تبليغاتX
من خودمم!

من خودمم!

بعضی وقتا یه بدشانسی هایی یهو سراغ آدم میاد که آدم خودش از این همه بد شانسی تعجب می کنه!نمونش این که:

امتحان روش تولید داشتیم و من دیگه داشت حالم از هرچی ریخته گری با ماسه و بی ماسه و پیوسته و گسسته بهم می خورد و به هر بهونه ایی بود از درس و کتاب فرار می کردم که به پیشنهاد چندتا از بچه ها تصمیم گرفتم برم باشگاه یه کم بسکتبال بازی کنم حالم خوب شه!!!!

تو باشگاه کلی این ور و اونور پریدم و کلی گل زدم و کلی ذوق خودمو کردم و با خوشحالی اومدم خوابگاه هنوز درست و حسابی پایه درسام نشسته بودم که چشمم افتاد به دستم که کبود شده بود!!!!دستمو آوردم بالا یه نگاه بهش انداختمو فشارش دادم که صدام ناخودآگاه به آسمون رفت!!!بله انگشتم کوفته شده بود و من تو باشگاه انقدر حواسم به گل زدن بود که اصلا متوجه نشده بودم!یکی می گفت در رفته!یکی می گفت شکسته!یکی می گفت آتل بندی کن!اون یکی می گفت برو دکتر!

خلاصه که خوابگاهو بهم ریخته بودم انگار اینا منتظر بودن یه اتفاقی بیافته از درس و امتحان فرار کنن!این وسط الهه که خواب بود اومد سراغم گفت چه خبره اینجا؟!دستت چی شده حالا خدا رو شکر که دست راستت نیست!!!!

با تعجب نگاش کردم گفتم الهه خانوم دست راستمه ها!!!!یهو جیغ زد گفت وای مریم فردا امتحانو چه کار می کنی؟!

و اینجا بود که من تازه یادم افتاد امتحان دارم فردا!!!!!آخرش با مشورت دوستان به این نتیجه رسیدم که باند پیچیش کنم و برم سر جلسه!خلاصه که اون روز بچه ها فکر می کردن من می خوام از استاد وقت اضافه بگیرم یا امتحان ندم یا یکی دیگه به جای من بنویسه و کلی فکر!

امتحانو با بدبختی دادم و دستم از شدت فشاری که بهش اومده بود رعشه گرفته بود عجب تجربه ای بود!!!!

سر کلاس درس استاد بعدی  که منتظره واسه یکی الکی غیبت بزاره دست سالممو برده بودم بالا تا هروقت اسممو صدا کرد خودش حاضریو بزنه و فکر کردم خیلی زرنگم!یهو به خودم اومدم دیدم استاد دفترشو بست گفتم استاد منو خوندید؟!

گفت بله غایب بودید شما!!!!

من:استاد من که از اول تا آخر کلاس دستم بالا بود جایه همه بچه ها حاضری زدم!

استاد:نخیر شما داشتی با دوستت حرف میزدی دستتم بالا بود!شاید داشتی واسش قسم می خوردی!اوون یکی دستتم از بس قسم خوردی شکوندن!!!!

کلاسم که مثل همیشه رو هوا و منم با عصبانیت به استاد بدجنسمون که خنده موذیانش از رو لباش محو نمی شد نگاه می کردم!فکر کن حاضر باشی و غیبت بخوری!

آخر هفته ام رفتم کوه دوباره!پامم گذاشتم رو دم یه مار و خیلی آروم گفتم:اوه مار! و همه از این عکس العمل من تعجب کردن ،فکر می کردن خیلی شجاعم!!!(این روزا به این نتیجه رسیدم که ترسیدنم حوصله می خواد!من بی حوصله شدم فقط همین!)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 22:35 توسط بی احساس |


نمی دونم شاید مامانم گفته بود،شایدم مامان بزرگم گفته بود!شایدم دوستم گفته بود؟!

شایدم تو کتابا خونده بودم؟!

نمی دونم خونده بودم یا شنیده بودم؟!که اگه جن دیدی باید بسم ا... بگی!می گفتن این جمله معجزه میکنه تا بگی فرار میکنه!نه دود میشه میره تو آسمون!

