردم(خوب ديدم همون يه دونه اونجاست،يه صندلي تو اتاق مطالعه،قيافه زشتي به اون اتاق ميداد منم دکراسيونشو خوشگل کردم!!!)حالا بماند که با چه بدبختي اون صندلي رو تا طبقه 5 بردم و هر دفعه که يکي مي پرسيد اينو از کجا آوردي و کجا ميبري(يه جورايي مثل غنيمت جنگي بود هر کي ميديد مي خواست بگيره اگه هم ميديد قدرتشو نداره حداقل لو بده به مديره!!!)چه جوري مي پيچوندمش!!! خلاصه که اين غنيمت بردنا به گوش مدير رسيد!!!2 شب بعد شبيخون زد،چون ما طبقه 5 بوديم خبر به گوشمون رسيد. چه کار بايد مي کردم هيچ جا واسه قايم کردن يه صندلي داغون نبود!!!خودمو سپردم دست سرنوشت !!!صندلي رو گذاشتم رو به رويه در،بعضي وقتا اگه خونسردانه عمل کني ،طرف شک که نميکنه هيچ!خنگم ميشه!!! خودم ايستادم کنار صندلي...صندلي مديرم گذاشتم رو به رويه خودم.(از مشهديه و آبادانيه و اصفهانيه هم خواستم تا مدير اومد، کنار صندلي من و روي تخت تا من نشستم بشينن!!!)مدير اومد تو ،ما همه ايستاديم جلويه صندليه من، اصلا پيدا نبود. بعد مدير نشست با اشاره يه من بقيه هم نشستن!!!کلي سوال پرسيد ،رو ديوارا رو ديد ،موکت ها رو چک کرد...کمدا رو هم ديد زد... بعدم پا شد رفت!!!اصلا نفهميد که چه جورياست که من که روبه روش نشستم باهاش چش تو چش که هيچ يه سرو گردنم بالاترم!!!و اينجوري شد که صندليمو نجات دادم ديگه هيجان نداشت من ديگه کاري نداشتم بهش.اجازه ميدادم ازش به عنوان ميز يا چوب لباسي استفاده شه!!! تو زير زمين يه بوفه هم بود....بعد 5 طبقه ميشد که من طبقه ي آخر بودم .ساختمونم يه 5کيلومتري دور افتاده تر از بقيه بود....وقتي غذا ميومد بايد همه بشقاب به دست مير فتيم پايين!!!هميشه هم تاخير داشت،بعضي ها ميدويدن،بعضي ها هم که ديگه نا نداشتن با بدبختي ميرفتن پايين!!!مثل زندونيااا صدايه کشيدن دمپايا رو پله ها ميومد،تازه بعد از اين همه بدو بدو،ميرسيدي به يه صف طو لاني حالا اگه زرنگ بودي و يه آشنا ميديدي ميرفتي طرفش و بعد آروم تو صف!!بعضي وقتا هم که يکي ميفهميد(بيشتر اصفهانيا ميفهميدن چه قدر تيزن اينااا) با مظلوميت ميگفتي من دارم سوال درسي مي پرسم الان ميرم عزيزم!!!بعدشم اونا يادشون ميرفت و ميرفتي تو صف!!!يا اگه طرف اينقدر بيکار بود که از اول تا آخرش تو نخت بود!!!همينجوري سوالاتو ميپرسيدي تا ميرسيدي به محل مورد نظر!بعدم بشقابتو ميدادي دسته آشپزه اگه ملت دادشون بلند مي شد ميگفتي به من چه خودش بشقابو به زور گرفت!!!يه راه ديگه هم بود که اينو تو مواقعي که واقعا خسته بودي بکار ميبردي که اونم دودر کردنه!!! که خود اين دودر کردن باز تقسيم بندي ميشه و بستگي به طرفت داره!!! کارت يا ژتونو اول به يه دوست ميدادم برام مرام ميذاشت ميگرفت!!!بعد يکي ديگه!!!بعد به اون دسته از آدمايي که في سبيل ا... واسه آدم يه کارايي رو ميکنن!!! يا مثلا يه ساعت مونده به دادن غذا يهووو جيم ميشي ،قبلشم ژتونو ميدي دوستات با ناراحتي ميگي کار دارم ميشه برام بگيريد؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 7:58 توسط بی احساس |