کنار یکی از سالن های باشگاه یه رختکن کوچولو بود که هیچکی طرفش نمی رفت!دوتا از بچه های سال بالایی که ادعا می کردن خیلی شجاع هستند رفتن ببینن اون تو چه خبره! واینجاست که من وارد قصه می شم!

ساعت 17.29 دقیقه بود و من داشتم با خیال راحت تو دانشکده قدم میزدم که یهو هدی گفت مریم مگه تو تربیت بدنی نداری؟

با خیال راحت گفتم آره خوب ساعت 19!

و اینجا بود که هدی گفت مگه نمی دونی عوض شده ساعت 17.30 شروع میشه!و من واقعا نمی دونستم خودمو چجوری به شهر و سپس باشگاه برسونم فقط می دونستم که اگه پروازم کنم یه 10 دقیقه ای تو راهم!

خلاصه که با کلی بدبختی و یه سوتی بزرگ!رسیدم جلویه در باشگاه!و به محض ورد به داخل سالن  چشمم افتاد به رختکن کوچیکه که گفتم!دیدم یه جونور بزرگ، نه خیلی بزرگ داره از ته رختکن میاد بیرون!گفتم مریم خونسردیتو حفظ کن این الان اون جن که همه میگن حالا چی باید بگم؟آه جملش معروف بوداااا!آهان ا...اکبر!

نه اینکه خیلی کوتاهه تازه این که داره نزدیکتر میشه!!!!!حتما باید بلند بگم اونم چند بار؟!!!

ا...اکبر ا...اکبر......و بعد خندم گرفت چون وسط ا...اکبر گفتنا یادم افتاد که بسم ا... بوده دیگه جن یادم رفته بود و داشتم بلند بلند به خودم می خندیدم که یهو دیدم همون دوتا سال بالایی اومدن طرفم گفتن مریم خوبی؟چته تو؟پس بقیه کجا رفتن؟مگه نگفتن اینجا می ایستن تا ما بریم تا ته اتاقو بیایم؟!چرا تکبیر می گفتی مریم؟

بعد از کلی خنده ماجرارو براشون تعریف کردم البته بقیه هم بودن!

اونا از یه طرف عصبانی شده بودن که چرا سر کار رفتن و از یه طرف خندشون گرفته بود !

ولی عجب تجربه ای بود !خدا رو شکر اونا واقعا جن نبودن!اگه یه جن واقعی بودن که با خنده های من عصبی می شدن منو میکشتن؟!جدی اگه این دفعه دیدم تمرکز می کنم جمله رو درست میگم!


پ.ن: راستی چون نمایشگاه کتاب بزودی بساطش راه انداخته می شه هر کی یه کتاب خوب بهم پیشنهاد بده میام بهش سر می زنم.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 22:6 توسط بی احساس |


به دوست جان sms زدیم که :

کجایی هیچ خبری از ما نمی گیری ما که رفتیم،انگار پسرها تو دوستی هاشون خیلی با معرفت تر از دختر ها هستند! نه؟؟؟!!!

دوست جان پس ازیک ساعت تاخیر در جواب فرمود:

یه زنگ نزدی و رفتی بی معرفت!

مستقیم که نگفتی ولی آره پسره برات بهتره....

حالا داغی عزیزم تقصیر نداری. مواظب خودت باش.

بهروز باشی.

پس دیدن این sms آنچنان داغ و عصبانی شدم که ناخواسته این جواب را دادم:

کدوم پسر برای من بهتره؟!

بنده منظورم پسرها با هم بود عزیز جان!

شنیدی که می گویند: کافر همه را.....

خونه ام هنوز دوست جان!

و پس از 2 دقیقه از رفتن این پیامک صدایه تلفن بلند شد و سپس صدایه مادرم که مریم جان دوستت!!!!

و دوست جان ظاهرا وقتی فهمید چه گندی زده برای جبران مافات منزل را گرفته! ناگفته نماند که کلا جریان پیامک را نادیده گرفته و من هر چه میگفتم ،او به روی مبارک نمی آورد و به قول خودمون زیرش می زد و به قول خودم ماست مالی زیشن می نمود بدجور!!!!!


پ.ن1 : این را نوشتم اینجا که یادم باشد چه دوست جان هایی دارم!!!!