داغ ميشي!!!حالا ميفهمم راز نمره هايه درخشان اونم تو خوابگاه چي بوده!!!درس خوندن زير پله ها با يه عالمه خوراکي!!! اصفهانيه خفن ترسيده ااا تو اينجا اومدي چي کاااا؟؟؟به کسي نگويااااا بيا شريک شيم. من نصفي اين خوراکيا رااا ميدم به تو.توام نبايد به کسي چيزي بو گوي. انقدر گشنه و خسته اي که اصلا نمي فهمي چي ميگه رو هوا قبول ميکني....ميپري رو خوراکيا و تا ميتوني مي خوري...هر دفعه که يه نگاه ميندازي به دوست اصفهانيت ميبيني با هر بار خوردن رنگش داره عوض ميشه....ااا چرا اين اينجوري ميشه؟؟؟ولش کن حتما با آفتاب پرستا دوسته!!!اما تو اين تاريکي چي کار ميکنه؟؟؟ داري مي خوري که از دستت ميگيره ميگه بسس دادا واسد خب نيس.چاکرديم بزن به چاک!!!هان با مني؟؟؟ باشه ميرم فقط قبلش بگم اين جا خيلي خوبه لره حتما خوشحال ميشه اگه بدونه!!!ديگه جوراباشو به تخت من آويزوون نميکنه!!!(توضيح:لره هم اتاقيه ما ازبويه پاش تعريف ميکرد و ميگفت بو پالره(با فتحه خوانده شود.)و دوست داشت بقيه هم تعريف کنن.) اصفهانيه:باشه باشه بيا بشين هر چي دوس داري بخور.(با زمزمه:الهي کوفتت شه اين کوجا بود اومد؟؟؟)(توضيح با کسره خوانده شود.) من:نه من خوراکي نمي خوام !!! اصفهانيه:پ...چيچي ميخواي؟؟؟ من:من ميخوام يه کوچولو استاتيک و فيزيک و رياضي و معارف و تاريخ و نقشه کشي1 با 2 وزبان c ديگه هر چي اختصاصيه يادم بدي...خنگ نيستما اينجوري اشکالايه تو هم رفع ميشه واست خوبه....اخلاقم خودم بلدم نمي خواد تو ياد بدي.دوس داشتي من يادت ميدم. اصفهانيه:باشد اما جووني من نري به لره بوگوياااااااااااااا. من:باشه نميگم فقط تو همکاري کن. اينجوري شد که تا آخر ترم و حتي 4 سال (بستگي به لره داره)بيمه شدم. يکي آبادانيه ديگه خودتون ميدونيد ديگه....ولک مو بچه آبادانم....مو داشتم ا کنار اي دانشگا رد مي شدوم ا تيپ مو خوششون اومد.اومدن به مو پيشنهاد دادن ايجا درس بوخونوم.... منم اول خواستم لر شم با اون لره همشهري !!!بعد گفتم ولش کن فايده نداره من بايد تو اين اتاق نقش فردينو بازي کنم!!!يکي بايد جلويه اين همه زور واسته....اونم منم(آيييييييي چقدر اين لرا دسته بزن دارن حتي تو شوخياشون) تازه آبادانيه هم همرام بود....(چقدر خنگم يادم رفته من اصلا واسه قلدريايه اين لرست که به يه نون و نوايي رسيدم!!!انگارحس جوانمردي بيشتربه من غلبه کرده...بي خيال خوراکيايه خوشمزه....بي خيال درس...بي خيال نمره....زنده باد آزادي!!!) البته اين وسط يه شيرازيه و يه يزديه و يکي از اطراف مشهد هم بود.خوب کم کم دارم همه ي استانها رو ميگم. گفتم که يه 5_6 تايي بوديم که تقريبا از هر استان يه نمايندگي بود....اگه هم نداشتيم مي تونستيم بريم اتاق بغليااااا. يا مثلا اوناا ميومدن...يه نمونه بارزش شيرازيه بود که نمي دونم چه جوريا بود که تا ما ميومديم يه چايي بخوريم يا ناهار يا شام يا خلاصه هر چيزي که آخرش ميرسيد به خوراکي اين آدم سرو کلش پيدا مي شد!!!! + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 6:4 توسط بی احساس