پ.ن2: دوست جان هایه وبلاگی ما داریم میرویم و احتمالا دیر بیایم،هر چه می خواهید بگید!این دوست جان از دبستان ما را می شناخت و اینجوری گفت دیگه از شما هیچ انتظاری ندارم عزیزان!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 0:21 توسط بی احساس |


خودمم نمی دونم الان کجایه زندگی ایستادم؟!

من کجام؟ دنبال چی میگردم؟ می خوام خودمو پیدا کنم یا یکی دیگه رو؟

از چی دارم فرار میکنم؟ از دوست داشتن یا دوست داشته شدن؟

بعضی وقتا که تنهایی ،بی حوصلگی،خسته بودن از زندگی فکرمو مغشوش میکنه یاد تنها می افتم! چقدر سخت شده واسش زندگی! با چه حسی این حرفارو میزد:

اینا حرفایه تنهاست شاید بهترین دوست :

" تو معجزه ای ،معجزه یه زندگی!"

این جمله رو اولین بار که شنیدم کلی خندیدم،شاید سادگی این جمله تو نگاه اول بنظرم مسخره بود که اینجوری بهش خندیدم و حالا دارم از عذاب وجدان ندونستنش تو اون لحظه می شکنم!

چقدر دلم گرفته این روزا دست خودم نیست شاید چون دارم میرم و از خونه دور می شم یه همچین حسی دارم!

چه بنده ای هستم واست خدا!!!!!!!الان تو این لحظه حس میکنم من لایق همه عذاب هایی که تو وعدشو دادی هستم! چون قدر نشناسم!چون لیاقت این همه خوبی رو ندارم!

ادعا می کنم که فقط تو رو دوست دارم ولی همه بهم میگن از دوست داشتن فرار میکنم!یه روز یکی با حرفش بدجوری سیلی زد تو گوشم!(گاهی وقتا حرفایه بعضی از آدما از 100 تا سیلی زدنم بدتره....)

گفت تو که نمی تونی بنده یه خدا رو که مظهر خداست دوست داشته باشی چجوری می تونی ادعا کنی که خدا رو دوست داری؟!تو که از عشق فرار می کنی چطوری می تونی خودتو عاشق بدونی؟!تو که.....

ومن تو تمام لحظاتی که اون حرف میزد مثل یه تکه یخ جلوش ایستاده بودم و فقط نگاهش می کردم!اون روز واسه خودم یه سری دلایلی داشتم که هیچکس نمی تونست قانع ام کنه! اون دلایل همیشه محکم سرجاشون ایستادن ،شاید یه حصار محکم واسه فرار از، یه پیوند!

ولی حالا....

تنها میدونم که چقدر تنهایی این روزا و مونده هنوز تنهایی هات ،می دونم با تموم بی احساسی هام نتونستم کاری برات کنم!می دونم چقدر باعث...


پ.ن1: این پستو شاید شاااااااید فقط یکی بفهمه!

پ.ن2: تنها تو دوست خوبی هستی ولی منظورم از تنهایه این پست تو نبودی!شاید خودت بدونی کی بوده!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 12:37 توسط بی احساس |


چقدر دلم بارون می خواد این روزا....بارون رو خیلی دوست دارم،وقتی دلم میگیره فقط بارون می تونه آرومم کنه...احساس می کنم باهاش یکی می شم،بارون دلمو می شوره،پاک می کنه،مثل یه بچه.....

همیشه تو دلتنگی هام بارون بوده،چه تو روزایه سرد زمستونی چه روزایه ......

چه سرمایه سختی خوردم اون روزی که استاد گفت نمره هاتون خیلی بد شده!اونقدر دلم گرفته بود که تمام راه دانشگاه تا خوابگاه رو پیاده زیر بارون رفتم!بیچاره یکی از همکلاسیام با موتورش  آروم داشت پشت سرم میومد تا اگه یه جایی انورا افتادم کمکم کنه!روی پل ایستاده بود و داشت با تعجب نگاهم می کرد!منم بدون اینکه نگاش کنم از کنارش رد شدم! اون ولی بازم اومد وقتی رسیدم خوابگاه افتادم!انقدر خیس بارون بودم که بچه ها فکر کرده بودن افتادم  تو چاله!

بگذریم از اینکه با چه سختی اون شب صبح شد!