گفتم يه کم از دانشگاه بنويسم تا اونايي که همش تو فکر دانشگاه رفتن هستن فکر نکن چه خبره... سال اول دانشگاه و درسا يه طرف،ماجراهاي خوابگاه و قهر و آشتي ها هم يه طرف... اين استادا هم که معلوم نيست چه کار ميکنن:يا ما زبون اونا رو نمي فهميم يا اونا به يه زبون ديگه ايي حرف ميزنن در هر دو صورت اين مشکل باعث شده بين ما و استادايه عزيز يه فاصله نجومي بيافته و هيچ جوره نمي شه اين فاصله ها رو برداشت.(نه اينکه خنگ باشيمااا نه... اصولا همون فاصله هه حفظ شه هم واسه ما بهتره(حروم نمي شيم!!! آخه ميگن هر چي کمتر بدوني بهتر مي توني زندگي کني(مخصوصا تو ايران!!!)وايييييييي سياسيش کردم الان فيلتر ميشه!!!) هم واسه استادا بهتره کمتر زجر ميکشن (اين روزا استاد شدن به تيپ و قيافست سواد کيلو چند؟؟؟) خوب داشتم ميگفتم از همون خوابگاها بگم بهتره(خطرش کمتره) توصيف يه دانشجويه سال اولي اونم تو خوابگاه (دور از شهرو ديار):تا چشم باز ميکنه خودشو تو يه اتاق کوچولو با 5_6 تا هم اتاقي اونم با لهجه هايه مختلف ميبينه!!!يکي لره (خرزور!!!البته ببخشيدا جماعت لر خودشون ميگن ما خر زوريم!!!) تا مياي بشيني ميگه جات اونجا نيست (با اشاره)يه کم اونورتر رو زمين بشين!!!(توضيح:اين اتاق کوچولو يه صندلي داره بدون ميز فکر کنم برايه نشستن مدير خوابگاه يا همون فضول باشيه!!!تو هر اتاق يکي گذاشتن!!!) يکي اصفهانيه مياد ميشينه کنارت ميگه خوب حالا بو گو بيبينم خوراکي چيچي داري با هم شريک شيم.مناوا نه اينکه بوگوي خسيس باشم !!!فقط تو راوا کيفما زدن الان هيچي ندارم تارف کنم. شرمنده وا!!! (توضيح:بعضي روزا هست تو خوابگاه که اين روزا تو امتحانا بيشتره!!!هيچي واسه خوردن نداري وقتشم نداري !!!حتي يه سوسکم تو اتاق بال بال نمي زنه قحطي همه جارو گرفته!!!همه دارن زير چشمي بغلي رو نگاه ميکنن ببينن آذوقه داره يا نه!!!يهو اين وسط مي بيني اصفهانيه نيست!!! اااا جوون مردم از گشنگي مرده؟؟؟ هيچکي حواسش به اون نبوده بايد برم دنبالش شايد يه گوشه غش کرده، بايد نجاتش بدم.(من يه انسانم) هر جا رو ميگردي پيداش نمي کني!!!قيدشو ميزني خيلي خسته شدي !!!همون جا رو پله ها ولوو ميشي....يهو ميبيني يه صداهايي داره مياد،انگار يه موش زير پله هاست!!!مي خواي داد بزني ولي قبلش ميگي بزار مطمئن شم. آروم آروم ميري زير پله ها....واييييييييييي.....اصفهانيه؟؟؟آره نشسته اونجا با يه کتاب و جزوه و يه عالمه خوراکيه خوشمزه!!! + نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 13:5 توسط بی احساس |