من که آدم نشدم انگار تازه خوشم اومده بود!تازه فهمیدم چه نعمتیه این بارون!یا  اون بارون بهاری که منو انداخت تو کوچه باغ ها و ....

اون روز بارون بهاری بود....بچه ها گیر داده بودن بریم کافی شاپ،پیچوندمشون دوباره پیاده راه افتادم!بارون اول آروم بود!یه کوچه باغ بکر پیدا کردم ،تو اون کوچه باغ واسه خودم قدم میزدم و از اون همه زیبایی لذت می بردم که بارون تند شد!می خواستم برگردم که تازه فهمیدم گم شدم!!!!حالا یکی بیاد منو نجات بده!شانس نداریم که همش با خودم می گفتم:من هی میگم احساسات به تو نیومده!اینجا کجاست؟نه سر داره نه ته!

می دونستم دوباره قراره چه اتفاقی برام بیفته!دوباره شدم یه مریم به قول بچه ها تو چاله افتاده!!!!این دفعه انقدر سرمایه شدیدی خوردم که بچه ها با نامردی تمام اون شب حلوا دادن به بقیه سوئیت ها!!!!

ولی منکه آدم نمی شم!اون شب هم زنده موندم!دوستام از این همه سرسختی خندشون گرفته بود!الهام می گفت مریم هنوز قرص هایه سرماخوردگیش تموم نشده رفرش میکنه!!!

دیگه فکر کنم همه فهمیده بودن که وقتی بارون میاد منو پیدا نمی کنن!آخی اون بیچاره ای که

با عشق یه شربت اکسپکستورانت بهم داد!بچه ها چقدر خندیدن!

یکی می گفت براش یه چتر بخریم!اون یکی می گفت مریم و چتر؟! اون یکی می گفت پس روز تولدش بهش یه عالمه قرص و شربت بدیم تا کل سال دیگشو بیمه شه!

خلاصه که الان دلم بارون می خواد!به قول دوستام دردسر!

                                         

                                             

پ.ن:یه کم دیر این عکسو گذاشتم ولی اینجا همون جاییه که من دوسش دارم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 18:31 توسط بی احساس |


یادم نیست کی یادم افتاد که یادم بیافته خیلی چیزا!!!!یادم نسیت کی به این فکر افتادم که کی بودم،کی هستم،کی می خوام باشم! ولی خوب یادمه که همیشه این دغدغه رو داشتم!همیشه تو این فکر بودم که چرا !!!! چراهایه ذهنم از دنیا و برگه عبور موقتی که دستمون می دن شروع می شد تا............. چراهایه قبل از مدرسه رفتن: مامان،چرا من خدا رو نمی بینم؟! بابا،چرا بابایه دوستم هیچ وقت نیومد؟کجا رفت؟بابایی شهید یعنی چی؟ بابا گمنام یعنی چی؟مگه میشه آدما اسم نداشته باشن؟یعنی مامانش واسش اسم نذاشته بود؟ چراهایه دوران دبستان: مامان،چرا وقتی سحر باباشو نشناخت،همه گریه کردن؟مامان چرا هر کی آزاد می شد پیر بود؟مامان بابا ی سحر که وقتی می رفت پیر نبود!!!آزاده یعنی چی مامان؟ چراهایه .... چرا نماز می خونم؟ چرا این آیه اینو گفته؟!چرا مسلمونم؟ چرا بهاره مسیحیه؟چرا آرتیمیس زرتشتیه؟چرا زهرا انقدرمسلمونه؟ چرا نسیم بهائیه؟ چرا من مسلمونم؟! بهاره من انجیل متی،لوقا،یوحنا، برنابا رو خوندم توچی؟خوندی؟ من قرآن رو بیشتر دوست دارم،می خوای بخونیش؟ آرتیمیس من میدونم فروهر چیه،با تموم وجودم حسش کردم...من تو دخمه های زرتشتیا رفتم...من گاتها رو خوندم....تو چی؟خوندی؟!من قرآن رو بیشتر دوست دارم،می خوای بخونیش؟ زهرا من فهمیدم چرا نماز میخونم!چرا نباید دروغ بگم!چرا شیعه ام!زهرا من آیات شیطانی رو خوندم!من نهج البلاغه رو خوندم...من صحیفه سجادیه رو خوندم....من کتابایه معرفت امام زمان رو خوندم....زهرا تو میدونی شهید کیه؟! شهید زین الدین رو می شناسی؟شهید باقری؟!شهید.... دوست یهودی نداشتم وگرنه به اونم می گفتم که تلمود رو خوندم که بیشتر از تورات قبولش دارن!بهش می گفتم پروتکل دانشوران یهود رو خوندم که.... نسیم تا حالا اقدس رو خوندی؟ می دونی عکا دقیقا کجاست؟نسیم چی از فرقه ای که.......نسیم چی میدونی؟من میدونم.... چراها هنوزم هست همه جا همراهمه!همیشه هست!چیزی که من از دوستام فهمیدم فقط تعصب بود!تعصبی که چشماشونو روی خیلی از حقایق بسته بود!بهاره تعصبش رو یه اسمه!پدر وپسر!تا حالا یه بار انجیل رو تا آخرش نخونده ولی تعصب داره رو چیزی که هیچی ازش نمی دونه!آرتیمیس میگه فقط ایران!نشون فروهر!منم ایرانیم...منم خیلی ایرانو دوست دارم....اون مسلمون 13 ساله که شهید شد هم ایرانی بود!واسه ایرانش رفت!آرتیمیس تا حالا یه بارم گات ها رو نخونده!حتی نمی دونه فروهری که به گردنش انداخته چیه؟مظهر چیه!اگه دوست یهودی داشتم بهش می گفتم تو ادعا میکنی نژاد برتری فقط بخاطر اینکه فکر میکنی بیشتر از همه ادیان زجر کشیدی،تا حالا به جز خودت به بقیه هم نگاه کردی؟!تا حالا پروتکلی رو که بزرگانتون نوشتن رو خوندی؟یکی از اوون کتابایی بود که من واسه ادامه دادنش هیچ تلاشی نکردم،چون خسته شدم از این همه دروغ!!! نسیم تو هیچ وقت به من نگفتی که بهایی هستی!چرا؟!می ترسیدی تو هم مثل بهاره و آرتیمیس و زهرا نتونی جواب سوالامو بدی و خجالت زده شی از اینکه.... شاید هیچ وقت نفهمی که من اینجا از تو هم نوشتم....نسیم نمی دونی روزی که فهمیدم تو جز یکی از اوون آدمایی هستی که فرقه ای دارن که اگه مسلمونا بگن روز بخاطر این روزه که خورشید ....میگن پس ما میگیم شبه!چون مسلمونا میگن روزه!(این یه مثال کوچولو بود ولی تو احکامشون دقیقا هیمن جوری هستن!) چقدر ناراحت شدم!آخه تو....ولی بعدها فهمیدم تو به فرقه یه خودتونم پایبند نیستی!الان که اینارو میگم نمی دونم تو کجایی!شاید آمریکا!کانادا یا حتی انگلیس!ولی میگم تا بمونه، شاید واسه خودم! اما تو زهرا،تو که انقدر تعصب داری که ....تو که بعضی از جزییات رو واسه خودت و بقیه در حد اصول آوردی و هر کی غیر از این باشه رو کافر می دونی!تا حالا قرآن رو با معنی خوندی کامل؟زهرا من احساس می کنم تو همه یه عمر تلاش می کنی تا به بقیه نشون بدی مذهبی هستی!چرا هر وقت من می خوام از دین از تو بپرسم بحث رو عوض میکنی و در مورد چادر و چادری شدن من حرف می زنی؟شاید من هیچ وقت چادر سرم نکنم،چون چادر رو حجاب برتری که شماها میگین نمی دونم!زهرا تو همیشه ناخواسته کسی که چادر سرش بوده و هر کاری هم دلش می خواسته می کرده رو به من که ........ترجیح می دادی!چرا؟!زهرا تو هم به اندازه ی بهاره و آرتیمیس و نسیم مقصری! پ.ن:شاید دلم گرفته بود!!!اینجا نوشتم تا بمونه همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:45 توسط بی احساس |


عجب روز سختی بود!!!راستش اصلا فکر نمی کردم همچین روزی رو داشته باشم!با چندتا از بچه های تنبل و درسخون زدیم به کوه به پیشنهاد دوستایی که گروه کوهنوردی دانشکده بودن!