يه رفتارهايي ديدم که گفتم اگه يه جا نگم ديوونه ميشم!!!يکيش وبلاگه(حداقلش اينه که اينجا اول حرفمو مي زنم بعد عکس العملا رو ميبينم نه اينکه تا حرف نزده يکي بهت بگه:نگووووو خطرناکه!!! ممنوع التصوير شدن فرزاد حسني!!!( بخاطر کل کل با يه سردار عالي رتبه!!!) توضيح:اينجا يه کشور عدالت محور،عدالت گستر،عدالت مدار و عدالت ديکتاتوره!!! هر کي با هاش مخالفه حق نداره تو ايران زندگي کنه!!! فهميديييييييييييي!!! من الان قاطيمااااا ايران کشور عزيزم تو محکومي که هر دفعه يه جور به تاراج بري!!! جمع کردن کتابهاي م.مودب پور و دنيل استيل از کتابخونه ها!!! يکي نيست به اين ارشاد بگه آخه اين مملکت چندتا کتابخون داره؟؟؟ تا حالا سرشماري کردين؟؟؟(شما که خوب بلدين تا مرغ و خروسا رو هم سر شماري کنيد) خوب اشکال نداره اين دفعه رو من کمکتون مي کنم.اين مملکت اگه 0.02% هم کتاب خون داشته باشه از اون 0.02% ،99.99% همين کتابارو مي خونن (حالا بگذريم که من جز 0.01% باقيمانده هستم.) حالا شما هم بياين اين کتابارو جمع کنيد ديگه چي مي مونه؟؟؟ هيچي ديگه جمعيت کتابخون مملکت اسلامي از يکي مونده به آخر رسيد به آخريييييييييي!!! بله دوستان تبريک ميگم ما تو کتاب خوندن به همت دولت مقتدر آقايه رييس از آخر،اول شديم!!!(شيطونه ميگه برم کمک کنمااا يه 2 تا ديگه کتاب بگم يه حال اساسي هم به اين شاعرايه جوون بدم. کتابايه:فروغ فرخ زاد،يغما گلرويي،سهراب خودمون....) عجب روزگاريه!!! رفتم کتابخونه کتاب بگيرم ديدم يه آقايه با شخصيت (البته ظاهرش گولم زد!)که بهش مياد پرفسورايه کتابداري رو گرفته باشه!!! تو کتابخونه نشسته...رفتم سراغ برگه دان کتاب انتخاب کنم!يهو آقاهه گفت بيخود اونجا وقتتو تلف نکن چي مي خواي؟(من ساده فکر کردم کتابخونه رو مثل کف دستش بلده!!!الان هر چي بگم جلوم ميذاره،گفتم بگم چه کتابي مي خوام؟ آقاهه:بله،چي مي خواهيد؟ من:ممم يغما گلرويي(به قيافش ميومد شاعر باشه منم گفتم بزار يه خورده سر کارش بزارم) آقاهه:اوون ديگه کيه؟؟؟ منLاز تعجب داشتم غش ميکردم که يهو يادم افتاد اينجا ايرانست و آروم تر شدم. با ناراحتي گفتم شاعره. آقاهه رفت و بعد از کلي وقت اومد. من:آقا من مي تونم برم سراغ اين برگه دانه؟(با صدايه بلند چند نفرم برگشتن منو ديدن) آقاهه: بله ميل خودتونه بفرماييد.(با يه حالت عصبي)( به قول خودم سوسکش کردم) من:پس ديگه نگيد اين برگه دان بدرد نمي خوره!!!واسه من که بدرد بخوره!!!(همه اونايي که اونجا بودن خنديدن و آقاهه عصباني شد) توضيح:به من چه حقش بود. از کتابداري فقط قيافشو داشت،خيلي هم ادعا داشت.