گفت 6 صبح باید راه بیافتیم و این اولین قسمت سخت کار واسه من بود که واسه کلاسایه 8.30 دانشکده هم 8.25 از خواب پا میشدم!!!

همه یه اینا یه طرف کوله کوهنوردی هم یه طرف!هنوز تو قسمت هموار جاده بودیم که صدایه سمیرا دراومد.

سمیرا:وای چقدر دیگه مونده؟!

من:بابا سمیرا اینجا باید بگی چقدر اومدیم؟!!

خلاصه که بعد از کلی پیاده روی از رئیس پرسیدم مقصد کجاست؟

لاله:داریم میریم زیارتگاه بالایه کوه!مرادتونم میده خیالتون راحت!

من: لاله جون تو مطمئنی؟من می خوام این خبرو به بچه ها بدماا الکی دلخوش نشن؟!

لاله:مریم میری یا دنبالت کنم؟راست میگم دیگه!!!

برگشتم طرف بچه ها که حالا یه 3-4 کیلومتری رو با بدبختی اومده بودن!

من:بچه ها مقصد مکانی بسیار زیبا با جاذبه های فراوان زیارتی ...سیاحتی....و از همه مهم تر مراد دهنده است!!!امیدوارم حاجت روا شوید عزیزان!

بچه ها از دور داشتن زیارتگاهو میدیدن و حال می کردن که یهو رئیس تغییر مسیر داد!!!!

من:رئیس اینوره هاااا!

لاله:مریم جون برو به بچه ها بگو مسیر عوض میشه!داریم میریم آب حیات بخوریم!چیزی نیست همین بغله!!!!چشمه خضر!!!!

من که دیگه داشتم از حال میرفتم حالا چه جوری این خبرو به سمیرا و بقیه میدادم؟!؟؟!

من:بچه ها کی دوست داره تا آخر عمرش خوشگل و جوون و شاداب بمونه؟!

سمیه: مریم چیه باز داری سر کار میزاری؟

الهام: راستشو بگو زود باش.

سارا:مریم من طاقتشو دارم بگو!!!

من:هیچی بابا داریم میریم چشمه خضر آب حیات بخوریمو بیایم!همین بغله!این تپه اینوری و اوون رشته کوه اوون وریا رو دور بزنیم رسیدیم!

و اینجا بود که سمیرا نشست!و رازی رو برملا کرد که جگرمان را سوزاند!!!

سمیرا با ناله یه فراوان:بچه ها من این ترم تربیت بدنی برداشتم!میدونی رشته ورزشیمو چی انتخاب کردم؟!

همه با تعجب داشتیم نگاش میکردیم!خوب این چه ربطی به چشمه داره؟

سمیرا:ربطش اینه که من شطرنجو برداشتم که اصلا از جام تکون نخورم و حالا اومدم کوهنوردی ،چون فکر می کردم از یه تپه بالا رفتن خوبه واسم!!!و حالا می بینم که این چشمه از اورستم اون ورتره!!!!

بیچاره این یکیو راست میگفت!هرچی می رفتیم نمی رسیدیم!در نهایت اوون بالا رئیس و لاله اینا گفتن که 8 کیلومتر با احتساب بالا اومدن از کوه طی طریق شده!!!!و 8 تا هم واسه برگشت داریم!آب چشمه رو خوردیم و به قول رئیس بسی سبک تر از آب های معمولی بود!و همه احساس جوانی مضاعف می کردیم!

موقع برگشت چون سرازیری بود سمیرا خودش بصورت اتوماتیک اولین نفر بود که پایین می رفت!توی راه من چندتا سنگ خوشگل دیدمو برداشتم!ولی یکیشون زیادی بزرگ بود!چندجا تو دستم نگه داشتم و وقتی شستمش دیدم زیادم جذاب نیست!آروم انداختمش تو کوله یه سارا!بیچاره با اوون هیکل نحیفش داشت زیر اوون همه بار له می شد!همشم میگفت نمی دونم چرا یهو انقدر احساس سنگینی میکنم!!!منم می گفتم سارا جون از بس اوون بالا خوردی!

لازم بذکر است که فردای اوون روزم امتحان داشتیم و به قول استاد آزموون!!!

نتایج پس از بازگشت از کوه:

من خودم به شخصه اول از خودم شروع می کنم!

1. کفشایه خوشگل کوهنوردیم مثل کفشایه کوزت شده بود!یه خوابگاه به اوون عظمت هیچکی واکس نداشت!!!پر از خاک و گل و ....

2. شلوارم که هنوز دو ماه نشده بود که خریده بودمش در اثر تماس با سنگ های خشن کوهستانی بی پاچه شده بود!!!

3. صورتم افتاب سوخته شده بود بدجور که البته در مقابل سمیه هیچ بود!

4. طرز راه رفتنم فردای آن روز به طرز شگفت انگیزی تغییر کرده بود و مثل پیر زنا راه می رفتم تازه بعضی وقتا هم پام می گرفت و نمی تونستم حرکت کنم که از شانس بدم یه دو بار جلوی در کلاس و موقع آنتراک استاد و در اوج ازدحام جمعیت و درست وقتی در گلوگاه در بودم این اتفاق افتاد و و هرچی به این خانومایه غیر کوهی میگفتم یکی منو هل بده هیچکدوم باور نمی کردن چه خبره و همشون می خندیدن و یکی دو تاشونم با پرویی لپمو می کشیدنو بوسم میکردن!

دیگه بقیه عوارضم بعدا بوجود اومد!!!

مثلا:در کلاس درس:

استاد:دوستان آماده بشید برای امتحان!

من:استاد کوه بودیم میشه کنسل شه؟!(همه با تعجب نگام کردن!به من چه فکر نمی کردم کلاس یهو انقدر ساکت شه!گفتم منم یه چیزی گفته باشم!)

در خوابگاه:

بچه ها نوبت کیه آشغالارو بزاره دم در؟

من:آی آی عجب روزگار سختیه!من کوه بودم اصلا نمیشه راه رفت!

در خانه ،جدیدا ها:

مامان:مریم این همون کفشاست؟

من:مامان کوه بودم آخه!

مامان:مریم این شلوار کیه؟

من:مامان کوه واقعا خشانت زیادی داره هاااا

مامان: مریم جورابتو چند وقت یه بار می شستی تو خوابگاه؟

من:ااا مامان 16 کیلومتر پیاده روی کردم تو کوه!!

مامان:مریم چرا انقدر سیاه سوخته شدی؟

من:اوا مامان برنزه شدم تو کوه!میدونی چقدر خرج میکنن رنگ من شن؟!

مامان:مریم حالا که زود اومدی بیا کمک کارام مونده!

من:آخ پام،احساس می کنم دیگه نمی تونم مثل سابق راه برم!کاش هیچوقت کوه نمی رفت دختر نازت مامان!

مامان:باشه بشین اینجا استراحت کن من دارم میرم بیرون واسه خرید شاید شامم نیومدیم!

من:وایییییی مامان پس من چی؟!

مامان: دخترم شما پات درد میکنه کوه بودی آخه!

من:پس شام چی؟

مامان:دخترم تخم مرغ واسه تقویت عضله یه پای آسیب دیده از کوه نوردی خوبه!

من:مامان ....الهی....آخه چی بگم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 9:33 توسط بی احساس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام:بی احساس (اینجوری میگن اسم بهتر بلدی بگو!)
متولد 22 بهمن 65
حرفه:طراح..نقاش..کاریکاتوریست...محقق...
منتقد...منتظر...
وبلاگ نویس.........دانشجویه مهندسی!
علاقه مندیها:
رنگ:آبی آسمونی
غذا:قورمه سبزی
هنر:سر کار گذاری
ماشین:من به همون پاترولش راضیم!از بچگی همین بوده عوضم نمی شه!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

زندگی خوب و بدش به کام ماست
من و ناگفته هام
جودی ابوت!
deNsitY
درخشش ابدی یک ذهن زیبا
دورست داشتن برتر از عشق است
من و چابی
پیامبر دیوانه
ایستاده در رنگین کمان
اراجیف
اینبار دزیره می نویسد
جوک واس ام اس
قصه گو
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

چت!
منطق من!
خاطرات خوابگاهی...
من و مسافرت!
درس؟!
عشق من!
منو دانشگاه!
ماجراجویی؟


قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


www.GHASRE21.blogfa.com