بايد سوسکش مي کردم. من رفتم سراغ کتاب تاريخي،کورش کبيراز هارولد لمب،شماره اي که به کتابدار دادم يه چيزي تو اين مايه ها بود:ل 845ک رفت بعد از کلي وقت يه کتاب کاملا بيربط آورد . من:ببخشيد آقا اين نيست. با کمال پرويي شمارشو نشونم ميده ميگه همينه. من:آقا اين شماره ب458ک من گفتم ل845 ک آقاهه:آهان لهه(توضيح بعدا فهميدم لهه همون لام بوده) رفت نيم ساعت ديگه اومد!!!با کتاب هارولد کمپ توضيح:من هارولد لمب مي خواستم.چون داشتم ديگه ديوونه ميشدم ،همون کمپو برداشتم!!! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 19:31 توسط بی احساس
داستان دختر عاقل نمی دونم بهش چی بگم؟؟؟ آخه به این دختر جماعت پسرا میگن:بی احساس،بی معرفت،کسی که لیاقت عشق پاک اونا رو نداره و......که همش بخاطر اینه که تیرشون به سنگ خورده بگذریم بهتره از اصل ماجرا دور نشیم. پسر از دختر می خواد که عکس بهش نشون بده...دختر که تا اون موقع هنوز پسرو گذاشته بوده تو خماری(پسر هنوز واقعا نمی دونسته که با کی می چته!!!) به پسر میگه نه... البته لازم به ذکر است که پسرا از اونجایی که اینجور دخترا رو خوب می شناسن یه کار دیگه می کنن. مثلا میگن بیا عکس ببین بعد بین عکسا ،عکس خودشونو می زارن وبعد از اینکه عکس دیدن جونور هایه مختلف تموم شد میگه:عکسمو دیدی؟؟؟ دختر:عکس تو؟؟؟مگه تو جونوری؟؟؟(موذیانه) پسر:نه IQعکس خودم بینشون بود.(یعنی پسر انقدر خنگه که فکر می کنه دختره ندیده؟؟؟!!!) دختر:آها اونو میگی؟؟؟پس تو بودی؟ پسر:آره منم.(با افتخار) چطوره؟ دختر شروع به سوت زدن میکنه و خودشو به نشنیدن می زنه. پسر:تو عکس نداری؟؟؟من می خوام عکس تو رو ببینم.(با التماس) دختر:آره دارم ولی یه مشکلی هست.(موذیانه) پسر:چه مشکلی؟؟؟ دختر:من کورم و یه پام هم می لنگه.(با خنده) پسرLبا تعجب)بابا بی خیال دختر:آره دیگه دختر: میل خودته(موذیانه) پسر:تو خیلی بی معرفتی دختر:چرا؟؟؟چون عکس ندادم؟ پسر:نه ولی... دختر:ولی چی؟؟ پسر:می شه عکستو ببینم؟؟؟(با ناله؟) دختر:آره ولی اونجوریه؟(با خنده) پسر:تو...تو...تو خیلی بی معرفتی دختر:باشه هر چی تو بگی(با خنده) پسر:میشه روت یه اسم بذارم عزیزم؟ دختر:بگو پسر:کلاغ...نه...عقاب....نه...نقاب اسمت نقابه دختر:چرا؟؟؟(با تعجب) پسر:چون تو یه نقاب زدی رو صورتت من هنوز نمی دونم کی هستی. دختر:ایول خیلی با حال بود من خوشم میاد تو کف بزارم.من یه عکس با نقاب بهت نشون میدم.همونی که میگی بهم. و به این ترتیب عکس به پسر نشون میده و بهش میگه حالا بی حسابیم(البته این عکس نشون دادنم بعد از کلی آزار و اذیت و ...) و همون ماجرا تکرار می شه و پسر احساس عاشق بودن بهش دست میده و به دختر میگه که چقدر دوسش داره و دختر فقط یه تشکر ساده می کنه و پسر تو خماری می مونه. پسر:عزیزم برات مهم نیست که از بین این همه آدم فقط با تو می چتم؟؟؟من فقط با آدمایی می چتم که سرشون به تنشون می ارزه مثل تو...عزیزم می دونی من فقط تو رو یادمه؟؟؟ دختر:نه برام مهم نیست که فقط با من میچتی.در ضمن من الان چند روزه پشت سر هم آن میشم و تو هم آنی ومنو یادت می مونه. خنگ که نیستی.... پسر:جدان واست مهم نبوده؟ دختر:نه پسر:خیلی بی احساسی ولی من بازم دوست دارم.الهی فدات شم. دختر جوابشو نمیده و پسر باز هم در خماری... پس از مدتی دختر:خوب من دیگه باید برم bye پسر خسته از این همه کلنجار بی خود و بی ثمر بدون جواب دادن از شدت عصبانیت offمیشه.ادامه هم که خوب مشخصه پسر خسته میشه و یا میزاره میره (که البته چون از این جور دخترا کم دیده دلشم نمیاد بره ....) یا به دختره میگه که دیگه دوستش نداره (حرفی که از اولشم معلوم بود و حالا یه اعترافه) و دختر خوشحال از اینکه بلاخره پسر اعتراف کرد...اینجا دختر اگه دلش خواست می تونه حالا شروع کنه و از این به بعد اونه که پسرو اذیت میکنه با گفتن اینکه من تازه از تو خوشم اومده و پسرو مدتی تو خماری بزاره و بعد خیلی راحت بزن زیر حرفش و بهش بخنده که بهش ثابت کنه بی معرفتی یعنی چی.(تا پسر به سر کار گذاشتن هایه کوچیک یا رد کردن درخواست هایه جزیی نگه بی معرفتی!!!) + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 21:29 توسط بی احساس |
تصميم گرفتم يه کم از خاطرات تقريبا دورم رو بنويسم.نمي دونم از کجا شروع کنم قبلا ها وقتي دلم مي گرفت يه حس شاعرانه ميومد سراغم.يه روز تصميم گرفتم منم مثل شاعرا يا نويسنده ها که وقتي دلشون از آدما ميگيره شعر مي نويسن يا داستان زندگيشونو منم يه کاري کنم. ذوق شعر گفتن که عمرا نداشتم،هنوزم که هنوزه يه ترانه يا شعر بلد نيستم...(هميشه دلم مي خواست منم مثل بعضي ها که وقتي دلشون ميگيره يه ترانه رو زمزمه ميکنن يا يه شعر مينويسن،از اين کارا کنم اما انگار خدا هم ميدونست که تو اين موردها اگه به من استعدادي هم بده ،ديگه حافظ يا فردوسي و سعدي اثرشون جاودانه نميشه...پس حداقل برايه کمک به حفظ اثر اونها هم که شده اين يه قلم استعداد رو بدجور ازم گرفت،به طوري که حتي يه ارزنم استعداد ندارم!!!) هميشه هر وقت مي خواستم با تمام وجود حسمو رو کاغذ بيارم،آخرش ميشد يه نوشته طنز اجتماعي!!!که هر وقت مي خواستم خاطره هامو بياد بيارم و عبرت بگيرم خندم ميگيرفت و از اصل موضوع غافل مي شدم.... هميشه سعي کردم حرفمو به کرسي بنشونم و خوب بعضي وقتا (تقريبا هميشه البته قديما بيشتر)که نمي شد يهو همه رو در مقابل عمل انجام شده قرار ميدادم ولي خدايي هميشه 2راه بهشون پيشنهاد ميکردمااااا به قول ادبيات امروزي حق اتنخاب و راي دادن اونم فقط با دو گزينه ناقابل:1.يا قبول کنيد.2.يا قبول مي کنيد. مطمئنا تفاوت اين دو گزينه در نگاه اول به چشم آدمايي که اين کاره نيستن نمياد ولي بعد کم کم معني شو ميفهمن يا حداقل سعي ميکنن بفهمن يا شايد بهتره بگم مجبور ميشن که بفهمن!!! البته اينم بگماااا به هيچ وجه کارايي که ميکردم به ضرر هيچکي نبود و بعدشم کلي ذوقمو ميکردن،اصلا هم از اون آدمايي نبودم که اگه به خواسته هام توجهي نشه گريه زاري راه بندازم بلکه به پايه ميز مذاکره ميرفتم و با حرفام به قول خودشون حتي مي تونستم تو روز روشن ثابت کنم که الان شبه!!! الان ديگه اونجوري نيستم به قول همون آدما منطقي تر شدم!!! پس فهميدم که منطق يه چيز نسبيه که واسه من يه چيز تعريف شده و واسه اونا يه چيز ديگه....اومدم خاطره بگم يهو زدم تو منطق!!! + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 20:2 توسط بی احساس |
خوب به اونجایی رسیدیم که پسره احساس میکنه عاشق شده....از اونجایی که اینجا دیگه نمی تونم داستانو به صورت همراه بودن دختر عاقل و دختر عاشق با هم پیش ببرم. تصمیم گرفتم از هم تفکیک کنم. داستان دختر عاشق بعد از نشون دادن عکسش،پسره بیشتر از قبل اظهار عشق میکنه و از اونجایی که دختره اول اعتماد به نفسش کم بوده وقتی می بینه که پسر با دیدن عکسش بیشتر از قبل اونو می خواد و تا حالا هم کسی بهش ابراز عشق نکرده به این نتیجه می رسه که این همونیه که من می خواستم و نا خواسته و البته کاملا احساسی اونم عاشق میشه!!! و حالا پسر می تونه کاملا با احساسات دختر بازی کنه و حال کنه و از زرنگیه خودش لذت ببره،یه قدم جلوتر میزاره و از دختر می خواد که بهش شماره بده و از اونجایی که دختر دیگه کاملا خ...(عاشق شده) این دفعه بدون هیچ فکری شماره رو میده(لازم به ذکرست که امروزه دست حتی بچه های دبستانی هم یه وسیله ارتباطی به اسم "همراه" وجود داره پدر و مادر ساده هم برایه دختر/پسرشون که حالا دیگه بزرگ شده یه دونه از همین وسیله ها دادن.) حالا ارتباط نزدیک تر شده حالا دیگه تقریبا هر روز با هم حرف می زنن یا حداقل smsبازی میکنن. حالا دختر هر روز که می گذره عاشق تر می شه و پسر دیگه حوصله نداره می خواد یه قدم جلوتر بزاره...... اگه، همشهری باشن که پسر زودتر به این فکر می افته و اگه دور یه کم طول می کشه.... از دختر می خواد که با هم قرار بذارن و....... دیگه نیازی به ادامه ماجرا نیست چون تقریبا معلومه و حالا این وسط اگه دختر یکیو داشته باشه که تو نخش باشه و از کارش سر در بیاره می تونه نجات پیدا کنه و گرنه ....... + نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 8:0 توسط بی احساس |
نمی دونم ادامه بدم یا نه؟؟؟ آخه یه جورایی معلومه دیگه یکی تو چت عاشق میشه به عشقشم میرسه عجب دنیاییه این دنیایه مجازی.... چطوره یه خط در میون(منظورم یه پست) یه کم هم از دنیایه بیرون بگم.مثلا طریقه شماره دادن آقایون به خانما چطوره؟؟؟ ۲حالت داره:۱.آقایی که این پست رو میخونه متنبه میشه اگه قبلا شماره میداد دیگه از این کارا نمی کنه(که فکر کنم اصلا وجود نداه ۲.روشهایی رو بلد نیست یاد میگیره....(بد آموزی داره حالا یه چند تاشو میگم. ۱.آقا پسر مثلا داره خمیازه میکشه(این چون تو جمع یه کم براش مشکله شماره بده )در حالی که دستشو گرفته جلویه دهانش با اشاره شماره میده ۲. مثلا یه جایه شلوغ نشستی یه کم اونورتر میشینه و شمارشو میگه انقدر این کارو تکرار میکنه که(دلت میخواد پاشی محکم بکوبی تو سرش.) مجبور میشی مکان مورد نظرو ترک کنی. تذکر:روش فوق یکی از جوادترین روشها می باشد. ۳.یه شماره مثلا۰۹۱۲۵۵۴۷۸۷۴ همینطور که دنبالت راه میافته این شعرو یا دکلمه یا هر چی رو اول زمزمه میکنه بعد که میبینه فایده نداره با داد می خونه. توجه:۰۹۱۲ که معلومه پس نمیگه...۵۵۴ تا کبوتر عاشق بودن که۷۸تاش عاشق میشن ولی فقط ۷۴ تاشون موفق میشن ۴.این روش مربوط به فروشگاه یا مغازه ست.یه کارت میده که باهاش تماس بگیرید که مثلا جنس مورد نظر رو آورده یا نه که میبینی پشتش شماره گوشیشو نوشته ۵.اگه طرف خیلی پسر آقایی باشه(به قول خودشون) نا گهان در حین حرف زدن گوشیشو در میاره(یعنی رو ویبره بوده ۶.تو تاکسی گوشیشو از اول مسیر میگیره جلوی چشت و بعد ناگهان میگه ببخشید خانم می شه این شماره رو بخونید؟؟؟ وقتی بی محلی دخترو میبینه با جدیت بیشتر سوالشو تکرار میکنه و در اخر وقتی می خواد پیاده شه میگه:اون شمارهه که نخوندی شماره ی خودم بود فعلا همین ۶ تا روشو که خیلی ضایعست داشته باشید تا شاید بعدا گفتم این آقایون چقدر موجودات.... هستن.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 8:30 توسط بی احساس |
دختره:هستم...هان چیه...چی میگی....(این دخترا اصولا آقایونو خوب می شناسن دم همشون گرم(خودم جز این دسته ام) خیلی با حالن) پسره:چه بی احسا س....این چه طرز حرف زدنه؟؟؟ دختره:چی بگم پس؟؟؟ پسره:بگو جانم،الهی فدات شم چی میگی دختره:من بگم؟؟؟عمرا....خوب تو نگو... اینجا خوبه یه ماجرا بگم :یکی از همین آقا یون به دختره هی می گفت عزیزم ....دختره به پسره گفت میدونی تو هر وقت به من میگی عزیزم من یه جوری میشم....منم تو دلم یه چیزی بهت میگم (پسره که داشت از فضولی خفه میشد گفت:چی میگی؟؟چی؟؟؟بگو عزیزم...زود باش عزیزم...) دختره:بگم؟؟؟ پسره:آره (با ذوق) دختره:مطمئنی؟؟؟ پسره:آره عزیزم زود باش بگو دختره:پس بگم دیگه؟؟؟ پسره:آره دختره:میگم:کوفتو عزیزم پسره اونقد خورده تو ذوقش که اصلا حرف نمی زنه دختره:من که گفتم نمیگم خودت اصرار کردی (موذیانه ودر عین حال مظلومانه و ساده) پسره:باشه دیگه نمی گم.(و اینجاست که بساط عزیزم گفتن ها بر چیده می شود ولی نه بطور کامل...(چون بعضی هاشون پروو هستن و به قول خودشون نا گهانی میاد) ) بقیه شو بعد میگم این قصه سر دراز دارد...این که تازه تو چته!!! الان دیگه از تایپیدن خسته شدم(تایپم افتضاحه) + نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 9:39 توسط بی احساس
|
| ||||||